معنی مدفع
5 بازدید
[ مَ فَ ] (ع اِ) آب رو رودبار. (منتهی الارب). جای رفتن آب. (مهذب الاسماء). مجرای آب بین دافعتین. (از متن اللغة). رجوع به دافعة شود. || جای گرد آمدن آب. (منتهی الارب): مدفع الوادی؛ قسمت پست تر وادی . (از متن اللغة). ج، مدافع. رجوع به مدافع شود. || محل دفع. (ناظم الاطباء). || (مص) دادن کسی را چیزی. (منتهی الارب). تأدیه کردن. (از اقرب الموارد). برگرداندن امانتی را به کسی. (از متن اللغة): دَفَعَهُ دَفْعاً و مَدْفَعاً؛ اعطاه. (متن اللغة). رجوع به دفع شود. || راندن کسی را. (منتهی الارب). بسختی و قوت کسی را دور کردن و کنار زدن. (از اقرب الموارد). ازاله کردن به قوت. دفع. (اقرب الموارد) (متن اللغة). دفاع. (متن اللغة). || سپوختن. (منتهی الارب). داخل کردن. چیزی را در چیزی دیگر. (از اقرب الموارد). رجوع به دفع شود. || کار کردن از کسی رنجش را. (منتهی الارب). حمایت کردن از کسی در برابر اذیت و آزاری. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رجوع به دفع شود. || دفع. (اقرب الموارد). رجوع به معانی دفع در ردیف خود شود.[ مِ فَ ] (ع اِ) آلت دفع. (اقرب الموارد). توپ که قوی آلت حرب است. (منتهی الارب). بر آلاتی اطلاق شود که آتش و گلوله و دیگر چیزهای کشنده بر سر دشمن بارند. (از متن اللغة). ج، مدافع. رجوع به مدفعة شود. || (ص) بسیار دفع کننده و راننده. (منتهی الارب). شدیدالدفع. (متن اللغة). دفوع. (اقرب الموارد). ج، مدافع.[ مُ دَفْ فِ ] (ع ص) دفع کننده. (آنندراج).[ مُ دَفْ فَ ] (ع ص) شتر نجیب . || شتر خوار و هجین . || مردم رانده و حقیر. (منتهی الارب). محقور. مطرود. حقیری که به مهمانی رود و نپذیرندش و درخواست کند و ندهندش. (از متن اللغة). مهمانی که قوم او را یکی بر دیگری دفع کند و حواله نماید. (منتهی الارب). مرد ذلیل. (از متن اللغة). || درویش. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || آنکه در نسب خود معروف نباشد، کأنه دفع عنه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مدفع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر