معنی مخلی
6 بازدید
[ مُ خَ لْ لا ] (ع ص) رها کرده شده و خالی کرده شده. (منتهی الارب) (غیاث) (آنندراج) (از اقرب الموارد). اجازه داده شده و آزادشده و رهاشده. (ناظم الاطباء). رجوع به «مخلا» شود. - مخلی بالطبع؛ رها کرده شده با طبیعت یعنی بلاتکلیف و بی اندیشه. (غیاث) (آنندراج). - || مجازاً و در تداول، آرام و بی سر و صدا که در آنجا راحت بتوان زیست: حجرهٔ مخلی بالطبع. گوشهٔ مخلی بالطبع. - مخلی کردن؛ خالی کردن. رها کردن و آزاد ساختن : به وسیلت ایشاج وصلت و اشتباک قرابت شفیع شدند تا او را مخلی کردند و اقطاعاتی که داشت بر او مقرر گردانید. (جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۳۷).[ مُ خَ لْ لی ] (ع ص) رهاکننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که آزاد می کند و رها می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تخلیه شود.[ مُ ] (ع ص) (از «خ ل و») کسی که ویران می کند و خراب می نماید. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || کسی که تهی و خالی می کند و آنکه تهی می یابد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنکه خلوت می کند با کسی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (از «خ ل ی») زمین علفناک و پرورندهٔ ستور در آن زمین. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به اخلاء شود. || آنکه عزلت می گزیند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || مخصوص و غیرعمومی. واقع شده بطور خصوصی. (ناظم الاطباء).[ مِ لا ] (ع اِ) داس علف درو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). داسی که بدان علف درو می کنند. (ناظم الاطباء). || قلاب دروگری. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مخلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر