معنی مدارا کردن
5 بازدید
[ مُ کَ دَ ] (مص مرکب) مهربانی کردن. نرمی نمودن. شفقت و ملایمت نشان دادن : که با زیردستان مدارا کنم ز خاک سیه مشک سارا کنم.فردوسی. ترک من رحمت آشکارا کرد هندوی خویش را مدارا کرد.نظامی. خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود. سعدی. هر چند مدارا بیش کنی مخالفت زیاده کند. (گلستان سعدی). شکستن کمر کوه قاف چندان نیست به مور هرکه مدارا کند سلیمان است. صائب. || مماشاة کردن. با هم راه آمدن : تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند.فردوسی. وی مردی زیرک و گربز و کاردیده بود و مدارا می دانست کردن با هر جانبی. (تاریخ بیهقی ص ۴۵۳). کردند به هم بسی مدارا تا راز نگردد آشکارا.نظامی. مپندار کو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی.سعدی. درنگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر با کمان یکدم مدارا تیر نتوانست کرد. صائب. ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی مدارا گر به این کافر نمی کردم چه می کردم. یغما. || تحمل کردن. بردباری نمودن. سازگاری نشان دادن : تو لشکر بیارای و برساز جنگ مدارا کن اندر میان و درنگ.فردوسی. ای پسر با جهان مدارا کن وز جفاهای او منال و ملنگ.ناصرخسرو. در بند مدارا کن و دربند میان را دربند مکن خیره طلب ملکت دارا. ناصرخسرو. روباه بدین شداید و مکاید و نوایب و مصایب احتمال و مدارا می کرد. (سندبادنامه ۳۲۹). مدارا کن که خوی چرخ تند است به همت رو که پای عمر کند است.نظامی.
کلمات همقافیه با «مدارا کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر