معنی مدارات
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) آن دایره های خرد که بر پشت کره یکدیگر را متوازی باشند. (التفهیم). جِ مدار. رجوع به مَدار شود. - مدارات روزها؛ مدارات یومی: دائره هااند موازی مر معدل النهار را به شمال و به جنوب. (التفهیم از یادداشت مؤلف). رجوع به مدار شود. - مدارات عرضی؛ دائره هااند موازی مر فلک البروج را به شمال و جنوب. (التفهیم از یادداشت مؤلف). رجوع به مدار شود.[ مُ ] (ع اِمص) صلح. آشتی. (غیاث اللغات). نرمی. رفق. ترفق. ملاینه. لطف. مرافات. مدلات. مداملت. مجاملت. مماشات. (یادداشت مؤلف). رجوع به مدارا شود. || (مص) رعایت کردن. (غیاث اللغات). نرمی کردن. (دهار). مداراة. نرمی کردن. ملاطفت نمودن. به مهربانی رفتار کردن. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مداراة و مدارا شود. || (اِ) جِ مُدارة. (اقرب الموارد). رجوع به مدارة شود.
کلمات همقافیه با «مدارات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر