معنی محوج
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) دور. عقبة محوج؛ پشتهٔ دور. (منتهی الارب).[ مُ حْ وِ ] (ع ص) حاجتمند و محتاج. (ناظم الاطباء). رجل محوج؛ مردی خداوند حاجت. (مهذب الاسماء). نیازمند: اعرض عن العوراء و لاتسمعها فما کل خطاب محوج الی جواب. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۸۵). || بی چیز. تهی دست. مفلس. (ناظم الاطباء). ج، محاویج. (یادداشت مرحوم دهخدا). || کسی یا چیزی که محتاج و بینوا می کند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محوج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر