معنی مخذول
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) خوارکرده شده. (غیاث) (آنندراج). خوار شده و ذلیل و منکوب. (ناظم الاطباء): شغل این مخذول کفایت کرده آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۷). به زودی بروم تا آن مخذول برانداخته آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۳). و هارون عاصی مخذول پسر خوارزمشاه می ساخته بود که به مرو آید با لشکر بسیار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۲). نشگفت که مقهور شد آن لشکر مخذول مقهور شود لشکر سلطان ستمکار. معزی (دیوان ص ۲۰۲). گر من از چشم همه خلق بیفتم سهل است تو مپندار که مخذول ترا ناصر نیست. سعدی (کلیات چ مصفاص ۳۹۲). || گذاشته شده. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). فرومایه و ترک شده. (ناظم الاطباء). || روگردان کرده شده و ناامید و نامراد و محروم و بی بهره. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مخذول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر