معنی مدحرج
5 بازدید
[ مُ دَ رَ ] (ع ص) مدور. (متن اللغة). چیزی گرد. (منتهی الارب). گرد. غلطان. مستدیر. گردان. (یادداشت مؤلف). هر چیز گلوله شکل و گردی که چون بر زمین صاف بنهندش بغلطد و روان شود. - لؤلؤ مدحرج؛ مروارید غلطان. مروارید که گرد و غلطان باشد. (جواهرنامه از یادداشت مؤلف). - مدحرج کردن؛ گلوله کردن. (یادداشت مؤلف). رجوع به تدحرج شود.[ مُ دَ رِ ] (ع ص) گردکننده. (از ناظم الاطباء). گردگرداننده. (آنندراج). رجوع به تدحرج شود. - مدحرج البعر؛ روزی است از روزهای زمستان. (از منتهی الارب). || (اِ) تپانچهٔ شش لوله. ج، دحارج. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مدحرج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر