معنی محوی
5 بازدید
[ مَ حْ ] (اِخ) به نوشتهٔ نوائی در تذکره، مولانا محوی از آزادگان خراسان و از مردم هری بوده و طبعی خوب داشته است. گاه خاطر به تحصیل می گمارده و زمانی به پیروی از هوسهای جوانی و مصاحبت یاران پریشان آشفته و بی سر و سامان می بوده است، و دو مطلع زیر از اشعار او را نقل کرده است: دودی که از دل من در شام غم برآید بر یاد طرهٔ او پرپیچ و خم برآید. ترکیب تن خاکیم از لای شراب است جمعیت ما در قدم بادهٔ ناب است. (مجالس النفائس ص ۶۵ و ۲۳۸).[ مَ حْ ] (ع ص نسبی) منسوب به محو. رجوع به محو شود.[ مَ حْ وی ی ] (ع ص) مقابل حاوی. مجموع. فراهم آمده. گردشده. فراهم شده. (ناظم الاطباء). دربرگرفته شده. || دریافت شده. (ناظم الاطباء). || مضمون. ج، محاوی. || سطح زیرین هر جسمی را محوی و سطح بالایین آن را حاوی نامند. هر فلک مافوق، حاوی فلک مادون خود و مادون محوی مافوق است مثلاً فلک الافلاک حاوی فلک ثوابت و فلک ثوابت محوی فلک الافلاک است.[ مُ حَ وْ وا ] (ع ص، اِ) خانه های مردم بر یکجا از خرگاه و جز آن. (منتهی الار ب) (آنندراج). چادرهای پیوسته و متصل بهم. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ وْ وی ] (ع ص) فراهم گیرنده و دریافت کننده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر