معنی مخیل
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) (از «خ ی ل») مرد خال ناک. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). روی باخال. (دهار). مرد خال ناک که در بدن وی خال بسیار باشد. (ناظم الاطباء). و رجوع به مخول شود. || ابر که آن را بارنده پندارند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد و مخیلة شود.[ مُ ] (ع ص) ابر که آمادهٔ باریدن شود. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ابری که آن را بارنده پندارند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ قبل و مخیلة شود. || (از «خ ول») سزاوار خیر و نیکوئی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). سزاوار و شایسته. یقال: فلان مخیل للخیر؛ فلان سزاوار خیر و نیکوئی است. (ناظم الاطباء). و رجوع به مَخیلَة شود.[ مُ خَ یْ یَ ] (ع ص) پنداشته شده و خیال کرده شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). فلان یذهب علی المخیل؛ ای علی غرر من غیر یقین. (تاج العروس) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || ثوب مخیل؛ جامهٔ پاسبان . (مهذب الاسماء).[ مُ خَ یْ یِ ] (ع ص) آنکه می پندارد و خیال می کند و شک می کند و اندیشه می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه تفرس می نماید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه می گذارد خیال را در نزدیکی بچه شتر، تا گرگ از آن بترسد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه بددل می شود و بازمی ایستد از کسی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به گمان افکننده و بشک و تردید اندازنده و به خیال وادارنده :[ مُ خَ یْ یَ ] (ع اِ) جامه ای که در آن نقش جانور باشد. (از فرهنگ لغات مشکل دیوان البسهٔ نظام قاری): خشیشی و ابیاری او را وزیر حرم نرمدست مخیل مشیر. نظام قاری (دیوان البسهٔ چ استانبول ص ۱۷۴). مخیل بدو گفت رو تن بزن چو تو موج باشی و او موج زن. نظام قاری (دیوان البسه ایضاً ص ۱۷۷).
کلمات همقافیه با «مخیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر