معنی محکک
6 بازدید
[ مُ حَ کْ کَ ] (ع ص) چوب که در عطن نهند تا شتران گرگین خود را به وی درمالند: حذل محکک. - انا جذیلها المحکک؛ از رأی و تدبیر من استفاده برند. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ حَ کْ کِ ] (ع ص) عبارت از دوایی است که خلط زنندهٔ گرم را جذب کند و در بحرالجواهر گوید محکک آنچنان داروی زننده ای است که از فرط تندی و گرمی، اخلاط زننده را به مسامات بدن جذب کند ولی به درجه ای که تولید جراحت کند نمی رسد مانند کبیکج. (کشاف اصطلاحات الفنون). پاره ای دواها چون کبیکج که اخلاط تند را به مسام جذب کند ولی نه به حد ریش کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به قانون کتاب دوم چ تهران ص ۱۴۹ س ۲۴ شود. - نیک خارنده. (آنندراج). کسی که بسیار سخت میخارد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محکک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کک» برای سرودن شعر