معنی مخنده
5 بازدید
[ مَ خَ دَ / دِ ] (نف) جنبنده و خزنده را گویند که مراد حشرات الارض باشد. (برهان) (آنندراج). جانوران جنبنده و خزنده مانند مار و دیگر حشرات الارض و هر چیز خزنده و جانوران کوچک. (ناظم الاطباء). || به رفتار آمده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || جنبنده که در جامه افتد، گویند «مخنده درافتاد». (یادداشت ایضاً): هوام؛ مخندگان. (السامی فی الاسامی یادداشت ایضاً). رجوع به مخیدن شود.[ مُ خِ دَ / دِ ] (نف) فرزندی که سخن پدر و مادر نشنود و عاق و عاصی شود. (برهان) (آنندراج). غیرمطیع و نافرمانبردار و فرزند عاق شدهٔ پدر و مادر. (ناظم الاطباء). || به معنی چسبنده هم آمده است اعم از ذی حیات و غیرذی حیات. (برهان) (آنندراج). چسبنده خواه جاندار باشد یا نباشد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مخنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر