معنی مخترع
5 بازدید
[ مُ تَ رِ ] (ع ص) اختراع کننده و کار نو بیرون آرنده. (غیاث). آفریننده و کار نو بیرون آورنده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نوکننده. (دهار). آفریننده و از نو بیرون آورنده و موجد و مبدع و اختراع کننده و ایجادکننده و پدیدآورنده و آغازکننده و پیداکنندهٔ صنعت و علم و رهیاب و انشاءکننده. (ناظم الاطباء): مبدع هر چشمه که جودیش هست مخترع هر چه وجودیش هست.نظامی. تصنیف هر مبتدئی و تألیف هر مخترعی از سخن لاغر و فربه و خلل و حشو و زیاده و نقصان خالی و صافی نباشد. (تاریخ قم ص ۱۴). || شکافنده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || خیانت کننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). خیانت کننده و مکرکننده و فریبنده. (ناظم الاطباء). || کسی که مال سواری موقتاً وام می دهد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به اختراع شود.[ مُ تَ رَ ] (ع ص) از نو بیرون آورده شده و ایجاد شده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نو پدید آمده. تازه پدید آورده : عالم مخترع است هم به صورت و هم به هیولی. (جامع الحکمتین ناصرخسرو ص ۲۴). به حکم آنکه صناعت شعر در بدو امر مخترع طبع عرب و مبتدع خاطر ایشان بوده است. (المعجم چ ۱ ص ۵۰). || (اصطلاح بدیعی) صنعتی است که معانی و لطایف تازه برانگیزد و تشبیهات و صنایع نو ایجاد نماید. مثال: فلک جلال تو را وزن کرد با مه نو به پله ای که تو بودی سبک گران آمد اگر نبود گران سوی تو بگوی چرا تو بر زمینی و ماهش بر آسمان آمد. (مرآت الخیال چ بمبئی ص ۱۱۲). || کلمهٔ انشاء کرده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مخترع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر