معنی محکمی
7 بازدید
[ مُ کَ ] (حامص) حالت و چگونگی محکم. استواری. سختی. سفتی. بستگی. (ناظم الاطباء). حصانت. رصانت. رزانت. استحکام. (یادداشت مرحوم دهخدا): بنگر به چه محکمی ببسته ست مر جان ترا بدین تن اندر.ناصرخسرو. بسا رخنه که اصل محکمی هاست بسا انده که در وی خرمی هاست.نظامی. میخ زرین و مرکز زمی است نام روئین دزش ز محکمی است.نظامی. از قلاع معبد که به مزید مناعت و محکمی مشهور است و وصف آن در کتب تواریخ مسطور و مذکور، قلعهٔ فیروزکوه است. (ظفرنامهٔ یزدی چ امیرکبیر ج ۲ ص ۴۰۷). رجوع به محکم شود.[ مُ حَ کْ کِ ] (ص نسبی) انتسابی است به محکمه که طایفه ای از خوارج باشند. (از انساب سمعانی). رجوع به محکمه شود.
کلمات همقافیه با «محکمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر