معنی محوط
6 بازدید
[ مُ حَ وْ وَ ] (ع ص) محصورشده و احاطه شده از دیوار. (ناظم الاطباء). آنچه که در گرداگرد آن دیواری برآورده باشند. دیواربست کرده. دیواربست. (مهذب الاسماء). دیوارکرده. (یادداشت مرحوم دهخدا). دیوارساخته و دیواربست کرده. (آنندراج). - کَرم محوط؛ درخت رزی که گرداگرد آن دیوار باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ وْ وِ ] (ع ص) دیوارسازنده و دیواربست کننده. (از ناظم الاطباء). || گرداگرد چیزی برآینده و دیواربست کشنده. (آنندراج). || محافظ و نگهبان و پاسبان. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محوط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وط» برای سرودن شعر