معنی مدری
5 بازدید
[ مِ ] (اِ) تخت. (مدرس رضوی، دیوان انوری ج ۲ ص ۱۰۵۰ از فرهنگ فارسی معین): اگر چرخ را هیچ مدری بدی همانا که مدریش کسری بدی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ۲۳۵۴). به پنج روز ترقی به سقف او بردند چو لات و عزی اطراف تاج و مدری را. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ۱ ص ۳ از فرهنگ فارسی معین).[ مِ را ] (ع اِ) سیخ و شاخ باریک که زنان به وی موی سر راست کنند. (منتهی الارب). شاخ گاو و گوسفند که بدان شانه کنند. (فرهنگ خطی). شانه. (فرهنگ فارسی معین). مدراة. مَدریَه. مشط. (اقرب الموارد). سرخاره. (از متن اللغة). رجوع به مدراة شود. ج، مدار و مداری. || شاخ. شاخ بچهٔ آهو. شاخ گوزن. (ناظم الاطباء). قرن. (اقرب الموارد). || سیخ. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی اول شود.[ مَ دَ ری ی / مَ دَ ] (ص نسبی) حضری. شهرباش. مدنی. ساکن حضر. قراری. مقابل وبری به معنی بدوی و چادرنشین و بیابان باش. (یادداشت مؤلف).[ مُ ] (ع ص) آگاهاننده کسی را. (آنندراج).[ مُ دْ دَ ] (ع ص) زن شانه کننده موی را. (آنندراج). || فریب دهنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مدری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر