معنی مداخل

معنی مداخل

6 بازدید
[ مُ خِ ] (ع ص، اِ) پشتهٔ بلند مشرف بر زمین سیرآب. (منتهی الارب). || بزرگی که دخالت در کار قوم کند. (از متن اللغة). کسی که مداخله می نماید و داخل در کاری می شود. || مصاحب و همدم. || درون و داخل. (ناظم الاطباء). رجوع به داخل شود. || آکنده و انباشته. (ناظم الاطباء).
[ مَ خِ ] (ع اِ) جِ مدخل، به معنی جاهای داخل شدن و درآمدن و وارد شدن. در یا دروازه یا رخنه ای که از آن بتوان به جائی داخل شد. موارد. مقابل مخارج : چون مار در مداخل و مضایق زمین روند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۲). انصار دین زمام اختیار از دست ایشان بستدند و مداخل حصار فراگرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۸). || اماکن. بیوت. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به معنی قبلی شود. || جاهای دخل به معنی آمدنی زر. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به معنی بعدی شود. || عواید. آنچه داخل عایدی شخص یا دولت شود. درآمدها. مقابل مخارج. (فرهنگ فارسی معین). پول و نفعی که از طریق کسب و تجارت عاید شخص شود یا پولی که به عنوان باج و مالیات به خزانهٔ دولت ریزند. رجوع به مداخیل و نیز رجوع به مداخل بردن و مداخل کردن شود: و مداخل و مخارج گرجستان را ضبط کرده. (ظفرنامهٔ یزدی). به عهدش نیست کسب هیچ مقبل چو کسب آدمیت پرمداخل. شفیع (از آنندراج). || پول و نفعی که علاوه بر دخل معین و حقوق به مأمور دولت و غیره رسد، از قبیل انعام و رشوه. (فرهنگ فارسی معین). حق و حساب. رشوه. درآمدی که با سوء استفاده از مقام و موقعیت اجتماعی به دست آرند: در راه انتظار مداخل فقیه شهر دائم کف دعا چو ترازو گرفته است. شفیع (از آنندراج). رجوع به مداخل بردن شود. || با هم بافتن و درهم دوختن دو چیز. (از غیاث اللغات). دَرهم بافی و دَرهم دوزی دامن زین . (آنندراج). درهم بافتن و دوختن زین اسب و جز آن. (فرهنگ نظام) (از فرهنگ فارسی معین). زنجیر که به صورت گلها از سقرلات بریده بر ترکش و دامان زین و امثال آن دوزند. (آنندراج): سراج دهر هر شب بهر جناغ زینش دوزد ز چرخ و انجم تا صبحدم مداخل. سنائی (آنندراج). مداخل ز هر جانبش همچو نهر شده آبروبخش سراج دهر. ملاطغرا (آنندراج). || یک نوع بافته که در زینت لباس استعمال می کنند. پارچه ای که در کنار لباسها برای زینت دوزند. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. || حنای بوته وار که زنان رعنا بر دست و پا بندند. (غیاث اللغات) (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «مداخل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «خل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید