معنی محمر
5 بازدید
[ مِ مَ ] (ع اِ) اسب پالانی. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب). مُحَمَّر. (از اقرب الموارد). یحمور. فرس هجین. (یادداشت مرحوم دهخدا). اسب غیرنجیب که در تندی و کندی چون درازگوش باشد. ج، محامر، محامیر. (از لسان العرب). || آهن و جز آن که بدان پوست یا مو باز کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آهن که بدان پوست باز کنند و سلخ نمایند و مو تراشند. (ناظم الاطباء). || (ص) کسی که مفت عطا نکند و لئیم و ناکس. (منتهی الارب). لئیم. (اقرب الموارد).[ مَ مَ ] (اِخ) زمینی است نزدیک مکه. ناحیه ای است میان مرو علاف از منازل خزاعه و به گفتهٔ حذیفه دهی است میان علاف و مر. (از معجم البلدان).[ مُ مِ ] (ع ص) ناقه ای که بچه از شکمش بیرون نیاید تا آنکه بمیرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مُحْمَرّ. مُحْمِرّ.[ مُ حَ مْ مَ ] (ع ص) سرخ کرده شده. (یادداشت مرحوم دهخدا). سرخ. (ناظم الاطباء). || کسی که به وی «یا حمار» گفته شده باشد. (ناظم الاطباء). || فرس هجین. (از اقرب الموارد). اسب پالانی. مِحمَر. (منتهی الارب).[ مُ مَ رر / مُ مِ رر ] (ع ص) ناقه که بچه از شکمش بیرون نیاید تا بمیرد. (از اقرب الموارد). مُحمِر.[ مُ حَ مْ مِ ] (اِخ) یکی از محمرهٔ خرمیه که مخالفان مبیضه اند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به محمرة شود.[ مُ حَ مْ مِ ] (ع ص) سرخ کننده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || نزد اطبا دارویی است که خون لطیف را به سوی پوست بدن آدمی کشاند کشیدنی بس قوی و نیرومند بنحوی که در ظاهر بدن نمودار باشد با گرمی آنگاه رنگ پوست بدن مانند خردل سرخ گردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). هر دوا که چون بر تن مالند یا نهند خون را به سوی پوست میل دهد آن را سرخ کند چون خردل و امثال آن. ج، محمرات. دوا که پوست تن سرخ کند چون خردل و انجیر و پودنه و داروهای محمر عملی چون عمل داغ کردن کنند. (از کتاب دوم قانون بوعلی ص ۲۴۹) (یادداشت مرحوم دهخدا). || آن که به زبان حِمْیَر سخن گوید. || آن که به کسی گوید «یا حمار». || کسی که با سرخی نویسد. (ناظم الاطباء). || آنکه اسب هجین سوار شود.
کلمات همقافیه با «محمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر