معنی مخشف
6 بازدید
[ مُ شِ ] (ع ص) ظبیة مخشف، ماده آهوی بچه دار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ مَ شَ ] (ع اِ) منجمدشدنگاه آب. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). مکان منجمد شدن آب و جای یخ بستن. (ناظم الاطباء). یخدان. (نشوء اللغة ص ۲۵).[ مِ شَ ] (ع ص) درآینده در چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || دلیر به شبروی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دلیر به شب رفتن. (دهار). || گرد برآینده به شب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). خرامنده به شب. (ناظم الاطباء). || (اِ) شیر که اسد است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). شیر بیشه. (ناظم الاطباء). || راهبر دانا. (منتهی الارب). (آنندراج) (از اقرب الموارد). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ مُ خَ شْ شِ ] (ع ص) رهبر دانا. (ناظم الاطباء). رهبری کننده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به مِخشَف شود. || آنکه به زور می شکند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || گرفتار به خارش که مانند پیران بر زمین رود. (ناظم الاطباء). آنکه مبتلا به بیماری گریاتاول باشد از این روی در رفتن پاهای خود را گشاد نهد. (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مخشف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شف» برای سرودن شعر