معنی مختم
5 بازدید
[ مُ تَ م م ] (ع ص) روبندهٔ خانه. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || پاک کنندهٔ چاه. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برنده و قطع کننده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به اختمام شود.[ مِ تَ ] (ع اِ) گوز مالیدهٔ املس ساخته که آن را اندازند و به فارسی تیر گویند. (منتهی الارب) (آنندراج). گردوی مالیدهٔ املس ساخته شده که در بازی آن را می اندازند و به فارسی تیر گویند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ خَ تْ تَ ] (ع ص، اِ) مهرکرده شده و مقفل. (غیاث). نیک مهر کرده شده و مقفل. (آنندراج). از روی بصیرت مهر کرده شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کف اطاق خاتمکاری کرده با قطعاتی از سنگ و آجر و جز آن یا از سطحی مزین به نقشه های مختلف که بدینسان شبیه به موزائیک در حد عالی خواهد بود. (از دزی ج ۱ ص ۳۵۲). || در تدوال به نوعی پارچهٔ رنگی اطلاق میشود که دارای نقش های چهارضلعی و هشت ضلعی سفید بر زمینهٔ آبی است. (از دزی ج ۱ ص ۳۵۲): از صوف رقعه ای به مختم رسانده اند وز حبر کاغذی به محبر نوشته اند. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۳). همچو قطنی به نرم دست حریر چون مختم ندیم کمخائیم. نظام قاری (دیوان البسه ص ۹۱). رمال مختم را حاضر کردند که دزد را بازدید کن. نظام قاری (دیوان البسهٔ نظام قاری ص ۱۴۰). || ستور که در دست و پاهای آن اندک سپیدی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). اسبی که در دست و پای آن اندکی سپیدی باشد. و رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «مختم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تم» برای سرودن شعر