معنی مخلوع
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) بیرون آورده شده و برآورده شده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || معزول کرده از عمل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خلع شده. (ناظم الاطباء). || والی از عمل بازشده. (ناظم الاطباء). || فرزند عاق شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مفصل دررفته. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِخ) گاه مورخین «مخلوع» گویند و مراد «امین» برادر مأمون است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): یا امیرالمؤمنین این احمدبن ابی خالد است که در روزگار مخلوع (امین) نامه ها را از مدینة السلام یعنی بغداد به ما میرساند. (ترجمهٔ فرج بعد الشدة چ کتابفروشی علمیه ص ۲۹۵).
کلمات همقافیه با «مخلوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر