معنی مد

معنی مد

5 بازدید
[ مَ دد ] (ع مص) کشیدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۷۸) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). طولانی کردن و کشیدن حرف را. (از اقرب الموارد). - مد صوت؛ کشیدن آواز. (یادداشت مؤلف). || جذب کردن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || گستردن و فراخ کردن. (منتهی الارب). بسط. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). صاف و گسترده کردن زمین را. (از متن اللغة). || افزون شدن جوی. (منتهی الارب). زیاد شدن آب دریا. روان گشتن آب نهر. || زیاد شدن آب در ایام مد. مداد. (از متن اللغة). || افزون کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۸۷). زیاد کردن. (از متن اللغة). افزون کردن آب. (از تاج المصادر بیهقی). افزودن جوی را. (از منتهی الارب). جوئی را به جوئی پیوستن و بر آب آن افزودن. چیزی را با چیزی آمیختن تا مقدار آن زیاد شود. (از متن اللغة). || آب یا مرکب بر دوات افزودن. مرکب در دوات ریختن. سیاهی انداختن در دوات. (از منتهی الارب). مداد در دوات کردن. (تاج المصادر بیهقی). || خاک یا کود بر زمین افزودن تا محصول آن بیشتر شود. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). سرگین ناک کردن و نیرو دادن زمین را. (منتهی الارب). || طولانی کردن. دراز کردن: مد اللََّه عمره؛ اطاله. (اقرب الموارد). || یاری دادن. (منتهی الارب). مدد قومی گشتن. (از تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب). مدد لشکری گشتن یا مدد فرستادن برای سپاه. (از متن اللغة). || سیاهی گرفتن از دوات. (منتهی الارب). با قلم مرکب از دوات برگرفتن نوشتن را. (از متن اللغة). || مدید خورانیدن شتر را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). شتر را مدید ساختن. (تاج المصادر بیهقی). آرد بر آب افشانده به شتران دادن. (فرهنگ خطی). || زینت دادن. (منتهی الارب). || زمان دادن. (منتهی الارب). مهلت دادن مدیون را. (از اقرب الموارد). || مهلت دادن و طولانی کردن و رها کردن کسی را در گمراهیش. (از متن اللغة). در ضلالت فروگذاشتن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || برآمدن روز. (از متن اللغة) (از منتهی الارب). || پر شدن و ممتلی گشتن. (از متن اللغة). || بلند نگریستن. (منتهی الارب): مد بصره الی الشی ء؛ طمح به الیه. (از متن اللغة). - مد بصر؛ منتهای نظر. (منتهی الارب). تا آنجا که چشم بیند. (یادداشت مؤلف). مدی. (اقرب الموارد) (متن اللغة): طاقها به قدر مد بصر برکشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۱). || (اِمص، اِ) افزونی آب دریا و رود. (مهذب الاسماء). آبخیز. مقابل جزر. (لغتنامهٔ مقامات حریری). برآمدن و ارتفاع آب دریا و امتداد آن به طرف خشکی. خلاف جزر. (از اقرب الموارد): ابر گهرفشان را هر روز بیست بار خندیدن و گریستن و جزر و مد بود. منوچهری. گر برود رود نیل بر در قدرش از هنرش جزر گیرد از کرمش مد.منوچهری. || افزونی. (غیاث اللغات): هنر در مد و دانش در زیادت طرب شادان و عشرت خوشگوار است. مسعودسعد. || کشش. (غیاث اللغات). کشش حروف دارای مد هنگام تلفظ آن حروف : یک دو سه ساعت کشید مد و لاالضالین. قاآنی. || درازی. (غیاث اللغات). || سیل . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ج، مدود. || برآمدگی روز. (منتهی الارب). ارتفاع النهار. گویند: اتیته مد النهار و مد الضحی. (از اقرب الموارد). || خطی که بر الف نویسند. (غیاث اللغات). علامتی چون رقم «ا» که بر بالای حروف نویسند و امروزه آن را به صورت « » بر بالای حرف الف نویسند بدین صورت «آ» و الف مددار را الف ممدود خوانند: آن برگهای شاسپرم بین و شاخ او چون صدهزار همزه که برطرف مد بود. منوچهری. - حروف مد؛ حروف علة یعنی الف، واو، یاء را چون حرکت حرف ما قبل آنها از جنس آنها باشد [ به ترتیب: فتحه، ضمه، کسره ] حروف مد گویند. مثال هر سه را در کلمه «اوتینا» یافته اند اگر حرف مد به صورت اصلی خود [ ـا، و، ی ] نوشته شود آن را در تجوید مد حقیقی گویند، مانند: کان علیم قلوب. اگر حروف مد را در بین حروف کلمه ننویسند و به جای آن علامتی بر بالا یا زیر کلمه نهند آن را مد حکمی گویند. مثلاً به جای «ذالک» بنویسند «ذلک» و همچنین در کلمات «به» [ تلفظ می شود: بهی ] و له، [ تلفظ می شود: لهو ] . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و نیز رجوع به فرهنگ نظام شود. || خطی دراز که در حساب نویسند. (غیاث اللغات) (از آنندراج). || کنایه از هدیه. ارمغان. پیشکش. (فرهنگ فارسی معین): انواع تحف و طرایف که بر سبیل مد آورده بود با آن ضم کرد. (جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۳۲). چون [ ارغون ] به خدمت کیوک خان رسید پیشکش بسیار کرد... و چون از مصالح مد فراغت حاصل شد روی به عرض مهمات و مصالح آورد. (جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۴۵). - در مد نظر بودن؛ در نظر بودن. منظور بودن. (فرهنگ فارسی معین). پیش چشم بودن : اگر روی عرقناک تو در مد نظر باشد چو آب زندگی گرمای محشر می توان خوردن. صائب (از فرهنگ فارسی معین). - مد نظر؛ کشش نظر. نظر افکندن. (فرهنگ فارسی معین). - مد نهار؛ برآمدگی روز. (منتهی الارب). چاشتگاه فراخ. (یادداشت مؤلف).
[ مَ ] (اِ) تار و سیم. || پل. (ناظم الاطباء)؟ || نام روز ششم از هر ماه شمسی. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).
[ مَ ] (پسوند) مَذ. مزید مؤخر است در کلمات فریومد و سپندارمد. (یادداشت مؤلف). رجوع به مَذ شود.
[ مُ دد ] (ع اِ) مد، پری دو کف است از طعام. (رسالهٔ اوزان و مقادیر مقریزی). پیمانهٔ یک منی. (زمخشری از یادداشت مؤلف). قسمی پیمانه است و اصلش اینکه شخص دو [ کف ] دستش را بازکند و آن را از طعامی پر کند. ج، امداد، مداد، مُدَد، مِدَد، مَدَدَة است. و در مورد وزن هر مد شش قول است که با حساب اعشاری بدین شرح است: قول نخست: هر مد برابر یک رطل و ربع رطل ۹۰مثقالی است معادل با ۶۰۲/۳۸۶ گرام. قول دوم: هر مد برابر یک و ربع رطل ۹۱مثقالی و معادل ۸۹۷/۳۹۰ گرام است. قول سوم: هر مد یک رطل و ثلث رطل ۹۰مثقالی و معادل ۵۶۳/۴۱۲ گرام است. قول چهارم: هر مد یک رطل و ثلث رطل ۹۱مثقالی و معادل ۸۵۸/۴۱۶ گرام است. قول پنجم: هر مد دو رطل ۹۰مثقالی معادل ۵۶۲/۶۱۸ گرام است. قول ششم: در مذهب امامیه هر مد ۵/۲۰۲ مثقال و معادل ۸۸۳/۶۹۴ گرام است. در مذهب فقیه حلی [ علامه ] و شیخ جعفر کاشف الغطاء هر مد ۲۰۴ و سه ربع مثقال و معادل ۸۸۳/۶۹۴ گرام است. (از متن اللغة):
[ مُ ] (فرانسوی، اِ) روش و طریقهٔ موقت که طبق ذوق و سلیقهٔ اهل زمان طرز زندگی و لباس پوشیدن و غیره را تنظیم کند. باب. باب روز. آئین. (فرهنگ فارسی معین). باب. متداول. معمول. رایج. شیوهٔ متداول و باب زمان در شؤون زندگی اجتماعی. - از مد افتادن؛ متروک و منسوخ شدن. کهنه شدن و از رواج افتادن. - از مد انداختن؛ کهنه و منسوخ کردن. - شیک و مد؛ خوش پوش. که لباس زیبا و باب روز پوشد. - مد تازه؛ شیوهٔ جدید. - مد روز؛ باب روز. مورد پسند و انتخاب ابنای زمان. - مد شدن؛ باب شدن. متداول و معمول گشتن. - مد کردن؛ متداول کردن. رواج دادن.
[ مُ ] (اِخ) قریه ای از خره بهار خال در قاینات. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «مد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید