معنی محنک
4 بازدید
[ مُ حَ نْ نِ ] (ع ص) آزمایش کننده. (ناظم الاطباء).[ مِ نَ ] (ع اِ) رشتهٔ حنک بند. (منتهی الارب). حناک. آنچه زنان فا زنخدان بندند. (مهذب الاسماء). || لبیشه. لواشه. (منتهی الارب). حناک.[ مُ نِ ] (ع ص) استوارخرد گرداننده. (آنندراج). کسی و یا چیزی که کارآزموده می کند. (ناظم الاطباء).[ مُ نَ ] (ع ص) مرد استوارخرد به تجربه ها. مجرب. آزموده. مردی که آزمایش و تجربه در کارها وی را استوار کرده باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ نْ نَ ] (ع ص) مرد استوارخرد به تجربه. مردی که آزمایش در کارها وی را استوار کرده باشد. || محنوک. صبی محنک؛ کودک که خرمای خائیده بر کامش مالیده باشند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محنک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نک» برای سرودن شعر