معنی محمد

معنی محمد

8 بازدید
[ مَ مِ ] (ع مص) حمد. مَحمَد. مَحمِدَة. مَحَمدَة. ستودن. - راضی شدن. - شکر کردن. - ادای حق کسی کردن. (منتهی الارب).
[ مَ مَ ] (ع مص) مَحمِد. رجوع به مَحمِد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (ع ص) ستوده. (نصاب). به غایت ستوده. ستایش شده. - آنکه خصال پسندیدهٔ وی بسیار است. (از اقرب الموارد).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) بیست و پنجمین از خاندان چنگیزی در ماوراءالنهر از اولوس جغتای (از حدود ۷۴۳ تا ۷۴۴ هـ . ق.). (طبقات سلاطین اسلام ص ۲۱۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) از ملوک خاندان بادوسپان ملوک کجور مازندران (۹۷۵ - ۹۸۴ هـ . ق.). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) پنجمین سلطان عثمانی (۸۰۵ -۸۱۶ هـ . ق.)، معروف به سلطان محمدخان اول (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۷۵). رجوع به عثمانی و آل عثمان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) دوازدهمین از امرای آق قویونلو (۹۰۶ -۹۰۷ هـ . ق). (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۲۲۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) سورهٔ چهل و هفتمین از سور قرآن کریم و آن مدنیه و چهل آیت است و پس از احقاف و پیش از فتح واقع است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) سومین از امرای عبادی (بنوعباد) اشبیلیه معروف به محمدثانی عبادی المعتمدبن عباد (۴۶۱ - ۴۸۴ هـ . ق.) و کنیت او ابوالقاسم است. (معجم الانساب و الاسرات ج ۱ ص ۸۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ششمین اتابک سلغری فارس (از ۶۵۸ تا ۶۶۰ هـ . ق). (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۱۵۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ششمین از سلاجقهٔ عراق و کردستان (۵۴۸ -۵۵۴ هـ . ق). (طبقات اسلام ص ۱۳۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) هفتمین از بنی مزید در حله (۵۳۲ -۵۴۰ هـ . ق). (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۱۰۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) هفتمین از عادلشاهیان و ربیچاپور (۱۰۳۵ -۱۰۷۰ هـ . ق). (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) آغامحمدخان، مؤسس سلسلهٔ قاجاریه، پسر بزرگ محمدحسن خان قاجارقوانلو. در محرم سال ۱۱۵۵ هـ . ق. در گرگان متولد شد و در سال ۱۱۶۰ هـ . ق. که عادلشاه برادرزادهٔ نادر برای سرکوبی محمدحسن خان عازم مازندران گشت، آغامحمدخان که شش سال بیش نداشت به دستور عادلشاه مقطوع النسل گردید. بعد از روی کار آمدن کریم خان و کشته شدن محمدحسن خان پدر آغامحمدخان وی با سایر برادران و بسیاری از خویشاوندان و نزدیکان مدتها در دشت گرگان و قبچاق متواری بود، تا اینکه توسط حاکم مقتدر گرگان دستگیر و به نزد کریمخان فرستاده شد. کریمخان او و برادرش حسینقلی خان جهانسوز را مورد نوازش قرار داد، با خود به شیراز برد و بقیهٔ خاندان او را به قزوین فرستاد. آغامحمدخان مدت ۱۶ سال با بستگان خویش در شیراز در نهایت رفاه حال بسر برد، بواسطهٔ جلب اطمینان کریم خان گاهی به جهت شکار از شیراز خارج میشد. در سال ۱۱۹۳ هـ . ق. بوسیلهٔ عمهٔ خود که زن کریمخان بود از بیماری و دگرگونی حال خان آگاه شد، بنابراین فرار را بر قرار ترجیح داد و به طرف اصفهان و تهران و مازندران حرکت کرد و بازماندگان کریمخان که به واسطهٔ برتری جوئی سخت به خود مشغول بودند، از فکر آغامحمدخان غافل ماندند. آغامحمدخان به کمک برادرش جعفرقلی خان مازندران را گرفت و برادران دیگر و سایر مدعیان را مغلوب کرد و شمال و مرکز ایران را مطیع ساخت و در ۱۱ جمادی الاخر سال ۱۲۰۰ هـ . ق. در طهران تاجگذاری کرد. در ۱۲۰۲ به قصد جعفرخان عازم فارس شد اما بدون نتیجه برگشت و سپس در ۱۲۰۳ هنگامی که لطفعلی خان جانشین پدر شده بود شیراز را در محاصره گرفت، و آن سردار رشید بسبب خیانت اطرافیان ناچار متواری شد و تا ۱۲۰۵ در حدود کازرون و شیراز با دست نشاندگان آغامحمدخان زد و خورد می کرد و سپس به کرمان رفت و آنجا را تسخیر کرد. آغامحمدخان کرمان را در حصار گرفت و چون کار محاصره تنگ شد، از آنجا به بم رفت و آغامحمدخان کرمان را تسخیر کرد و بیست هزار چشم از مردم آنجا کند و سرانجام بر لطفعلی خان نیز دست یافت و دو چشم او را نیز کند و او را با حال زار در ۱۲۰۹ به طهران فرستاد و سپس با آسودگی از جانب جنوب ایران به گرجستان لشکر کشید (۱۲۰۹ و ۱۲۱۰) و تفلیس را فتح کرد و سپس از این سفر به ایران برگشت و به خراسان رفت و شاهرخ میرزا نوادهٔ نادر شاه را به بهانهٔ اینکه قسمتی از جواهرات نادری نزد اوست تعذیب و روانهٔ مازندران کرد. او در راه از مصائبی که دیده بود در گذشت. آغامحمدخان سرانجام پس از ۱۸ سال سلطنت در حدود شوشی قفقاز کشته شد (۲۱ ذیحجهٔ ۱۲۱۱ هـ . ق. در سن ۵۷سالگی). وی پادشاهی مدبر و رشید و جنگ آور اما سخت کش و بیرحم و پول دوست بود. نیز رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال آشتیانی صص ۷۵۴ -۷۶۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) آلب ارسلان. دومین از پادشاهان سلجوقی بزرگ (۴۵۵ -۴۶۵ هـ . ق.). رجوع به آلب ارسلان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) آق سرائی. رجوع به آق سرائی جمال الدین محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) آی تیمور. رجوع به آی تیمور شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابشیهی. رجوع به ابشیهی بهاءالدین محمدبن شهاب... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن آدم بن کمال هروی مقدسی، مکنی به ابوالمظفر (متوفی در ۴۱۴ هـ . ق.). مردی ادیب و دانشمند و از مردم هرات بود. او راست: شرح حماسهٔ ابوتمام و شرح دیوان متنبی و کتاب الامثال و جز آن (معجم الادباء ج ۶ ص ۲۶۷۱) (الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابشیهی. رجوع به ابشیهی ابوالفتح محمدبن احمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به ابن جماعة محمدبن ابراهیم بن سعد کنانی و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به ابن طباطبا محمدبن ابراهیم بن اسماعیل... بن ابراهیم.. و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ابن سراج محمدبن ابراهیم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... ابن یوسف بن احمدبن یوسف کاتب. رجوع به ابوالحسن محمدبن ابراهیم... کاتب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به ابوحمزهٔ صوفی محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ابوبکر اصفهانی محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به تتائی شمس الدین محمدبن ابراهیم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به خطیب زاده محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع به بشتکی محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به غازی محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم... رجوع شود به رشیدالدین وطواط محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن قریش. رجوع به حکیمی ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم هفتمین از بنی یعفور صنعاء یمن (۳۳۲ تا ۳۵۲ هـ . ق).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ابوالفضل سهلی جاجرمی شافعی. ملقب به معین الدین و مکنی به ابوحامد. وی امامی فاضل متفنن و مبرز بود. در نیشابور سکونت جست و کتاب کفایه را در فقه نوشت. او راست: ایضاح الوجیز که کتابی است نیکو در دو مجلد. وی بامداد روز جمعه یازدهم رجب سال ۳۱۳ هـ . ق. در نیشابور درگذشت. ابن خلکان گوید: در دمشق خط او را بر کتابی بدیدم که احادیث مسطوره در مهذب و الفاظ مشکله را شرح کرده و جماعتی از فقهای نیشابور در بیست و چهارم ذوالحجه سال ۶۱۲ هـ . ق. آن را از وی شنیده بودند. (وفیات الاعیان ج ۲ ص ۵۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به فخر فارسی از مردم شیراز، مقیم مصر، متوفی به مصر (۶۲۲ هـ . ق). مردی فاضل و طبیب بود و تألیفاتی در اصول و کلام دارد. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ثابت، معروف به ابن کیزانی شاعر مصری. متصوف است و گروهی از متصوفهٔ مصر به وی منسوبند. دیوان شعری دارد و در قاهره به سال ۵۶۲ درگذشته است. رجوع به ابن کیزانی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسحاق سلمی مناوی قاهری، مکنی به صدرالدین ابوالمعالی قاضی عالم به حدیث. تاریخ ولادتش در سال ۷۴۲ هـ . ق. بوده و در سال ۸۰۳ هـ . ق. در نهر فرات غرق شد و درگذشت. او راست: المناهج والتناقیح فی تخریج احادیث المصابیح. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ساعد انصاری سنجاری معروف به ابن الاکفانی و ملقب به شمس الدین و مکنی به ابوعبداللََّه، پزشک و محقق. در سنجار به دنیا آمد و در مصر اقامت گزید و به عمل طبابت اشتغال داشت و همانجا به سال ۷۴۹ هـ . ق. درگذشت او راست: ارشاد القاصد الی اسنی المقاصد. نخب الذخائر فی احوال الجواهر، کشف الرین فی احوال العین. غنیةاللبیب فی غیبةالطبیب. نهایة القصد فی صناعةالفصد. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم...بن طباطبا. رجوع به ابن طباطبا شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبیداللََّه بن زیادبن ابیه. از امرای عصر مأمون عباسی و مورد اعتماد وی بود. نخستین کس بود از آل زیاد که یمن را تسخیر کرد. در سال ۲۰۳ هـ . ق. مأمون عباسی وی را با سپاهی به منظور سرکوب کردن شورشیان یمن فرستاد. او تهامه را بعد از نبرد سختی به تصرف در آورد و شهر زبید را به سال ۲۰۴ هـ . ق. برپا ساخت و آنجا را مقر فرماندهی خود قرار داد و مردم را به عباسیان دعوت کرد و برای خلفای عباسی خراج و هدایا فرستاد تا سرانجام با کمک مأمون توانست تمام شهرهای جبال و تهامه و عدن و حضرموت و صفا و نجران را تصرف کند و متصرفات خود را بسوی حجاز امتداد دهد. وی به سال ۲۴۵ هـ . ق. در زبید درگذشته است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی بن عاصم بن زادان خازن اصفهانی، مکنی به ابوبکر و ملقب به ابن المقری. (۲۸۵ -۳۸۱ هـ . ق.) عالم به حدیث. او راست: المعجم الکبیر در حدیث که هشت مجلد است و کتاب الاربعین حدیثأ (چهل حدیث) و مسند ابوحنیفه. وی به سال ۲۸۵ هـ . به دنیا آمد و در سال ۳۸۱ درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن سعدان المبارک. از علمای لغت و نحو. از اوست: کتاب القراءات. کتاب المختصر فی النحو. (از ابن الندیم).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس. از امرای عباسی هاشمی که در زمان منصور خلیفهٔ عباسی امارت مکه را داشت و المهدی او را عزل نمود و به بغداد آمد و در سال ۱۸۵ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد، مکنی به ابن النحاس حلبی و ملقب به بهاءالدین. استاد علوم عربی زمان خود در کشور مصر. به سال ۶۲۷ هـ . ق. در شهر حلب به دنیا آمد و در سال ۶۹۸ هـ . ق. در قاهره درگذشت. او راست: املائی بر کتاب المغرب ابن عصفور. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد ملقب به ریاض الدین حنبلی متوفی ۹۷۱ هـ . ق. در حلب. نسب او به ابن شحنه می رسد. مورخ و از علمای حلب بود و بیش از پنجاه تألیف دارد از جمله: الزبد و الضرب فی تاریخ حلب، در الحبب فی تاریخ اعیان حلب و المصابیح در علم حساب و الدرر در طب و نیز دیوان شعر. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن یوسف. رجوع به ابن حلیمی محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن منذر نیشابوری. ابواسحاق شیرازی شرح حال او را در کتاب طبقات الفقهاء آورده است و گوید: تألیفات وی در اختلاف آراء علما بی نظیر است. او راست: کتاب الاشراف در مسائل خلاف میان علماء. و المبسوط در مسائل خلاف و الاجماع. وی به سال ۳۰۹ یا ۳۱۰ هـ . ق. در مکه درگذشت. (از وفیات الاعیان ج ۴ چ بیروت ص ۲۰۷). و رجوع به ابوبکر محمدبن ابراهیم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن یوسف... رجوع به ابن حنبلی محمدبن ابراهیم بن یوسف شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم حریری دمشقی، ملقب به شمس الدین (۶۵۸ تا ۷۳۹ هـ . ق). او راست کتاب «تاریخ» که بسیار مفصل است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم سراج. رجوع به ابن بوش محمدبن ابراهیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم فزاری، مکنی به ابوعبداللََّه برادر اسحاق بن ابراهیم و یکی از علمای نجوم و احکام است و در سال ۷۲۳ م. کتاب سند هند را از هندی به عربی ترجمه کرده و شاعری قلیل الشعر بوده است. (ابن البیطار ترجمهٔ فرانسه ج ۱ ص ۲۸۱) (طبقات قاضی صاعد). و رجوع به معجم الادباء ج ۶ ص ۲۶۸ و ابراهیم بن حبیب فزاری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم قرشی. رجوع به ابن حمصی محمدبن ابراهیم قرشی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم کلاباذی بخاری، مکنی به ابوبکر از حافظان حدیث. او راست: بحرالفوائد معروف به معانی الاخبار و در آن ۵۹۲ حدیث جمع آمده است. کلابادی در سال ۳۸۰ هـ . ق. درگذشته است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بخاری. رجوع به بخاری و ابوعبداللََّه محمدبن اسماعیل بن ابراهیم و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۱۸۸-۱۹۱ ترجمهٔ شماره ۵۶۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم کواکبی. رجوع به کواکبی محمدبن ابراهیم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم نحوی قاضی صدیقی. رجوع به عوامی ابوبکر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالحکم بن مظفربن عبداللََّه باهلی اندلسی، مکنی به ابوالمجد و ملقب به افضل الدوله. پدرش ابوالحکم دمشقی از اطبای معروف بود. ابوالمجد نیز در طب و همچنین علوم عقلی مهارت داشت. طبیب مخصوص ملک عادل نورالدین محمودبن زنگی گردید و ملک عادل ریاست بیمارستان کبیر را که در دمشق ساخته بود بدو واگذار کرد و ابوالمجد علاوه بر معالجه در ایوان بیمارستان به تدریس طب اشتغال داشت و با اطبای آن زمان به مباحثه در مسائل طبی می پرداخت و کتابخانه ای معتبر فراهم آورده بود. وفات وی در دمشق پس از ۶۵۰ هـ . ق. است. (یادداشت لغت نامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالحسین ظهیرالدین همدانی، مکنی به ابوشجاع. رجوع به ابوشجاع روذراوری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابوالخطاب. رجوع به ابوالخطاب محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالشکر ایوب بن شادی بن مروان الملقب به «الملک العادل» سیف الدین برادر السلطان صلاح الدین، مکنی به ابوبکر. چون سلطان صلاح الدین در ماه صفر سال ۵۷۹ هـ . ق. حلب را گرفت آن را به فرزند خود الملک الظاهر داد آنگاه از وی بگرفت و به ملک عادل واگذار کرد.الملک العادل جمعه بیست و دوم رمضان المعظم این سال آهنگ حلب کرد ولی به خاطر مصلحتی حلب و قلعهٔ آن را به ملک ظاهر غازی پسر سلطان واگذاشت و شب شنبه بیست و چهارم ربیع الاول سال ۵۸۲ هـ . ق. از آنجا بیرون شد و سلطان قلعهٔ کرک را بدو داد. الملک العادل سیزده روز بپایان ربیع الاخر سال ۵۹۶ مانده بود که به قاهره درآمد و در مصر استقلال یافت. ابوالبرکات بن مستوفی در تاریخ اربل در ترجمهٔ ضیاءالدین ابوالفتح نصراللََّه معروف به ابن اثیر جزری گوید: به خط وی یافتم «خطبه ها از ملک العادل ابوبکربن ایوب در قاهره و مصر. روز جمعه ۲۱ شوال سال ۵۹۶». در جمعه یازدهم جمادی الاخر سال ۵۹۸ به حلب برای وی خطبه خواندند و بلاد شامی و شرقی بگرفت آنگاه به سال ۶۱۲ مالک یمن گشت و فرزندزادهٔ خود ملک مسعود صلاح الدین ابوالمظفر یوسف معروف به اطسیس بن ملک الکامل را بدانجا روانه ساخت و فرزند او ملک الاوحد نجم الدین ایوب از سوی وی نیابت میافارقین و این نواحی داشت آنگاه بر شهر خلاط و بلاد ارمینیه دست یافت و کشور وی پهناور گشت و این به سال ۶۰۴ بود. ولادت وی در محرم سال ۵۴۰ و یا ۵۳۸ در دمشق بود و در هفتم جمادی الاخر به سال ۶۱۵ در عالفین درگذشت آنگاه جنازهٔ او را به دمشق بردند و روز دوم از وفات در قلعه مدفون گشت سپس به مدرسهٔ خود او که بدو معروف است نقل گردید و در آنجا به خاک رفت و قبرش بر سر راه است و رهگذران آن را از پنجره ای که بدانجاست می بینند. (وفیات الاعیان ج ۲ صص ۱۵۸ -۱۶۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالعباس احمدبن بختیار واسطی، معروف به ابن مندائی واسطی (قاضی...) (ربیع الاخر ۵۱۷ -۵۶۰ هـ . ق) جماعتی از اعیان مانند حافظ ابوبکر خوارزمی و جز او علوم ادبیه از وی اخذ کرده اند و راوی لمحةالاعراب حریری از مطهربن سلام و او از حریری باشد. ابن مندائی به واسط درگذشته است. (وفیات الاعیان ص ۴۵۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم. رجوع به شهرستانی ابوالفتح محمدبن ابوالقاسم عبدالکریم و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۱۳-۲۷۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم خضربن محمدبن خضربن علی بن عبداللََّه المعروف بابن تیمیة الحرانی. ملقب به فخرالدین الخطیب واعظ فقیه حنبلی، مکنی به ابوعبداللََّه (۵۴۲-۶۲۱ هـ . ق.) وی فاضلی بود در بلاد خویش به علم متفرد به بغداد آمد و بر ابوالفتح بن جنی فقه آموخت و در مذهب امام احمدبن حنبل مختصری بغایت نیکو تصنیف بکرد. او را دیوان خطبی است در نهایت جودت. و تفسیری بر قرآن کریم و نظمی نیکو دارد. رجوع به وفیات الاعیان ج ۲ ص ۹۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالعباس فضل بن احمد. رجوع به ابوالقاسم محمدبن ابوالعباس فضل بن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم خوارزمی. رجوع به بقالی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر. رجوع به ابومحمد حریری محمدبن ابوبکر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالقاسم عبیداللََّه بن احمدبن اسماعیل بن عبدالعزیز معروف به المسیحی کاتب ملقب به امیرمختار عزالملک حرانی الاصل مصری المولد. (۳۶۶ - ۴۲۰ هـ . ق.) ملازم عبیدی حاکم مصر بود و نخستین بار در سال ۳۹۸ حکومت بعضی از شهرهای مصر و ریاست دیوان را عهده دار گردید. تاریخ مفصلی دربارهٔ مصر دارد و از اوست التلویح و التصریح در معانی شعر و غیره، کتاب الراح و الارتیاح، کتاب الغرب و الشرق، کتاب الطعام والادام، کتاب درک البغیة در بیان ادیان و عبادات، قصص الانبیاء و احوالهم، المفاتحة و المناکحة در انواع آمیزش، الامثلة للدول المقبلة در نجوم و ریاضی، جونة الماشطة در نوادر اخبار، الشجن والسکن در اخبار عشاق، السؤال والجواب، کتاب مختار الاغانی و معانیها و غیره. (وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۷۷ -۳۸۰ ).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوالمظفر المنصوربن محمدبن عبدالجبار مروزی سمعانی شافعی، مکنی به ابوبکر. امام فاضل مناظر، محدث فقیه حافظ. مولدش به سال ۴۶۶ هـ . ق. به مرو بود و او پدر سمعانی مشهور صاحب کتاب الانساب است. وی تصانیف چند داشت و دیوان شعری اما دیوان را پیش از مرگ بشست. به سال ۵۱۰ هـ . ق به مرو درگذشت و جسد او را به گورستان مرو به خاک سپردند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر. رجوع به دمامینی بدرالدین محمدبن ابوبکر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر. رجوع به رازی محمدبن ابی بکر شمس الدین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر. رجوع به عطار فریدالدین ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهیم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر. رجوع به صابونی محمدبن ابوبکر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکربن قحافه، مکنی به ابوالقاسم و مادرش اسماء بنت عمیس خثعمیه [ که بعد از فوت ابوبکر با علی(ع) ازدواج کرد ] . وی روز ۲۵ ذوالقعده سال حجةالوداع (دهم هجری قمری) در ذوالحلیفه میان راه مکه و مدینه متولد شد. پس از مرگ پدر، علی علیه السلام او را تربیت کرد. در جنگ جمل و صفین همراه علی(ع) بود و در ماه رمضان سال ۳۷ هـ . ق. از جانب وی حاکم مصر شد. در حکومت وی بر مصر معاویةبن ابوسفیان سپاهی بفرماندهی عمروبن العاص به جنگ او فرستاد پس از مقابله و درگرفتن جنگ ناگزیر از فرار شد و به خرابه ای (خانهٔ زنی) پناه برد. او را از آنجا بیرون کشیدند و در ماه صفر سال ۳۸ هـ . ق. به قتل رساندند و جسد او را در پوست خری مرده گذاردند و سوزانیدند. قاتل وی معاویةبن خدیج سکرین است. در چگونگی قتل وی خلاف است زیرا علاوه بر آنچه گفته شد روایت دیگری است که وی را عمرو العاص با شکنجه بقتل رسانید. محمدبن ابی بکر از اصحاب علی (ع) و مردی پارسا و عالم بود. پس از قتل محمد، عایشه عهده دار تربیت ابوالقاسم فرزند او شد و او نیز مردی باتقوی و درست کار بود. (از اسدالغابة ج ۴ ص ۳۲۴ و الاصابه ج ۶ ص ۱۵۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر کسائی. رجوع به کسائی محمدبن... مقری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوبکر یعمری. رجوع به ابن سیدالناس... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوجعفر... منذری هروی، مکنی به ابوالفضل متوفی به سال ۳۲۹ هـ . ق. از مردم هرات بود و در لغت عرب تبحر داشت. او راست: نظم الجمان، الفاحر، الشامل که همه در علوم عربیه است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوسعیدبن احمدبن شرف جذامی قیروانی، مکنی به ابوعبداللََّه نویسندهٔ مترسل شاعر و ادیب به سال ۳۹۰ هـ . ق. در قیروان متولد گردید و در سلک ملازمان المعزبن بادیس امیر افریقا درآمد. چون اعراب صعید بر تونس مستولی شدند (سال ۴۴۹ هـ . ق.) المعزبن بادیس به اتفاق ابن شرف قیروانی به مهدیه رفتند و ابن شرف از آنجا به صقلیه و سپس به اندلس رفت و در اشبیلیه به سال ۴۶۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: ابکار الافکار و اعلام الکلام که در مجله مقتبس به نام رسائل الانتقاد به چاپ رسیده است. رجوع به ابن شرف و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوجعفر. رجوع به مهدی محمدبن ابوجعفر منصور سومین خلیفهٔ عباسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوطاهر طبسی مروزی، ملقب به قطب الزمان فیلسوف. وی از شاگردان ابوالعباس لوکری و پدرش از حکام قرای مرو و مادرش خوارزمی بود. در قسمتهای مختلف حکمت به کمال رسید از سخنان اوست: مردم به زندان دنیا دربندند و یکی پس از دیگری بدون تعیین از آن بیرون میروند و چون یکی بیرون رفت معلوم نیست که پس از وی نوبت کیست. پس این غفلت و نادانی است که به عمارت چنین زندانی بپردازیم. (از تتمهٔ صوان الحکمه چ لاهور ص ۱۲۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابوعثمان موسی بن عثمان بن موسی بن عثمان بن حازم حازمی همدانی، ملقب به زین الدین و مکنی به ابوبکر (۵۴۸ یا ۵۴۹ -۵۸۴ هـ . ق) حافظ و زاهد بود. در همدان حدیث شنید سپس به بغداد و شام و موصل و شیراز و اصفهان و بسیاری از شهرهای آذربایجان مسافرت کرد. تألیفات بسیاری در حدیث از او بجا مانده است از جمله: الناسخ والمنسوخ و الفیصل در رجال و العجالة در نسب و کتاب مااتفق لفظه و افترق مسماه در نامهای جغرافیایی و سلسلة الذهب در احادیث مروی از امام شافعی از طریق احمدبن حنبل و شروط الائمة و غیره... در بغداد توطن گزید و آخرالامر در عنفوان جوانی درگذشت و در مقبرهٔ شونیزیهٔ بغداد مقابل قبر جنید دفن گردید. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۹۴-۲۹۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابومروان عبدالملک بن ابوالعلا. رجوع به ابن زهر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابونصر... رجوع به ابونصربن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی السعود. رجوع به ابن ظهیره معکی محمدبن ابی السعود شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی الجواری. رجوع به احمدبن ابی الجواری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی الازهر ابوبکر محمدبن احمد. رجوع به ابن الازهر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی الصقر ابوالحسن محمدبن علی بن الحسن... رجوع به ابن ابی الصقر... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۵۰-۴۵۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابی اساره. رجوع به رواسی ابوجعفر محمدبن ابی ساره شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی الغمر. رجوع به خلیع رقی محمدبن ابی الغمر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی حذیفه... رجوع به ابی حذیفه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی ذئب... رجوع به ابن ابی ذئب ابوالحرث محمدبن... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۱۸۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی داود. رجوع به بناکتی محمدبن ابی داود سلیمان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی سعد. رجوع به ابونمی محمدبن ابی سعید... و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی طالب. رجوع به شیخ الربوة محمدبن ابی طالب انصاری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی طیفور. رجوع به ابن ابی طیفور شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی لیلی. رجوع به ابن ابی لیلی. محمدبن عبدالرحمن و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۱۷۹-۱۸۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی محمد یحیی بن المبارک یزیدی. اشهر افراد خاندان یزیدی است و جد او عبداللََّه یزیدی از علمای لغت و عربیت بود و محمد در خدمت مأمون و نیز معتصم بود و هنگامی که معتصم به مبیضهٔ مصر رفت محمد با او بود و بدانجا وفات یافت. وی را دوازده پسر بود احمد، عبداللََّه (عبداللََّه بیشتر به عبدوس مشهور است)، عباس و این سه تن اوصیای پدر خویش بودند و جعفر و علی و حسن و فضل و حسین و عیسی و سلیمان و عبیداللََّه و یوسف. (از الفهرست ابن الندیم). و رجوع به یزیدیین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابی محمد قاسم بن بشاربن حسن. رجوع به ابن انباری ابوبکر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد کنانی. رجوع به ابن جبیر ابوالحسن محمدبن احمد کنانی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابن رشد ابوالولید محمدبن احمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابن طباطبا ابوالحسن محمدبن احمدبن محمدبن... طباطبا شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابوالغرانیق محمدبن احمد.. و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابوبشر دولابی محمدبن احمدبن حماد وراق رازی... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۵۲-۳۵۳ ترجمهٔ شماره ۶۴۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابوعبداللََّه قرشی محمدبن احمدبن ابراهیم و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۰۵-۳۰۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابوزید محمدبن احمد... مروزی قاسانی و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۰۸-۲۰۹ ترجمهٔ شمارهٔ ۵۸۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابوزیان محمدبن احمد ملقب به ابوالعباس شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابومنصور ازهری و نیز ازهری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ترمذی محمدبن احمدبن نصر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابیوردی محمدبن احمد ابیوردی و ابوالمظفر ابیوردی محمدبن احمد... و ابوالمظفر محمدبن احمد... ابیوردی و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۴۴۴ -۴۴۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به الظاهر (به أمراللََّه) محمدبن احمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به توفیق محمدبن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به جلال الدین محلی محمدبن احمدبن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به جوهری محمدبن احمدبن حسن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ذهبی محمدبن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به دقیقی محمدبن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به ذهلی محمدبن احمدبن ذهلی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به سرخسی محمدبن احمدبن سهل... شود...
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن... رجوع به رملی محمدبن احمدبن حمزه و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به شربینی شمس الدین محمدبن احمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به عبادی محمدبن احمدبن هروی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به عسال محمدبن احمدبن ابراهیم اصفهانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به شوبری محمدبن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به علیش محمدبن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به قاهرباللََّه محمدبن احمد معتضد عباسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به نسوی محمدبن احمدبن علی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به وشاء محمدبن احمد... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ)ابن احمدبن ابراهیم بن قریش، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به ابوعبداللََّه قرشی محمدبن احمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدالتمیمی. از علمای طبیعی و طب. او راست: کتاب المرشد. ابن البیطار از او روایت کند از جمله در شرح کلمهٔ سقنقور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم بن سلیمان جعفی کوفی.، مکنی به ابوالفضل و معروف به ابوالفضل صابونی فقیه شیعی ساکن مصر. متوفی در نیمهٔ اول قرن چهارم هجری. او راست: کتاب فاخر. (از یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به روضات الجنات (ص ۵۵۵) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم بن ماسک ارجانی. رجوع به ارجانی محمد ابوعبداللََّه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم بن یوسف بن احمدالکاتب. رجوع به ابوالحسن محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن جعفر، مکنی به ابونصر... رجوع به ابونصر محمدبن ابوجعفربن اسحاق هروی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابوبشر مروزی خرقی ملقب به شمس الدین و مکنی به ابوبکر. او راست: تبصره در هیئت. وفات او در مرو به سال ۵۳۳ بوده است. (از یادداشت مرحوم دهخدا) (تتمهٔ صوان الحکمة ص ۲۱۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن الحسین بن الاصبغ. رجوع به ابن الحرون شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ازهری هروی، مکنی به ابومنصور (۲۸۲-۳۷۰ هـ . ق). از دانشمندان بزرگ لغت و ادب عرب و فقیه بود. مولدش هرات است هم بدانجا درگذشت. برای کسب لغت مدتی میان قبائل عرب رفت و کتاب التهذیب در لغت از اوست و قسمتی از آن در مجلهٔ جهان شرق (در اروپا) چاپ شد و نیز غریب الالفاظ التی استعملها الفقهاء از اوست و تفسیری هم در قرآن دارد. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن اللیث از محققین در علم عدد و هندسه و حرکات کواکب و ارصاد در قرن پنجم که بصیر در فقه و لغت و قضا بود و سمت قضاء شربون اندلس را داشته و در سال ۴۵۰ هـ . ق. وفات کرده است. (از گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ایوب بن الصلب بن شنبوذ المقری البغدادی. رجوع به شنبوذ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ثوابه. رجوع به ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن جنید. رجوع به ابن جنید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن حسین بن عمرشاشی الاصل فارقی مولد معروف به مستظهری و ملقب به فخرالاسلام و مکنی به ابوبکر فقیه شافعی. در بغداد ملازمت شیخ ابواسحاق شیرازی را داشت و کتاب الشامل را بر مؤلف آن ابن الصباغ خواند و به اتفاق شیخ ابواسحاق به نیشابور آمد و پس از مراجعت به بغداد در فقه جانشین ابواسحاق گردید و ریاست مذهب شافعی به وی منتهی گشت. او راست: حلیةالعلماء در فقه و آراء خلافی فقها و المستظهری در فقه و آن به نام المستظهر باللََّه است. از سال ۵۰۴ تا سال ۵۰۷ که تاریخ درگذشت اوست در مدرسهٔ نظامیه به تدریس اشتغال داشت. تولد وی در سال ۴۲۹ هـ . ق. در میافارقین بوده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۱۹-۲۲۱ ).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن حمزةبن جیا، مکنی به ابوالفرج و ملقب به شرف الکتاب. نحوی و لغت دان و شاعر و شاگرد ابن الشجری و ابن الخشاب و از مردم مطیرآباد و مصاحب ابن هبیرهٔ وزیر بود. رسائلی دارد در پاسخ رسائل حریری. در هشتادسالگی به سال ۵۷۹ هـ . ق. درگذشت. (از معجم الادباء ج ۱۷ ص ۲۸۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن داود قمی. رجوع به ابن داود ابوالحسن محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن رشد... رجوع به ابن رشد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن سمعون. رجوع به ابن سمعون محمدبن احمدبن اسماعیل و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۰۴-۳۰۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن سلیمان نوقانی، مکنی به ابوعمر از ادبای سجستان است که مدتی در خراسان و ماوراءالنهر بسر برده و به سال ۳۸۲ هـ . ق. درگذشته است. او راست: آداب المسافرین، العتاب والاعتاب، فضل الریاحین و اخبارالعشاق. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۷). و رجوع به ابوعمر نوقانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن... طباطبا. رجوع به ابن طباطبا ابوالحسن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالحمید کاتب. رجوع به ابن عبدالحمید کاتب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالعزیز اموی قرطبی اندلسی، معروف به عتبی. فقیه متوفی در ۲۵۴ هـ . ق. او راست: العتبیة در فقه مالکی و المستخرجة بر موطأ. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد... رجوع به ابن شاهویه ابوبکر محمدبن احمد... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۱۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالعزیزبن مازه ملقب به امام برهان الدین و معروف به صدرجهان. وی حکومت بخارا داشت و به خطائیان باج می گذارد. در سال ۶۰۳ هـ . ق. از راه حج به بغداد رفت و در وقت ورود به بغداد احترامی شایان به او نمودند ولی چون در راه با حجاج خوشرفتاری ننمود در وقت مراجعت در بغداد چندان بدو وقعی نگذاردند. در سنهٔ ۶۱۳ تا ۶۱۴ هـ . ق. که سلطان علاءالدین محمدخوارزمشاه به قصد عراق و محاربه با خلیفه الناصر لدین اللََّه عزم کرده بود به رعایت حزم قبل از حرکت به عراق صدر جهان با برادر و دو پسرش (افتخار جهان، ملوک الاسلام و عزیز الاسلام) را از بخارا به خوارزم انتقال داد از خوف اینکه مبادا در غیاب او اسباب فتنه و فساد شوند، و ایشان همچنان در خوارزم بودند تا بوقت آنکه ترکان خاتون مادر خوارزمشاه از خوف لشکر مغول مصمم گردید که از خوارزم بگریزد (۶۱۶ هـ . ق.). قبل از حرکت از خوارزم از برای فراغت خاطر و اطمینان بال، صدرجهان و برادر و دو پسرش را با سایر ملوک اطراف که در دربار خوارزمشاه بودند تماماً بکشت. (سیرهٔ جلال الدین منکبرنی ص ۲۳، ۲۴، ۳۹ و تعلیقات مرحوم قزوینی بر لباب الالباب).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه بن احمدبن ولید، مکنی به ابوعلی و ابن الولید از متکلمین و رؤسای فرقهٔ معتزله و از مردم بغداد بوده است. وی از بیم اهانت مردم عامهٔ بغداد مدت پنجاه سال خانه نشین بود و در سال ۴۷۸ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد (مجدالدین...) وزیر (در خراسان) ممدوح نزاری قهستانی است در دستورنامه (چ روسیه ص ۷۲). (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه... رجوع به ابن سیدالناس شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبیداللََّه بصری معروف به مفجع، شاعر، ادیب. میان وی و ابن درید مهاجاتی بود. در سال ۳۲۰ هـ . درگذشته است. او راست الترجمان در شعر و اغراض آن، المنقذ که بر شیوهٔ ملاحن ابن درید نوشته شده و عرائس المجالس اشعار خوارزمی و شعر زیدالخیل طائی. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه هاشمی، معروف به ابوالعبر هاشمی شاعر، ادیب حافظ حدیث و از مردم بغداد است. جحظه در حق وی گوید: کسی را در حافظه هرگز مانند او ندیده ام. در سال ۲۵۰ هـ . ق درگذشت. او راست: المنادمة و اخلاق الخلفاء و الامراء و جامع الحماقات و مأوی الرقاعات. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۴). و رجوع به ابوالعبر هاشمی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی مکی حسنی، ملقب به تقی الدین و مکنی به ابوعبداللََّه و معروف به تقی فاسی از مردم فاس مغرب (تاریخ ولادت ۷۶۵ هـ . ق. در مکه و تاریخ فوت ۸۳۲ هـ . ق.). مورخ، حافظ حدیث، قاضی مالکی در مکه. او راست: شفاءالغرام باخبار البلدالحرام در تراجم شخصیتهای مدینه، المقنع من اخبار الملوک و الخلفاء، العقدالثمین فی تاریخ البلد الامین در چهار جلد، ذیل کتاب النبلاء ذهبی در دو جلد، تکمیل الاعلام ذهبی، ارشاد الناسک الی معرفة المناسک، مختصر حیات الحیوان دمیری. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن جعفر کنانی، مکنی به ابوبکر. معروف به ابن حداد فقیه شافعی مصری. رجوع به ابن الحداد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن عبداللََّه بن عباد عبادی هروی. فقیه شافعی، مکنی به ابوعاصم. (۳۷۵ -۴۵۸ هـ . ق). او فقه را در هرات بر قاضی ابومنصور ازدی و در نیشابور بر قاضی ابوعمر بسطامی بیاموخت و امامی متفنن و دقیق النظر گشت و بسیاری از مشایخ را بدید. از تألیفات اوست: ادب القضاء و المبسوط و الهادی الی مذهب العلماء و کتاب الرد علی السمعانی و نیز کتاب لطیفی دارد در طبقات فقها. (وفیات الاعیان ج ۲ ص ۳۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدچغانی از آل محتاج، مکنی به ابوالمظفر و ملقب به فخرالدوله. از امرای چغانی ممدوح فرخی و منجیک است. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به آل محتاج شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد... ملقب به ابوبکربن الحداد فقیه... رجوع به ابن الحداد ابوبکر محمدبن احمدبن محمد... شافعی مصری و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۱۶۷ -۱۹۸ ترجمهٔ شماره ۵۷۳) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد جیانی، مکنی به ابوالحسن متوفی به سال ۵۴۰ هـ . ق. او راست: شرح غریب صحیح بخاری. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن هشام بن ابراهیم لخمی اندلسی سبتی. رجوع به ابن هشام محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن یحیی بن عمران اشعری. رجوع به اشعری محمد... و ابن عمران شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد خضری مروزی. فقیه شافعی. امام مرو و مقدم فقهاء شافعیه بود. صحبت ابوبکر فارسی دریافت و از اعیان تلامذهٔ ابوبکر قفال شاشی است و به سال ۳۸۰ هـ . ق. درگذشته است. رجوع به وفیات الاعیان ج ۲ ص ۳۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد صابونی... رجوع به ابن صابونی محمدبن احمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد (یا ابن محمد) غسانی دمشقی، مکنی به ابوالفرج ملقب به وأواء متوفی در ۳۸۵ هـ . ق. شاعر شیرین بیان. در آغاز جارچی دارالبطیخ دمشق بود، دیوان شعری دارد که چاپ هم شده است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد فدوحی، مکنی به ابونصر اوابی. رجوع به ابونصر اوابی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد معمری، مکنی به ابوالعباس از بزرگان علم نحو و از شاگردان زجاج است. بیشتر در بصره اقامت داشت و در همانجا درگذشت (حدود ۳۵۰ هـ . ق). (از معجم الادباء ج ۱۷ ص ۱۷۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد معموری بیهقی (متوفی در ۴۸۵ هـ . ق.) ادیب و فیلسوف و از یاران خیام در اصلاح تقویم جلالی است. مدتی در اصفهان مصاحب تاج الملک وزیر بود، او راست: کتابی در صرف و نحو و در مخروطات و هندسه و غیره. (از معجم الادباء ج ۱۸ ص ۲۲۵) (التفهیم حاشیهٔ ص ۲۴) (الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد مقتفی بن مستظهربن مقتدی خلیفهٔ مقتدر عباسی. (۴۸۹ - ۵۵۵ هـ . ق.) مدت خلافت وی بیست و چهار سال و سه ماه بود و در بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد مقدسی شاشی (چاچی)، مکنی به ابوبکر مولد اوچاچ و منشأ وی میافارقین معروف به المستظهر و ملقب به فخرالاسلام. فقیه شافعی بود و زعامت شافعیه بدو منتهی شد. متولی درس نظامیهٔ بغداد نیز بود به جای استاد خود ابواسحاق شیرازی و این مسند را از پیش ابونصربن صباغ و ابوسعد المتولی و ابوحامد حجة الاسلام غزالی داشتند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ادریس... رجوع به ابن ادریس محمدبن احمد ادریس عجلی حلی معروف به ابن ادریس شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ادریس... رجوع به رازی محمدبن ادریس حافظ... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق... رجوع به ابوالعنبس محمدبن اسحاق و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ادریس... رجوع به شافعی محمدبن ادریس... امام شافعیان و ابن ادریس امام شافعی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق. رجوع به صدرالدین قونیوی محمدبن اسحاق شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ادریس بن علی بن حمود از ملوک دولت حمودیة در اندلس. وی به سال ۴۳۸ هـ . ق. به حکومت رسید و در سال ۴۵۰ هـ . ق. در مالقه درگذشت. مردی ظالم و سختگیر بود. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابن ابراهیم بن مهران ثقفی، معروف به سراج ثقفی نیشابوری، مکنی به ابوالعباس (۲۱۶ -۳۱۳ هـ . ق.) حافظ حدیث و از علمای بزرگ خراسان است. از اوست: المسند در چهارده جلد و کتاب تاریخ. نسبت سراج به صنعت سراجی است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن محمدبن یحیی بن منده، مکنی به ابوعبداللََّه عبدی اصفهانی از بزرگان حفاظ حدیث است و در سال ۳۹۵ هـ . ق. درگذشته است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۳ و رجوع به ابن منده و بنومنده شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن خزیمه سلمی نیشابوری، مکنی به ابوبکر (۲۲۳ - ۳۱۱ هـ . ق.) امام زمان خود در نیشابور و مردی فقیه و مجتهد و عالم به حدیث بود. سبکی او را به امام الائمه ملقب نموده است. وی بیش از یکصدوچهل اثر داشته است و به مصر و عراق و شام و جزیره سفر نموده است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن یسار، مکنی به ابوعبداللََّه یا ابوبکر. اول کسی است که در اسلام در مغازی و تواریخ تصنیف ساخت و او از جملهٔ تابعین بود و صدوق و امین و گویند که جد او یسار مولای مصطفی علیه السلام بود و بعضی گویند مولای قیس بن مخرمةبن المطلب بن عبدمناف بود و او را قرشی از آن گفتندی که از موالی قریش بود. رجوع به ابن اسحاق محمدبن اسحاق بن یسار و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۷۶ و ۲۷۷ و معجم الادباء ج ۶ ص ۳۹۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق فاکهی. رجوع به فاکهی محمدبن اسحاق شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسدالدین شیرکوه بن شادی بن ایوب ایوبی حکمران حمص (۵۷۴ -۵۸۱ هـ . ق.) (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد... رجوع به ابومنصور حفده و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۳۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد... رجوع به دوانی محمدبن اسعد صدیقی دوانی و رجوع به جلال الدین دوانی محمدبن اسعد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد، معروف به ابن حکیم حنفی، مکنی به ابوالمظفر متوفی به سال ۵۶۷ هـ . ق. او راست: نظم مختصر قدوری و شرح شهاب الاخبار. وی یکی از شراح مقامات حریری است. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد... رجوع به عمرانی محمدبن اسعدبن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد یمانی تستری، ملقب به بدرالدین. او راست: محاکمات بر اشارات و حل عقد مطالع الافوار. (فوت ۷۰۷ هـ . ق.) (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسلم بن سالم بن یزید، مکنی به ابوالحسن کندی طوسی. از حفاظ حدیث است و ذهبی او را به شیخ المشرق ملقب نموده است. او راست مسند در حدیث. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. رجوع به ترمذی محمدبن اسماعیل بن یوسف شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. رجوع به ابوالقاسم محمدبن اسماعیل بن عباد معروف به محمد اول شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن جعفر الصادق هفتمین امام به اعتقاد اسمعیلیه. (از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به اسماعیلیه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اشرف سمرقندی حسینی، ملقب به شمس الدین از علمای نجوم و ریاضی است که در حدود سال ۶۰۰ هـ . ق. وفات یافته است. از اوست: کتاب اشکال التأسیس در هندسه که ۳۵ شکل از اشکال را در آن آورده. این کتاب را قاضی زادهٔ رومی در سال ۸۱۰ هـ . ق. در سمرقند شرح نموده است و دیگر شرح تحریر مجسطی است. کتب دیگر نیز داشته است. (از گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اغلب بن ابراهیم بن اغلب، مکنی به ابوالعباس. از ملوک دولت اغلبیه در تونس بوده است. وی پس از مرگ پدر در سال ۲۲۶ هـ . ق. زمام امور را به دست گرفت و تدریجاً تمام افریقیه تحت تصرف او درآمد. مردی باتدبیر و سیاستمدار بود در سال ۲۴۲ هـ . ق. در تونس وفات یافت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اعرابی. رجوع به ابن اعرابی ابوعبداللََّه محمدبن زیاد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۶ و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۳۰۶ و ۳۰۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن البشاری، معروف به مقدسی، مکنی به ابوعبداللََّه. مولدش بیت المقدس و از علمای بزرگ جغرافیا در قرن چهارم هجری است که در اکثر ممالک اسلام و هند تا اندلس شرقاً و غرباً به سیاحت پرداخته است. بیشتر نوشته های مقدسی بر اساس مشاهدات خود اوست. مقدسی عادات و اخلاق و اقوام ملل مختلفه و روحیات آنان را بطوری که خود در مسافرتها یافته است ضبط کرده و در سال ۳۷۵ هـ . ق. کتابی به نام «احسن التقاسیم فی معرفةالاقالیم» تألیف کرده که کاملترین کتب جغرافی در قرن چهارم بشمار می رود. کتاب مقدسی به اهتمام دخویه مستشرق هلندی متوفی ۱۹۰۹ دوبار به طبع رسیده است (سال ۱۸۷۷ و سال ۱۹۰۶ م.) و هر یک شروح و مستدرکاتی دارد. اصل کتاب مقدسی دارای نقشه های الوان برای نمایش است اما آنچه طبع شده بدون نقشه می باشد. وفات او در سال ۳۷۵ هـ . ق. اتفاق افتاده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن البلخی... رجوع به ابن البلخی خراسانی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن البلدی... رجوع به ابن البلدی محمدبن ابوالفتح بن ابومنصور شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن الجهم البرمکی، وی از جملهٔ مترجمین معروف از فارسی به عربی بوده است از قبیل ابن المقفع و سایر کسانی که اسامی ایشان در کتاب الفهرست و تاریخ حمزهٔ اصفهان و غیره مسطور است. و نیز از جملهٔ علمای نجوم و منطق بوده و شرح حال مختصری از وی در تاریخ الحکماء قفطی ص (۲۸۴) مذکور است و به علاوهٔ مآخذ مذکوره ذکری از او استطراداً در مواضع ذیل آمده است: تاریخ طبری ج ۳ ص ۱۱۶۲، اغانی ج ۱۳ ص ۱۶ و ۱۷ و ۱۳۱، کتاب الفهرست ص ۲۷۵ و ۲۷۷، ابن ابی اصیبعة ج ۱ ص ۲۱۲، نجوم الزاهره چ مصر ج ۳ ص ۲۴۳. (یادداشتهای قزوینی ج ۷ ص ۵۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن الخطیب... رجوع به ابن الخطیب لسان الدین ابوعبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن الخل... رجوع به ابن الخل ابوالحسن محمدبن مبارک... و ابوالحسن محمدبن مبارک... و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۲۷ -۲۲۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن السائب... رجوع به کلبی محمدبن السائب... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن الطیب بن محمدبن جعفربن قاسم، معروف به باقلانی. رجوع به ابن باقلانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن السری بن سهل نحوی، معروف به ابن السراج. رجوع به ابوبکربن سراج شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن القیسرانی... رجوع به ابن القیسرانی اشرف الدین (یا شرف الدین) ابوعبداللََّه محمدبن صغیر و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۷۸ - ۲۸۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن المعلم... رجوع به ابن المعلم محمدبن محمدبن نعمان... و نیز رجوع به شیخ مفید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن الندیم... رجوع به ابن الندیم ابوالفرج محمدبن اسحاق بن یعقوب الندیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن انباری... رجوع به ابن انباری ابوبکر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ایاس... رجوع به ابن ایاس، ابوالبرکات محمدبن احمد... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ایوب... رجوع به سیف الدین ابوبکر عادل و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۷۴ -۷۹ ترجمهٔ شمارهٔ ۶۹۳) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ایوب الحاسب الطبری، مکنی به ابوجعفر و ملقب به شمس الدین صاحب کتاب های معروف شمارنامه و مفتاح المعاملات و العمل و الالقاب و شش فصل در اسطرلاب و زیج مفرد و رسالهٔ استخراج در شناختن عمر و بقای آن والمونس فی نزهة اهل المجلس و غیره. وی از ریاضی دانان و اخترشناسان بنام است که آثارش همه به زبان فارسی است و ظاهراً از مردم قرن پنجم هجری است هر چند که در انتساب آثار وی به قرنهای چهارم تا هفتم نیز سخن گفته اند. رجوع به مقدمهٔ مفتاح المعاملات و مقدمهٔ شمارنامه چاپ بنیاد فرهنگ ایران شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن باجه... رجوع به ابن باجه ابوبکر محمدبن باجه... و ابن صائغ و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۶۳ - ۴۶۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بختیار. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن بختیار... و نیز رجوع به ابله بغدادی ابوعبداللََّه محمدبن بختیار... و وفیات الاعیان چ تهران ج ۲ ص ۱۲۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بحر اصفهانی، مکنی به ابومسلم (۲۵۴ تا ۳۲۲ هـ . ق.) از مردم اصفهان، دانشمند معتزلی، و مفسر و شاعر است. از طرف مقتدر عباسی والی اصفهان و فارس گردید و در سال ۳۲۱ هـ . ق. از منصب معزول شد. او راست: جامع التأویل در تفسیر در چهارده مجلد و مجموعهٔ رسائل. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۶۸). و رجوع به یادداشتهای قزوینی ج ۷ ص ۵۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن برکات بن محمدبن حسن بن عجلان. رجوع به ابونمی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بزرگ امید ملقب به علی ذکره السلام، سومین از ملوک اسماعیلیهٔ الموت. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به تاریخ گزیده صص ۵۲۱ -۵۲۲ و تاریخ عمومی عباس اقبال آشتیانی و جامع التواریخ (بخش اسماعیلیه) چ دبیرسیاقی صص ۶۷ -۷۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن برهان... رجوع به ملک محمدبن برهان غوری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بقیة... رجوع به ابن بقیه نصیرالدوله ابوطاهر... و ابوطاهر محمدبن بقیه و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۱۱۸ -۱۲۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بشر. رجوع به سوسنجردی ابوالحسن محمد و نیز رجوع به شرح احوال رودکی ص ۳۱۱ و تاریخ سیستان ص ۲۵۲ ذکر اخبار اصفهان ج ۲ ص ۲۸۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بهرام بن مطیار اصفهانی یکی از نقله و مترجمین کتب از فارسی به عربی است. (الفهرست ابن الندیم) (لکلرک ج ۱ ص ۲۸۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن بیع... رجوع به ابن بیع و ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه حاکم نیشابوری و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۸۰ و ۲۸۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن تومرت... رجوع به ابن تومرت ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۴۵ - ۵۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن تیمیة... تقی الدین ابوالعباس احمدبن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبداللََّه بن محمدبن تیمیه. (۶۶۱ -۷۲۸ هـ . ق.). رجوع به ابن تیمیه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ثابت خجندی، مکنی به ابوبکر در مرو اقامت داشت و نظام الملک به مجلس وعظ او رفت و سخنش وی را خوش آمد، او را به اصفهان آورد و تدریس مدرسه ای که در اصفهان بنا کرده بود به وی تفویض نمود. ابوبکر مذکور را در اصفهان جاه و مکنتی عظیم دست داد و نظام الملک همواره به زیارت او رفتی. (از تعلیقات قزوینی بر لباب الالباب منقول در چ نفیسی ص ۶۱۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جابر... رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن جابر... تبانی و نیز رجوع به تبانی ابوعبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جراح... رجوع به ابن جراح شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جریربن یزیدبن خالد طبری آملی. علامهٔ وقت و امام عصر و فقیه زمان خویش. متولد آمل. (۲۲۴ هـ . ق. فوت ۳۱۰ هـ . ق. به سن ۸۷سالگی). از محمدبن حمید رازی، ابوجریج و ابوکریب، هنادبن السری، عبادبن یعقوب، عبیداللََّه بن موسی، عمران بن موسی القزاز و بشربن معاذ العقدی اخذ حدیث کرده است و فقه را نزد داود خوانده و فقه شافعی را از ربیع بن سلیمان به مصر و از حسن بن محمد زعفرانی به بغداد فراگرفته و فقه مالک را از یونس بن عبدالاعلی و بنی عبدالحکم محمد و عبدالرحمن و سعد و ابن اخی وهب تعلیم یافته و فقه اهل عراق را از ابومقاتل در ری آموخته است. طبری در همهٔ علوم متفنن بود از قبیل علم قرآن و نحو و شعر و لغت و فقه. در فقه خود صاحب مذهبی خاص بود و پیروانی چون علی بن عبدالعزیزبن محمد دولابی و ابوبکر محمدبن احمدبن محمدبن ابی الثلج کاتب، ابوالحسن احمدبن یحیی بن علی بن یحیی منجم متکلم و ابوالحسن دقیقی حلوانی طبری و ابوالحسین بن یونس و ابوبکربن کامل داشت. او راست: کتاب اللطیف، کتاب البسیط، الشروط الکبیر، المحاضر والسجلات، الوصایا، ادب القاضی، کتاب الصلاة، کتاب الطهاره و کتاب اللطیف در فقه و نیز کتاب القراآت، کتاب المسترشد، کتاب تهذیب الاثار و کتاب اختلاف الفقهاء و کتاب تفسیر او را بعضی چون ابوبکربن اخشید و غیر او مختصر کرده اند و هم کتاب تاریخ او را محمدبن سلیمان هاشمی و ابوالحسین شمشاطی و سلیل بن احمد به حذف اسانید و اختصار آن پرداخته اند. کتاب تاریخ او به نام «تاریخ الامم و الملوک» یا «اخبارالرسل و الملوک» مهمترین و مشهورترین مجموعهٔ مفصل قدیم تاریخ عمومی اسلام است به زبان عربی. قدمت تألیف، و مزایای آگاهیهای علمی و اجتماعی مؤلف، آن را یکی از معتبرترین مراجع تاریخ اسلام تا عصر تألیف قرار داده است. در تألیف این کتاب جامع غرض عمدهٔ طبری در واقع آن بوده است که جمیع اطلاعات مهم مسلمین را درباب تاریخ جمع و ضبط کند و چون غالباً در صحت یا سقم مآخذ روایات تعمقی نکرده و همواره عین روایات را نقل کرده است. کتاب مهم و عظیم او با وجود جامعیت و وسعت از حیث ارزش و اعتبار محتویات و مندرجات همه جا مورد قبول نیست و به هر حال آن روح نقادی و آن دقت نظری که لازمهٔ چنین کاری است همه جا در کتاب او رعایت نشده است و مخصوصاً هر چه حوادث و وقایع به عصر حیات مؤلف نزدیک تر شده است از آن جامعیت و تفصیلی هم که در اجزاء پیشین کتاب هست تدریجاً کاسته شده است و این نقص که مخصوصاً در وقایع و حوادث راجع به عصر حیات مؤلف بیشتر مشهود و بارز است ظاهراً چنانکه بروکلمان در رسالهٔ خویش ذکر کرده است علتش کبر سن و وصول او به دورهٔ پیری بوده است در هنگام تألیف آن قسمت از کتاب. اما واقع این است که تاریخ طبری مأخذ عمدهٔ کار تمام کسانی شده است که بعداز او به تألیف تاریخ اهتمام کرده اند زیرا بعد از او همهٔ کسانی که به تألیف کتاب در تاریخ اسلام پرداخته اند یا روایات او را اخذ و اقتباس نموده اند و یا از جائی که او قلم فروداشته است سخن آغاز کرده اند. متن عربی کتاب طبری بوسیلهٔ دخویه و عده ای از محققان دیگر در لیدن چاپ شده چنانکه در مصر نیز مکرر طبع شده است. قسمت راجع به عهد ساسانیان آن نیز جداگانه بوسیلهٔ نولدکه به آلمانی ترجمه شده و با تعلیقات و حواشی مهم و مفید انتشار یافته است. تاریخ بلعمی فارسی ترجمهٔ خلاصه مانندی است که ابوعلی محمدبن محمد بلعمی وزیر منصوربن نوح سامانی (۳۶۶ -۳۵۰ هـ . ق.) از این کتاب پرداخته است. و از روایات مختلف آن غالباً یکی را برگزیده و نیز اسناد را از آن حذف کرده است. بطوری که این ترجمه اصل کتاب را که بسبب تفصیل آن زیاده تنگ یاب می بود مدتها در نزد فارسی زبانان، به دست فراموشی افکند. ترجمهٔ بلعمی به ترکی و عربی نقل شده و بعدها دوبو و سپس زوتنبرگ نیز آن را به زبان فرانسوی ترجمه کردند. در هر حال تاریخ مرجع عمدهٔ تاریخ ایران تا اول قرن چهارم هجری بشمار است. (از یادداشت مرحوم دهخدا) (دائرةالمعارف فارسی). تمام تاریخ طبری را اخیراً آقای پاینده به فارسی برگردانده است و در سلسلهٔ انتشارات بنیاد فرهنگ در ایران به چاپ رسیده. قسمتی از متن ترجمه بلعمی هم به تصحیح مرحوم بهار و گنابادی طبع شده است. و نیز رجوع به طبری ابوجعفر محمدبن جریر... و معجم الادباء چ مصر ج ۱۸ صص ۴۰ -۹۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جعفر. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن جعفر... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جعفر (المتوکل علی اللََّه) ابن معتصم، مکنی به ابوجعفر و ملقب به المنتصر باللََّه عباسی متولد سامراء (۲۲۳ هـ . ق.). با او در سال ۲۴۷ هـ . ق. پس از مرگ پدرش بیعت کردند. مدت خلافت او شش ماه و چند روز بود. و به سال ۲۴۸ هـ . ق. در سامراء درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۷). رجوع به منتصر عباسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جعفرتمیمی نحوی معروف به قزاز قیروانی. او راست: کتاب التعریض و کتاب الجامع در لغت که از کتابهای مشهور و موردتوجه است و به دستور ابن المعز عبیدی حاکم مصر کتابی در هزار ورقه در نحو نوشت. وی به سال ۴۱۲ هـ . ق. یا ۴۱۳ هـ . ق. در حدود هفتادسالگی در شهر قیروان درگذشت. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۷۴ -۳۷۶ و چ طهران ج ۲ صص ۹۳ -۹۴). و نیز رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن جعفر... و ابن قزاز... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جعفربن معتصم ملقب به المعتز باللََّه عباسی برادر المنتصر باللََّه، خلیفهٔ عباسی متولد در سامراء به سال ۲۳۲ هـ . ق. وی در سال ۲۳۵ هـ . ق. ولایتعهد گردید و پدرش اقطاع خراسان، طبرستان، ری، ارمینیه، آذربایجان و فارس را به وی واگذار نمود و سکه به نام او زدند. در سال ۲۴۸ هـ . ق. که المستعین باللََّه عباسی روی کار آمد المعتز باللََّه را به زندان افکند تا اینکه در شورش سلاجقهٔ ترک علیه مستعین وی را از زندان بیرون آوردند و با وی بیعت کردند (۲۵۱ هـ . ق.). دوران خلافت معتز پرآشوب و فتنه بود و فرماندهان و سران قوم از وی مال فراوانی خواستند و چون عذر خواست او را مضروب کردند و در جوانی به قتل رساندند (۲۵۵ هـ . ق.). مدت خلاف المعتز سه سال و شش ماه و ۱۴ روز بوده است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۷). و رجوع به المعتز باللََّه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جغری بیک رجوع به آلب ارسلان محمدبن جغری بک... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن جمعةبن خلف قهستانی از حافظان حدیث. او راست: المسندالکبیر، حدیث مالک و سفیان و شعبه و کتابی در حدیث که آن را بر ابوابی مرتب گردانیده. ابن جمعه در سال ۳۱۳ هـ . ق. در فرسیان درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حازم. رجوع به باهلی ابوجعفر محمدبن حازم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حبان... رجوع به بستی ابوحاتم محمدبن حبان... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حبیب بن امیةبن عمرو. از موالی عباسیان، عالم به انساب و اخبار و زبان و لغت و شعر عرب، وی در بغداد متولد شد و در سال ۲۴۵ هـ . ق. به سامراء درگذشت. او راست: کتاب من نسب الی امه من الشعراء، الامثال، اخبارالشعراء و طبقاتهم، نقائض جریر و فرزدق، شرح دیوان فرزدق، تاریخ الخلفا، مقاتل الفرسان، الشعراء و انسابهم و القاب القبائل و غیره. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حذیفه بن عتبه بن ربیعةبن عبد شمس بن عبدمناف قرشی عبشمی، مکنی به ابوالقاسم. پدرش از مسلمانان نخستین و مادرش سهلة دختر سهیل [ پسر خالهٔ معاویةبن ابوسفیان ] بود. محمد در حبشه به دنیا آمد و چون ابوحذیفه درگذشت عثمان بن عفان محمد را تحت تکفل خویش قرار داد و چون محمد بزرگ شد و عثمان به خلافت رسید راهی مصر گردید و یکی از سرسخت ترین مخالفان عثمان شد. محمد بر نمایندهٔ والی مصر که از طرف عثمان برآنجا حکومت میکرد شورید و او را از مصر اخراج نمود (در شوال سال ۳۵ هـ . ق.) و مردم را علیه عثمان و خلع او تحریک و تشویق می نمود و از قول زنان پیامبر نامه هایی در طعن عثمان می نوشت و آن نامه ها را در مسجد برمردم می خواند و چون عبداللََّه بن سعد والی عثمان بر مصر به دریای احمر رسید گروهی از سواران محمدبن حذیفه او را از ورود به مصر بازداشتند و ناچار رهسپار عسقلان گردید. آنگاه محمد سپاهی از مخالفان عثمان فراهم آورد و چون عثمان به قتل رسید حضرت علی(ع) قیس بن سعد را والی آنجا نمود و محمدبن حذیفه را معزول کرد و او همچنان مقاومت می نمود تا آنکه معاویه قبل از رفتن به صفین برای تصفیهٔ کار محمد رهسپار مصر گردید نخست با مقاومت مصریان مواجه گردید. معاویه گفت من برای جنگ و کشتار نیامده ام من قاتلان عثمان را می خواهم و محمدبن حذیفه و گروه دیگری را به عنوان ودیعه خواستند معاویه به آنها غدر نمود و به زندان افکند و به قتل رساند. (از اسدالغابة ج ۴ ص ۳۱۵) (الاصابة ج ۳ ص ۳۵۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسام الدین. دولتشاه در تذکرةالشعراء می نویسد: بغایت خوش گو است و با وجود شاعری صاحب فضل بود و قناعتی و انقطاعی از خلق داشت. از خوسف است من اعمال قهستان و از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاوبستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دستهٔ بیل نوشتی. بعضی او را ولی حق شمرده اند در منقبت گویی در عهد خود نظیر نداشت و قصاید غرا دارد و قصیده ای در مدح حضرت رسول(ص). وفات او به سال ۸۷۵ هـ . ق. بوده است. (تذکرةالشعرای دولتشاه سمرقندی ص ۴۲۸ و ۴۲۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابن حمدون بهاءالدین ابوالمعالی محمدبن حسن... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۳ و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۸۰-۳۸۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوالقاسم محمدبن الحسن العسکری (ع) (امام دوازدهم شیعهٔ اثناعشریه) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوبکر محمدبن حسن و ابوبکر زبیدی محمدبن حسن و محمدبن حسن بن عبداللََّه و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوبکر آجری محمدبن حسن... آجری و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۹۲-۲۹۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوبکر نقاش محمدبن حسن... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۹۸-۲۹۹ و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوجعفر طوسی محمدبن حسن... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن حسن... استرآبادی معروف به ختنی فقیه شافعی و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۰۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به ابوعلی حاتمی محمدبن حسن بن مظفر... و محمدبن حسن بن مظفر... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به اصولی محمدبن حسن بن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به باباافضل محمدبن حسن مرقی کاشانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به حرعاملی محمدبن حسن (یا حسین) و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به شیبانی محمدبن الحسن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن دریدبن عتاهیة. رجوع به ابن درید ابوبکر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... رجوع به نواجی محمدبن حسن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن دینار احول، مکنی به ابوالعباس دانشمند و عالم به علم درایت و روایت. وی شرح حال و اشعار یکصد و بیست شاعر را گرد آورده است. او را در طبقه مبرد و ثعلب قرار داده اند. وراق حنین بن اسحاق بود. ابن الندیم گوید که وی نسخه نویس بود و او راست: کتاب الدواهی. کتاب السلاح. کتاب مااتفق لفظه و اختلف معناه. کتاب «فعل و افعل». (از معجم الادباء ج ۱۸ ص ۱۲۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن عبداللََّه بن مذحج بن محمدبن عبداللََّه بن بشر زبیدی اشبیلی نزیل قرطبه، مکنی به ابی بکر. در علم نحو و حفظ لغت یگانهٔ عصر بود. او را کتابهاست که بر وفور دانش وی دلالت کند از آنهاست کتاب طبقات النحویین و اللغویین بالمشرق و الاندلس (از زمان ابوالاسود دئلی تا زمان شیخ وی ابوعبداللََّه نحوی ریاحی)، و نیز مختصر کتاب العین خلیل و الغایة در عروض، الواضح و شرح ابنیهٔ الکتاب سیبویه. وی به سال ۳۷۹ یا ۳۸۰ هـ . ق. درگذشته است. (از وفیات الاعیان ج ۲ ص ۹۲ و ۹۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن محمدبن بزرگ امید ملقب به علاءالدین ششمین از ملوک اسماعیلیه. (یادداشت مؤلف). رجوع به علاءالدین ملحد و جامع التواریخ (بخش اسماعیلیه چ دبیرسیاقی صص ۱۱۰ -۱۳۴) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن مظفر کاتب لغوی بغدادی، معروف به حاتمی و مکنی به ابوعلی از مشاهیر ادباست. رجوع به ابوعلی محمدبن حسن بن مظفر و معجم الادباء ج ۱۸ ص ۱۵۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن ختلی، مکنی به ابوالفضل. رجوع به ابوالفضل محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن مقسم. رجوع به ابن مقسم محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن... شیبانی فقیه، مکنی به ابوعبداللََّه واسطی مولی بنی شیبان. رجوع به شیبانی محمدبن حسن و رجوع به روضات الجنات ص ۵۵۵ و کشف الظنون و الاعلام زرکلی و صفدی در فوات الوفیات و ترجمهٔ طبری بلعمی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن عسکری بن علی هادی بن محمد جواد، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به مهدی منتظر، صاحب الزمان، امام زمان، رجوع به مهدی و نیز رجوع به خاندان نوبختی و کتاب الغیبة طوسی ص ۱۶۷، ۲۷۵ و غیبت صغری و غیبت کبری و وفیات الاعیان ج ۲ ص ۲۴ چ تهران شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن طوسی، مکنی به ابوجعفر... رجوع به ابوجعفر طوسی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن کرخی ملقب به فخرالدین. ریاضی دان قرن چهارم هجری است که در جبر و حساب و علوم ریاضی براعت داشته و در سال ۴۲۰ هـ . ق. [ بنابه قول صاحب کتاب متفکرین اسلام ] وفات یافته است. از مؤلفاتش یکی «کافی فی الحساب» و دیگر کتاب «فخری» در جبر و مقابله می باشد و نیز کتاب مدخل احکام نجوم را تألیف کرده است. در کشف الظنون نام کرخی فخرالدین محمدبن الحسن برده شده و از این رو کتاب جبر و مقابلهٔ فخری منسوب به خود اوست ولی صاحب کتاب متفکرین اسلام می نویسد که کتاب فخری را به نام وزیر فخرالملک تألیف نموده است. این کتاب را «وپکی» در سال ۱۸۵۳ م. در پاریس طبع کرده است. هش هایم کتاب کافی را ترجمه کرده و در ۱۸۸۰ -۱۸۷۸ م. به طبع رسانیده است و کتاب کافی را سموئل بن یحیی بن عباس مغربی اندلسی متوفی ۵۷۶ هـ . ق. مختصر نموده است. صاحب کشف الظنون برای کرخی کتاب دیگری در جبر و مقابله به اسم «البدیع فی الجبر و المقابله» یاد میکند و وی را با عنوان وزارت می خواند که معاصر بهاءالدوله بوده است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن معروف یا معروفی بلخی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن حسن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین، مکنی به ابوالفضل معروف به ابن العمید. رجوع به ابن عمید و یتیمة الدهر ثعالبی ج ۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین آبی... رجوع به ابومنصور محمدبن حسین آبی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین... رجوع به ابومنصور محمدبن حسین خطیرالملک شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین... رجوع به بهاءالدین محمدبن حسین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین... رجوع به سلمی محمدبن حسین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن حسن بن سهل بن هیثم، مکنی به ابوعلی. رجوع به ابن هیثم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین... رجوع به واسطی محمدبن الحسین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن عمر، مکنی به ابوبکر ارموی فقیه. از شاگردان ابواسحاق شیرازی بود و در نظامیهٔ بغداد فقه را فراگرفت و در سال ۵۳۶ هـ . ق. درگذشت. (از انساب سمعانی).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن محمدبن موسی سلمی نیشابوری، مکنی به ابوعبدالرحمن از اجلهٔ مشایخ و فضلای طبقهٔ عرفاست که در اواخر قرن چهارم می زیسته و با القادر باللََّه عباسی معاصر و از مردم نیشابور است و از مریدان ابوالقاسم نصرآبادی. شیخ ابوسعید به خدمت وی رسید و خرقه از دست او پوشید. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۱۵)
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن عمیر یمنی، مکنی به ابوعبداللََّه مقیم مصر و متوفی به سال ۴۰۰ هـ . ق. او راست: اخبار النحویین و مضاهاة امثال کلیله و دمنه. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسین فراء... رجوع به ابوالحسین ابن ابی یعلی محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حمزه... رجوع به فناری محمدبن حمزه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حمیدبن حیان تمیمی، مکنی به ابوعبداللََّه، از مردم ری و حافظ حدیث بود و عدهٔ بسیاری از جمله ابن حنبل و ابن ماجهٔ ترمذی از او اخذ حدیث کرده و گروهی او را تکذیب کرده اند. وی در سال ۲۴۸ هـ . ق. درگذشته است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حوقل. رجوع به ابن حوقل ابوالقاسم و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خازم [ حازم ] تمیمی سعدی، مکنی به ابومعاویه، متولد سال ۱۱۳ هـ . ق. از مردم کوفه و محدث است. در کودکی نابینا گردید. حدود یکهزار و پانصد حدیث از او نقل شده است. وی از نظر اعتقادات اصولی از مرجئه است. سال درگذشت او ۱۹۵ هـ . ق. است. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۳). و نیز رجوع به ابومعاویه محمدبن خازم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حنفیه... رجوع به ابن حنفیه و تاریخ گزیده و خاندان نوبختی عباس اقبال و تتمة صوان الحکمة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خلیل... متولد سال ۷۷۸ هـ . ق. و متوفی به سال ۸۴۹ هـ . ق. رجوع به قباقبی (محمدبن خلیل) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خالد مروزی بن عبدالملک مروزی. وی نیز مانند پدرش از منجمین بزرگ بشمار است که مطلع به تسییر کواکب بود. پدرش متصدی رصد کواکب در شماسیهٔ بغداد و کوه قاسیون دمشق گردید. وی از علمای قرن سوم هجری است. (گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خلیل الرقی، مکنی به ابوبکر. رجوع به ابوبکر محمدبن خلیل و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۹۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خویی... رجوع به ابن خویی قاضی شهاب الدین ابوعبداللََّه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن خیر... رجوع به اشبیلی محمدبن خیربن عمربن خلیفه ابوبکر اموی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن دانیال... رجوع به ابن دانیال و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن دانیال بن یوسف... رجوع به ابن دانیال... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن داود... رجوع به ابن داود ظاهری ابوبکر محمدبن داود... اصفهانی و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۵۹-۲۶۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن داود، مکنی به ابوعبداللََّه. فاضل ترین مردم روزگار خویش بود و از نخستین روز خلافت معتز عباسی وزیر او شد. از بسیاری از علما و فصحای عهد خویش دانش فراگرفت و به خط خود کتابهای بی شمار نگاشت و همه را واخوان و تصحیح کرد. ابوالحسن بن الفرات وزیر که از محمدبن داود بیم داشت اشاره به قتل او کرد و او را بکشتند (۲۹۶ هـ .). از اوست: کتاب الورقه فی اخبار الشعراء. کتاب من سمی من الشعراء عمرو فی الجاهلیة والاسلام. کتاب الوزراء و کتاب الاربعة نظیر کتاب ابوهفان. (از فهرست ابن الندیم). و رجوع به الاعلام زرکلی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن داودبن علی... رجوع به ابن داود ظاهری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن داود صنهاجی، مکنی به ابوعبداللََّه نحوی کتاب اجرومیهٔ او در نحو مشهور است. وی به سال ۷۲۳ هـ . ق. درگذشته است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رافع بن ابوزید قشیری (از طریق انتساب وولاء) نیشابوری، مکنی به ابوعبداللََّه از محدثین ثقه و استاد زمان خود در خراسان بود و بخاری ۱۷ حدیث و مسلم ۳۶۲ حدیث از وی روایت کرده است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن دشمنزیار... رجوع به ابوحرب بن علاءالدوله محمدبن دشمنزیار شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زکریاء رازی . دانشمند و پزشک معروف ایرانی از مردم ری. عرب ها او را طبیب المسلمین و به مناسبت آنکه کتابهای او به زبان عربی (زبان علمی عالم اسلام در آن روز) است جالینوس العرب خوانده اند. وی در غرهٔ ماه شعبان سال ۲۵۱ هـ . ق. / ۸۶۵ م. در شهر ری به دنیا آمد. از آغاز جوانی و تحصیلات او اطلاعی دقیق جز آنچه تذکره نویسان نوشته اند در دست نیست، برخی گفته اند که او در عنفوان شباب زرگری می کرده و برخی نوشته اند که او در آغاز امر صیرفی (MMM صراف) بوده است. خود می گوید که در جوانی علاقهٔ بسیار داشته که به تجربه و آزمایش اکاذیب معزمان بپردازد. پیشهٔ زرگری و صرافی و علاقهٔ او به امر عزائم طبیعةً او را به سوی علم کیمیا کشیده است که با آن بتواند گوهر فلزات را دگرگون سازد در نتیجهٔ ممارست این فن و نزدیکی به آتش و بویهای تند چشم های او در معرض آفات واقع گردید و او به معالجه و مداوا و سپس به اشتغال به طب کشانیده شد. می گویند او برای اینکه درد چشم خود را درمان کند نزد کحالی رفت. کحال برای درمان او پانصد دینار از او خواست و او ناچار شد که بپردازد سپس با خود گفت کیمیای واقعی علم طب است نه آنکه تو بدان مشغولی و پس از آن از علم کیمیا دوری جست و به علم طب پرداخت. تذکره نویسان اتفاق دارند که رازی تحصیلات خود را در بزرگی انجام داده و حتی برخی تصریح کرده اند او پس از چهل سالگی به کتب پزشکی و فلسفی روی آورد. رازی برای کسب علوم پزشکی و فلسفی به بغداد آمد. بغداد در آن روزگار مرکز مترجمان زبردست آثار علمی یونانی به سریانی و عربی بود. و هم چنین وجود بیمارستانهائی که در زمان هارون و برامکه تأسیس شده بود مجال خوبی برای مطالعات رازی بود. برخی منابع نوشته اند که رازی بیمارستان عضدی را در بغداد اداره میکرد و محتملاً همان بیمارستانی بوده است که بدر غلام معتضد در قرن سوم ایجاد کرده بود که بعداً بیمارستان معتضدی خوانده می شده ولی به مرور ایام با عضدی مشتبه گشته است. رازی پس از آنکه به اوج علمی خود رسید بوسیلهٔ امرا و حکام دعوت شد و رساله ها و کتابهائی به نام آنان نوشت. مدتی نیز به زادگاه خود ری رفت و تصدی بیمارستان آنجا را عهده دار شد. او در مواضع بسیار از کتابهای خود اشاره به بیمارستان ری کرده است. می گویند رازی چشمانش در پایان عمر آب آورد و یکی از شاگردان او از طبرستان برای معالجهٔ او آمد اما رازی از معالجه امتناع ورزید و دیری نپایید که او در ری در پنجم شعبان سال ۳۱۳ هـ . ق. وفات یافت. عمر او به حساب هجری قمری ۶۲ سال و پنج روز و به حساب هجری شمسی ۶۰ سال و ده ماه بوده است. (زرکلی از ابن الندیم و مؤلف نکت الهمیان و وفیات مرگ او را در ۳۱۱ هـ . ق. نوشته است). دربارهٔ استادان رازی اتفاق نظر میان محققان وجود ندارد. گروهی او را شاگرد علی بن ربن [ رَبْ بَ ] طبری و ابوزید بلخی میدانند و گروه دیگر آن را به دلایلی انکار می نمایند. ناصرخسرو در زادالمسافرین ص ۹۸ نام ایرانشهری را بعنوان «استاد و مقدم» محمد زکریا برده است اما این ایرانشهری چه کسی بوده است دقیقاً معلوم نیست. این اشخاص را نیز جزو شاگردان رازی برشمرده اند: یحیی بن عدی، ابوالقاسم مقانعی، ابن قارن رازی، ابوغانم طبیب، یوسف بن یعقوب، و محمدبن یونس. از رازی کتابها و مقاله های بسیار بیادگار مانده است نخستین صورت از تألیفات رازی فهرستی است که خود او برای کتابهایش نوشته که ابن الندیم آن را در «الفهرست» نقل کرده و قفطی هم در «اخبارالحکما» از روی آن نقل نموده است. پس از او ابوریحان بیرونی کتابی دربارهٔ آثار و تألیفات رازی نوشت که «پول کراوس» آن را در پاریس تحت عنوان «رسالة ابی ریحان فی فهرست کتب محمدبن زکریاء الرازی». چاپ کرده است. کتابهای رازی برحسب فهرست بیرونی بدین ترتیب تقسیم موضوعی می شود: ۵۶ کتاب در طب، ۳۳ کتاب در طبیعیات، ۷ کتاب در منطق، ۱۰ کتاب در ریاضیات و نجوم، ۷ کتاب در تفسیر و تلخیص و اختصار کتب فلسفی و یا طبی دیگران، ۱۷ کتاب در علوم فلسفی و تخمینی، ۶ کتاب در مافوق الطبیعه، ۱۴ کتاب در الهیات، ۲۲کتاب در کیمیا، ۲ کتاب در کفریات، ۱۰ کتاب در فنون مختلف که جمعاً بالغ بر یکصد وهشتادوچهار مجلد می شود و ابن اصیبعه در عیون الانباء فی طبقات الاطباء دویست و سی و هشت کتاب از برای رازی برمی شمارد. محمود نجم آبادی استاد دانشگاه تهران کتابی به عنوان: مؤلفات و مصنفات ابوبکر محمدبن زکریای رازی نوشته است که در سال ۱۳۳۹ بوسیلهٔ دانشگاه تهران چاپ شده در این کتاب آنچه از ابن الندیم و بیرونی و قفطی و ابن اصیبعه دربارهٔ آثار رازی گفته اند با یکدیگر تطبیق شده و مجموعاً دویست وهفتادویک کتاب از برای رازی احصاء گردیده است. اینک به قسمتی از مهمترین کتابهای وی اشاره می شود: الجامع الکبیر معروف به الحاوی معضل ترین و مهمترین اثر رازی در طب است. اثبات الطب. المدخل الی الطب. الرد علی الجاحظ فی مناقضةالطب. الکناش المنصوری که الطب المنصوری نیز خوانده می شود. الطب الملوکی. تقاسیم العلل. القراباذین الکبیر. القراباذین الصغیر. کتاب الجدری و الحصبة که برجسته ترین اثر خدمت فرهنگ اسلامی به علم پزشکی بشمار می رود، در طبیعیات. سمع الکیان (سماع طبیعی) الهیولی الصغیر. الهیولی الکبیر. فی الزمان و المکان. فی الفرق بین ابتداء المدة و بین ابتداء الحرکات. فی اللذة. فی البحث عن الارض اهی حجریه اوطینیة. فی علة جذب المغناطیس الحدید وغیره، درمنطقیات: المدخل الی المنطق. فی المنطق بالفاظ متکلمی الاسلام. کتاب البرهان. کیفیة الاستدلال و غیره؛ در ریاضیات: فی الهیئة. فی علة قیام الارض وسط الفلک. فی مقدار مایمکن ان یستدرک من النجوم. فی کیفیة الابصار. فی ان الکواکب علی غایة الاستدارة لیس فیها نتوء واعوار و غیره؛ در فلسفه: میدان العقل. العلم الالهی الصغیر علی رأی سقراط. العلم الالهی الکبیر. فی الفلسفة القدیمة. نقض کتاب فرفوریوس الی انابو المصری وغیره. در مافوق الطبیعه: النفس الصغیر. النفس الکبیر. فی ان جواهر الاجسام. فی ان الحرکة معلومة غیر مرئیه و غیره در الحیات. فی ان للانسان خالقاً متقنا حکماً. فی انه لایمکن ان یکون العالم لم یزل علی ما شاهده الان. فی الامامة و غیره، در کیمیا: کتاب الحجر. علل المعادن وهوالمدخل البرهانی. المدخل التعلیمی. اثبات لصناعة. کتاب شرف الصناعة. کتاب المحن الذهب رازی. الشکوک علی جالینوس. (رجوع به ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء ص ۴۲۰ ابوالفداء تاریخ ج ۲ ص ۷۶، صابی، الوزراء ص ۲۴، ابن العبری، تاریخ مختصرالدول ص ۱۵۸ و ابوحیان توحیدی، مثالب الوزیرین ص ۲۸۹، قفطی، تاریخ الحکماء، ص ۲۳۱، دکتر محمد زبیر صدیقی، مطالعاتی دربارهٔ ادب طبی عربی و فارسی IIILX، رسالة عبداللََّه نعیمه، فلاسفه الشیعة حیاتهم و آرائهم مجریطی، غایةالحکیم، ابن جلجل، طبقات الاطباء و الحکماء ص ۷۷، طب عرب و تأثیر آن در قرون وسطی «کمپ بل» ج ۱ ص ۶۵، بیرونی رساله ص ۴، ناصرالدین منشی یزدی، درةالاخبار که ترجمه صوان الحکمة است. عبدالرحمن بدوی، التراث الیونانی فی الحضارة الاسلامیة ص ۸، مسعودی، التنبیة و الاشراف ص ۱۰۹. اخوینی، هدایة المتعلمین ص ۳۰۲، فیلسوف ری نوشتهٔ دکتر مهدی محقق چ انجمن آثار ملی. رسالهٔ مرحوم فروزانفر در سلسله انتشارات مؤسسهٔ وعظ و خطابه. کتاب دکتر نجم آبادی تحت عنوانِ مؤلفات و مصنفات محمدبن زکریای رازی و غیره شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زکی الدین... رجوع به ابن زکی الدین محمدبن الحسن... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۲۹ - ۲۳۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زهر... رجوع به ابن زهر ابوبکر محمدبن زهر اندلسی حفید و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۳۴ - ۴۳۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زید. از علویان طبرستان (۲۷۰ تا ۲۸۷ هـ . ق.). رجوع به داعی ابوعبداللََّه محمدبن زیدبن اسماعیل و مقاتل الطالبیین (چ مصر ص ۶۹۳) و تاریخ عمومی عباس اقبال ص ۱۱۷ به بعد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زید... رجوع به واسطی محمدبن زید... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سام غوری غیاث الدین ابوالفتح. رجوع به غیاث الدین (سلطان...) غوری و غوریان و تاریخ عمومی مرحوم عباس اقبال شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سائب بن بشر. رجوع به کلینی ابن سائب و رجوع به ابونصر محمدبن سائب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سحنون. رجوع به ابن سحنون ابوعبداللََّه محمد... و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سری... رجوع به ابن سراج ابوبکر محمدبن سری... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۹ و وفیات الاعیان ج ۳ صص ۳۳۹-۳۴۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعدان کوفی، مکنی به ابوجعفر ضریر مقری (متولد سال ۱۶۱ هـ . ق. و متوفی به سال ۲۳۱ هـ . ق.). کتابی در نحو و کتاب مفصل دیگری در قراآت دارد. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۱۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعدبن منیع زهری کاتب واقدی، مکنی به ابوعبداللََّه. از فضلای برجستهٔ زمان خود بود و مدتی به مصاحبت محمدبن عمربن واقدی پیوست و کتابت او کرد و بدو شهرت یافت و او را جز طبقات کبیر معروف، طبقات دیگری است صغیر. وی ثقه و صدوق بود. گویند کتابهای واقدی نزد چهار کس فراهم شد نخست کاتب وی محمدبن سعد بود. وی حدیث و فقه و جز این دو بنوشت. در سن شصت ودوسالگی درگذشته است و در مقبرهٔ باب الشام دفن شده. (از وفیات الاعیان ج ۲ ص ۸۵). و نیز رجوع به ابن سعد ابوعبداللََّه محمدبن سعد و الاعلام زرکلی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعود. رجوع به ابن سعود محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعید... رجوع به ابن دبیثی ابوعبداللََّه محمدبن سعید شافعی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۹۴ - ۳۹۵ و الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۹۰۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعید بیهقی معروف به محم. از قصبهٔ سبزوار بود و ابوالقاسم عبدبن احمدبن محمود بلخی کعبی او را در کتاب مفاخر نیشابور یاد کند و او را دیوان شعر است و از اشعار او این ابیات معروف است که قاضی نیشابور یاسربن نصر را در آن بنکوهد: قد کان غرثان فتمت کسره و کان عریان فتم و بره. (از تاریخ بیهق ص ۱۵۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سعید... رجوع به بوصیری شرف الدین... محمدبن سعید... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلام بن عبداللََّه بن سالم جمحی مؤلف طبقات الشعراء و غریب القرآن، کتاب الفاصل و کتاب بیوتات العرب و غیره. از حمادبن سلمه و مبارک بن فضاله و دیگران دانش فراگرفت و امام احمدبن حنبل و ثعلب و ابن الابار از وی روایت کنند. از بزرگان ادب و شعر بود در سن هشتادسالگی به سال ۲۳۲ هـ . ق. درگذشت در همان سال که الواثق باللََّه درگذشت و برای متوکل بن المعتصم بیعت گرفتند. (از معجم الادباء ج ۱۸ ص ۲۰۴). رجوع به روضات الجنات ص ۵۶۲ و ابن الندیم و رجوع به جمحی محمدبن سلام... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلطان بن حیوس غنوی. رجوع به ابوالفتیان محمد... و ابن حیوس و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۳۸ - ۴۴۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان... رجوع به ابوسهل صعلوکی و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۰۴-۲۰۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان. رجوع به ابن النقیب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان بن علی عباسی، امیر و والی بصره در زمان خلافت المهدی عباسی بود و تا سال ۱۷۳ هـ . ق. که درگذشت در همین سمت باقی ماند. محمدبن سلیمان تمایل زیادی به تصاحب مقام خلافت داشت اما از بیم المهدی و هارون الرشید این خواسته را اعلام ننمود. (از الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان کافیجی... رجوع به کافیجی و ابوعبداللََّه محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان معروف به ابن قتلمش. رجوع به ابن قتلمش شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان معافری شاطبی. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سماک... رجوع به ابن سماک ابوالعباس محمد کوفی و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۰۱-۳۰۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سنان... رجوع به تبانی ابوعبداللََّه محمدبن سنان... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سیرین بصری، پدر وی بندهٔ انس مالک بود و خود از اسیران میسان یا عین التمزبن سیرین از فقهای بصره است و به ورع معروف واز پیروان حسن بصری اما آخر کار یکدیگر را ترک گفتند و ابن سیرین بر جنازهٔ حسن بصری حاضر نشد. او را در گوش علت کری بود و در تعبیر خواب یدی طولا داشت. ولادت او دو سال به پایان خلافت عثمان مانده بود و در روز جمعه نهم شوال سال ۱۱۰ هـ . ق. در بصره بمرد و یکصد روز پس از مرگ حسن بصری. وقتی او را بسبب وامی که برگردن داشت زندانی ساختند. از یک زن سی پسر و یازده دختر برای وی بیامد که جز عبداللََّه باقی نماندند. محمد در فارس کاتب انس بن مالک بود. (از وفیات الاعیان چ تهران ج ۲ صص ۲۵-۲۶) و نیز رجوع به ابن سیرین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سیدمهدی. رجوع به قزوینی محمدبن سیدمهدی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شاکر... رجوع به ابن شاکر و کتبی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شافعی فضالی. رجوع به فضالی و الاعلام زرکلی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شجاع الدین علی بن عزالدین حسین، ملقب به علاءالدوله (۶۱۰ -۶۱۲) از سلاطین غور. رجوع به علاءالدین غوری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شجاع بغدادی رجوع به ابن الثلجی خراسانی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شرف الدین ابوبکربن جماعه. رجوع به ابن جماعه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شرف الدین (قاضی نظام الدین...). رجوع به نظام الدین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شکربن ابوالفتوح حسن بن جعفر حسنی. رجوع به تاج المعالی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شنبود... رجوع به ابن شنبود ابوالحسن محمد... و محمدبن احمدبن ایوب... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۹۹-۳۰۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شیرکوه... رجوع به ناصرالدین محمدبن شیرکوه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن شهریار... رجوع به ابوالفضل محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صالح... رجوع به ناصرالدین محمدبن صالح شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صالح بن ابراهیم زبیری. رجوع به زبیری... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صالح بن نطاح. رجوع به ابن نطاح شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صالح ولوالجی مروزی، مکنی به ابوعبداللََّه. شاعر فارسی زبان از شعرای سامانیان است. منوچهری دامغانی در قصیدهٔ خود که در ستایش ابوالقاسم عنصری شاعر قرن پنجم است گوید: آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی سه سرخسی و سه کاندر سغد بوده مستکن... و مراد از دو ولوالجی یکی همین محمدبن صالح است و دومی آن معلوم نیست و می بایست دیگری از شاعران زمان سامانیان باشد. از جزئیات زندگی شاعر چیزی به دست نیست. عوفی او را ولوالجی دانسته است و هدایت نوایحی و مرحوم قزوینی نوایح را از توابع مرو نوشته اند اما ظاهراً کلمهٔ نوایح دگرگون شدهٔ ولواج باید باشد که مأخوذ از این شعر منوچهری است در اشاره به شاعران متقدم بر خود: بوالعلاء و بوالعباس و بوسلیک و بوالمثل آنکه از ولوالج آمده آنکه آمد از هری. دو بیت زیر از این شاعر است: جعد بر سیمین پیشانیش گوئی که مگر لشکر زنگ همی غارت بغداد کند وان سیه زلف بر آن عارض گوئی که همی به پر زاغ کسی آتش را باد کند. رجوع به سخن و سخنوران مرحوم فروزانفر و تعلیقات دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی و نیز رجوع به لباب الالباب ج ۲ ص ۲۲ (ص ۲۵۹ چ نفیسی) و شرح احوال و اشعار رودکی نفیسی ص ۱۳۰۹، ۱۳۰۸ و ۱۱۴۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صالح ابوالسعود سباعی. رجوع به سباعی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صباح. یکی از حذاق منجمین در علوم هیئت و احکام و از اوست: کتاب برهان صنعةالاسطرلاب. و این کتاب ناتمام ماند و برادر محمد، ابراهیم آن را به پایان برد. کتاب عمل نصف النهار بقسیة واحدة بالهندسة، رساله در صنعت رخامات. (از الفهرست ابن الندیم).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صبیح کوفی معروف به ابن سماک. رجوع به ابن سماک و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۸۸ و صفةالصفوة ج ۳ ص ۱۰۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صفی الدین ابوالفرج محمدبن نفیس الدین ابوالرجا حامدبن محمدبن عبداللََّه بن علی بن محمود معروف به آلُه ملقب به عمادالدین کاتب اصفهانی. رجوع به عماد کاتب اصفهانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صلاح بن جلال لاری ملقب به مصلح الدین. وفات او به سال ۹۷۹ هـ . ق. بوده. او راست: الفرائض، تعلیقه بر شرح مواقف. شرح هدایهٔ قاضی میر. شرح تهذیب المنطق و حاشیهٔ بر شرح جلال دوانی بر تهذیب المنطق. شمائل النبی (ص) و شرح ارشاد ابوبکر مقری و غیره. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صدیق. رجوع به واسطی محمدبن الصدیق شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن صفدر حسینی. رجوع به جمال الدین اسدآبادی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طاهر ابوعبدالرحمن... رجوع به ابن طاهر ابوعبدالرحمن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طاهربن بهرام سجستانی. رجوع به ابوسلیمان محمدبن... منطقی و تاریخ الحکماء قفطی و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی و تتمهٔ صوان الحکمة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طاهربن عبداللََّه بن طاهر ذوالیمینین. پنجمین حکمران از آل طاهر و آخرین آنان (۲۴۸ -۲۵۹ هـ . ق). رجوع به آل طاهر و طاهریان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طاهر... رجوع به رضی و سیدرضی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طاهربن علی مقدسی. رجوع به ابن القیسرانی محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طرخان فارابی. رجوع به ابونصر فارابی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ططر... رجوع به ناصرالدین محمدبن ططر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طفج. رجوع به اخشید محمدبن ابومحمد طفج فرغانی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۵۶ -۶۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طلحةبن عبیداللََّه قرشی تیمی. پدرش او را نزد پیامبر اسلام آورد. رسول (ص) او را محمد نام گذارد و به ابوالقاسم مکنی نمود. مادرش، حمنه، خواهرزادهٔ زینب بنت جحش همسر پیامبر است. محمدبن طلحة بسبب کثرت عبادت به سجاد ملقب بود. در سال ۳۶ هـ . ق. در جنگ جمل به قتل رسید. او از طرفداران علی(ع) بود اما به خاطر پدر و وفاداری به وی حاضر نشد که در صف یاران علی(ع) قرارگیرد. هنگامی که علی(ع) کشتهٔ او را دید گفت: هذا السجاد قتله بره بابیه. (از اسد الغابة ج ۴ ص ۳۲۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طیب. رجوع به باقلانی ابوبکر محمدبن طیب... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طیب بن محمد بصری. رجوع به ابن باقلانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طیفور سجاوندی غزنوی یا احمدبن محمد سجاوندی. او راست: عین المعانی فی تفسیرالسبع المثانی. رجوع به احمدبن محمد سجاوندی و لباب الالباب ج ۱ ص ۳۶۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ظفر. رجوع به ابوعبداللََّه بن ظفر و ابن ظفر حجةالدین... صقلی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۹۵-۳۹۷ ترجمهٔ شمارهٔ ۶۲۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عائشه. رجوع به ابن عائشه و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۹ و العقدالفرید ج ۷ ص ۲۶۲ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۶۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبادبن ملک داود خلاطی حنفی. رجوع به خلاطی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عباد مهلبی. رجوع به مهلبی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عباس رجوع به ابوبکر خوارزمی محمدبن عباس و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۰۰ -۴۰۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عباس. رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن عباس... یزیدی و نیز رجوع به یزدیین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالباقی بن محمدبن عبداللََّه معروف به ابوبکر فقیه. رجوع به ابوبکر محمدبن... و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۱۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالباقی بن یوسف بن احمد زرقانی مصری. رجوع به زرقانی محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالجبار عتبی. رجوع به عتبی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالجلیل. رجوع به رشیدالدین وطواط شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالخالق. رجوع به ابوعبداللََّه دینوری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالدائم. رجوع به ناصرالدین محمدبن عبدالدائم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالدائم بن موسی عسقلانی برماوی. رجوع به بر ماوی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. رجوع به ابن الصائغ و ابن باجه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. رجوع به ابوسعید محمدبن ابی السعادات عبدالرحمن... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۹۰ -۳۹۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن ابوعطیهٔ بصری. رجوع به عطوی ابوعبدالرحمن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن ابی لیلی. رجوع به ابن ابی لیلی و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۳۷۶ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن قبهٔ رازی. رجوع به ابن قبه... و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۱۴۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن محمدبن مسعود بندهی. رجوع به ابوسعید محمدبن ابی السعادات عبدالرحمن... بندهی (پنجدهی) و معجم الادباء ج ۷ ص ۲۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن مغیره. رجوع به ابوعبدالرحمن محمد... و ابن ابی ذئب ابوالحرث محمدبن عبدالرحمن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بغدادی، مکنی به ابوبکر و ملقب به ابن قریعه. رجوع به ابن قریعه قاضی ابوبکر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بکری صدیقی شافعی، ملقب به جلال و مکنی به ابوالحسن و متوفی به سال ۹۵۰ هـ . ق. او راست: الواضح الوجیز در تفسیر قرآن، شرحی بر مختصر تبریزی، تحفة واهب المواهب در بیان مقامات و مراتب. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن قزوینی. رجوع به خطیب دمشق و جلال الدین محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرزاق، مکنی به ابومنصور. سپهسالار خراسان به روزگار سامانیان. رجوع به ابومنصور شود. توضیحاً می افزاید که سکه زرینی (دینار) از این محمدبن عبدالرزاق (که ظاهراً بل قطعاً همان ابومنصور معروف است که شاهنامهٔ نثر بفرمان او جمع شده بود) در روسیه باقی است که در مراغه سنهٔ ۳۳۷ هـ . ق. زده شده است و گویا در تجارب الامم و ابن الاثیر دارد که در حدود همین سنه محمدبن عبدالرزاق (که از سامانیان گویا روی گردان شده به طرف آل بویه آمده بود) از جانب رکن الدوله، پس از اسیر کردن مرزبان بن محمدبن مسافر پادشاه مسافری (MMM سلاری) آذربایجان و فرستادن او را به قلعهٔ سمیرم، این محمدبن عبدالرزاق حاکم آذربایجان شد. رجوع به یادداشتهای قزوینی ج ۷ ص ۶۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه.... رجوع به ابن سکره محمدبن عبداللََّه و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۱۰ -۴۱۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللطیف بن محمدبن ثابت خجندی، ملقب به صدرالدین. وی درسنهٔ ۵۴۲ هـ . ق. اصفهان را تسلیم محمد و ملکشاه پسران محمودبن محمدبن ملشکاه سلجوقی نمود و مورد خشم سلطان مسعود قرار گرفت. ناچار از اصفهان بیرون رفته به خدمت جمال الدین جواد وزیر موصل پناه برد. رجوع به تاریخ السلجوقیة عماد کاتب ص ۲۱۹ و تعلیقات مرحوم قزوینی بر لباب الالباب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوالقاسم محمدبن عبداللََّه ملقب به قائم و نیز رجوع به قائم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابن مالک محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوالشیص محمدبن عبداللََّه متوفی به سال ۱۹۶ هـ . ق. و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوبکر محمدبن عبداللََّه بن محمدبن صالح ابهری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوبکر صیرفی محمدبن عبداللََّه و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابوعبداللََّه. مفجع محمدبن عبداللََّه کاتب مصری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به ابونصر ارغیانی محمدبن عبداللََّه. ابن احمد، مکنی به ابونصر. و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۲۱ و ۲۲۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به عتبی محمدبن عبداللََّه یا عبیداللََّه بن عمر (یا عمرو)بن معاویه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه... رجوع به شهرزوری محمدبن عبداللََّه بن قاسم. و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۴۱ - ۲۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد معصومی... رجوع به ابوعبداللََّه معصومی اصفهانی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به عمرانی محمدبن عبداللََّه بن اسعدبن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن الحسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب، ملقب به النفس الزکیة. از افاضل خیار هاشمیان بود. در اواخر دولت بنی امیه بنوهاشم از طالبی و عباسی جمع آمدند و با یکدیگر از جور بنی امیه سخن گفتند و اتفاق کردند که با یکی از بنی هاشم بیعت کنند و همه به امامت النفس الزکیه رضا دادند. اما حضرت جعفر صادق راضی نشد و با پدر النفس الزکیه یعنی عبداللََّه محض گفت که سودای این کار در سر مگیر که خداوند قباء زرد را تمام می شود و دست بر دوش منصور زد و منصور آن روز قباء زرد داشت. اما همه با النفس الزکیه بیعت کردند تا صورت حال بگردید و ملک و خلافت به اولاد عباس رسید و سفاح و منصور را هیچ غم نبود جز آنکه النفس الزکیه را به دست آرند و بکشند، میسر نمی شد. سفاح در دوران خلافت خود به سخنی که حسن بن حسن معروف به المثلث عم النفس الزکیه با وی گفت از کشتن النفس الزکیه درگذشت و تا زنده بود سخن او نگفت اما چون منصور به خلافت رسید در طلب او بجد ایستاد و همهٔ اولاد حسن و حسین علیهماالسلام را فرمود بند کردند و به عراق فرستادند و در کوفه محبوس گردانید چندان که در حبس بمردند و از جمله یکی عبداللََّه بود پسر حسن بن حسن بن علی از اکابر اهل بیت و به دیانت معروف و دیگری محمدبن ابراهیم بن حسن بن حسن که به غایت پاکیزه روی بود تا به حدی که او را دیباج گفتندی. منصور فرمان داد تا بر شکم او ستونی بنا کردند و او هنوز زنده بود در آن حال علی بن حسن بن علی بن ابی طالب که غائب بود اتفاقاً برسید و چون حال بشنید پیش منصور رفت و بایستاد. منصور گفت به چه کار آمده ای؟ گفت تا مرا نیز با خویشان من حبس فرمائی که مرا بعد از ایشان دنیا به کار نیاید منصور بفرمود تا او را نیز حبس کردند و این از نوادر اتفاقات است. محمدبن عبداللََّه از بزرگان بنی هاشم بود و به فضل و شرف و دین و علم و فصاحت و شجاعت و کرم و همهٔ ابواب فضایل سرآمد جهان و این حدیث که: «لوبقی من الدنیا یوم لطول اللََّه تعالی ذلک الیوم حتی یظهر فیها قائم، او قال مهدینا، یملأها عدلاً کما ملئت جوراً» و به روایت دیگر «اسمه کاسمی و اسم ابیه کاسم ابی» در میان مردم مشهور گشت چون محمد فرزند عبداللََّه از مادر متولد شد مردم گفتند مهدی موعود اوست و پدرش این سخن در دل ها می انداخت و محمد چندان که بزرگ می شد آثار بزرگی در او میدیدند و او را مهدی میخواندند و اتفاقاً میان هر دو شانهٔ او خالی داشت، گفتند این مهر امامت است و مشهور بود که اشراف بنی هاشم همه در بیعت او درآمده اند. چون او بشنید که پدرش با اقربا و منسوبان در حبس است در مدینه خروج کرد و امیر مدینه را براند و عامل و قاضی مرتب گردانید و درهای زندان بشکست و محبوسان را خلاص داد و همان روز که او خروج کرد مردی که او را اوس عامری گفتندی از مدینه به تعجیل پیش منصور آمد چنانکه به نه شب در بغداد آمد و چون برسید شب بود و همهٔ دروازه ها بسته، بانگ کرد تا واقف شدند دروازه بگشادند چون به درگاه رسید ربیع حاجب گفت در چنین وقتی که امیرالمومنین در آسایش است چه حاجت داری؟ گفت مرا با امیرالمؤمنین سخنی است و از دیدن او چاره نیست. امیرالمؤمنین را اعلام دادند او را بطلبید و چون به خدمت منصور رسید احوال بگفت. خلیفه گفت تو او را دیدی؟ گفت دیدم که بر منبر پیغمبر(ص) خطبه میگفت و با او سخن گفتم. منصور بفرمود تا او را در خانه نشاندند، بعد از آن خبر متواتر شد، او را حاضر کرد و گفت در چند شب از مدینه به اینجا رسیدی گفت به نه شب، بفرمود تا نه هزار درم به او دادند. و بعد از آن جهت دفع محمدبن عبداللََّه به تدبیر مشغول شد و میان ایشان از جانبین مکاتبات رفت و در آخر کار منصور برادرزادهٔ خویش عیسی بن موسی بن عبداللََّه بن عباس را با لشکر عظیمی بفرستاد و در مقامی که آن را حجارالزیت می گویند نزدیک مدینه به هم رسیدند و عباسیان غالب آمدند و محمد النفس الزکیه کشته شد و سر او پیش منصور بردند در سنهٔ خمس و اربعین و مائة ۵۴۰ هـ . ق. (از تجارب السلف چ عباس اقبال صص ۱۰۸-۱۱۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن الخطیب قرطبی ملقب به لسان الدین. رجوع به ابن الخطیب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن العربی اندلسی. رجوع به ابن العربی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن رزین. رجوع به ابوالشیص شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن تومرت. رجوع به ابن تومرت شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن زیاد مؤسس بنی زیاد در زبید یمن (۲۰۴ -۲۴۵ هـ . ق.).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن زید ضبی اصفهانی، مکنی به ابوبکر. از علما و محدثین مائة پنجم در اصفهان می زیست و ابوزکریا یحیی بن عبدالوهاب بن منده از او اخذ روایت کرده است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سلیمان حضرمی. رجوع به ابوجعفر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالاعلی الاسدی الکوفی. رجوع به ابن کناسة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعید... رجوع به ابن الخطیب ملقب به ذوالوزارتین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالحکم بن اعین بن لیث بن رافع مصری، مکنی به ابوعبداللََّه (۱۸۲ -۲۶۸ یا ۲۶۹ هـ . ق.). فقیه شافعی از ملازمان امام شافعی به مصر بود. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۱۹۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالحکم. رجوع به ابن عبدالحکم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدون حنفی، مکنّی به ابوالعباس (وفات به سال ۲۹۹ هـ . ق.). او راست: الاحتجاج بقول ابی حنیفه. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) (ص) ابن عبداللََّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مرةبن کعب بن لوی بن غالب بن فهربن مالک بن نصربن کنانةبن خزیمةبن مدرکةبن الیاس بن مضربن نزاربن معدبن عدنان، مکنی به ابوالقاسم پیغمبر اسلام. مادر آن حضرت آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهرةبن کلاب بن مره قرشی زهری است. هنگامی که حضرت محمد (ص) متولد شد پدرش عبداللََّه درگذشته بود و گفته اند که آن حضرت به هنگام مرگ پدر هفت یا بیست و هشت ماهه بود. تولد آن حضرت در عام الفیل (اواسط قرن ششم میلادی) (۵۷۱ م.). روز دوشنبه دهم یا دوازدهم ربیع الاول و مشهور بین شیعهٔ امامیه هفدهم همین ماه است. پس از ولادت، زنی از سعدبن بکر را به نام حلیمه دختر ابی ذؤیب برای شیر دادن او انتخاب کردند. در شش سالگی آن حضرت مادرش آمنه درگذشت و از آن پس حضرت محمد(ص) به کفالت جد خود عبدالمطلب درآمد و چون به هشت سالگی رسید عبدالمطلب نیز درگذشت و ابوطالب عم وی سرپرستی او را به عهده گرفت. محمد(ص) با عم خود سفری چند به شام رفت و در این سفرها بود که کفایت و امانت او زبان زد شد. خدیجه دختر خویلد که زنی مالدار بود و جماعتی از مردان را برای ادارهٔ امور بازرگانی خویش در خدمت داشت صداقت و امانت محمد(ص) را شنید از وی خواست که به اتفاق میسره غلامش مال التجاره ای را که آمادهٔ حمل بود برگیرد و به شام برد. محمد(ص) این درخواست را پذیرفت و چون بازگشت خدیجه از او خواست که وی را به زنی بگیرد و او پذیرفت. از خدیجه چهار دختر به نام زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه (علیهاالسلام) و سه پسر به نام قاسم و طاهر و طیب و بروایتی قاسم و طاهر و عبداللََّه به جهان آمدند. قاسم به مکه درگذشت و او نخستین از فرزندان رسول اکرم است که درگذشته است. خدیجه نخستین همسر رسول اکرم بود و تا او زنده بود رسول اکرم همسر دیگر اختیار نکرد. سپس سوده بنت زمعةبن قیس از بنی عامر را گرفت اما بروایتی ازدواج با وی در سال دهم بعثت در مکه و قبل از ازدواج با عایشه انجام شده است. زنان دیگر حضرت عبارتند از عایشه بنت ابوبکر، حفصة بنت عمربن الخطاب، زینب بنت خزیمة، ام سلمه بنت ابوانیةبن المغیره مخزومی، زینب بنت جحش الاسدی، ام حبیبه (رملة) بنت ابوسفیان بن حرب بن امیة، جویریة بنت الحرث بن ابوضرار، میمونة بنت الحارث بن حزن هلالی، و صفیة بنت حیی بن اخطب. خدیجه و زینب بنت خزیمة در زمان حیات رسول اکرم به ترتیب در مکه و مدینه درگذشتند. {aنصب حجرالاسود به دست مبارک رسول اکرم a} دیوارهای کعبه بر اثر سیل ویران شده بود و از ارتفاع آن بیشتر از حدود یک قامت نمانده بود و قبیلهٔ قریش از اینکه دست به تخریب آن زنند و مجدداً ترمیم و آن را مسقف کنند هراسناک بودند. تا آنکه گنجینهٔ کعبه که در جوف آن قرار داشت به سرقت رفت. قبیلهٔ قریش تصمیم گرفت که به تخریب و تجدید بنای آن بپردازد واین واقعه پانزده سال پس از جنگ الفجار و در سی و پنج سالگی حضرت رسول اکرم روی داد. به هر حال کار تجدید بنا و سقف زدن خانهٔ کعبه میان قبایل عرب تقسیم گردید و چون بنای آن به مرحلهٔ رکن و نصب حجرالاسود رسید قبایل با یکدیگر به مخالفت برخاستند چه هر قبیله می خواست افتخار نصب حجر را نصیب خود سازد و بدنبال این مخالفت همگی آمادهٔ جنگ شدند اما داوری ابوامیة مخزومی مورد قبول کلیهٔ قبایل قرار گرفت و آن اینکه نخستین کس که وارد مسجدالحرام شود حل این مهم را به عهده گیرد. قضا را محمد (ص) که مورد اعتماد همگی بود و او را امین میخواندند از در درآمد و قبایل بالاتفاق او را حکم ساختند حضرت فرمود تا پارچه ای آوردند و سنگ را درمیان آن گذاردند و هر قبیله ای گوشه ای از آن را گرفت تا به محل برافراشتن آن بردند و سپس حضرت محمد به دست خود سنگ را برداشت و بر دیوار کعبه، آنجاکه مقرر بود نصب کرد. حضرت محمد (ص) هنگامی که در مکه بسر می برد گاهگاه از مردم کناره می گرفت و به غاری در کوه معروف حرا، واقع در کوهی که امروز به جبل النور مشهور است می رفت و به عبادت و تفکر در آیات خدا و اوضاع آفرینش می پرداخت و در همین خلوتها بود که شبی وحی الهی بر او نازل شد و به پیغمبری مبعوث گشت. {aمبعث رسول اکرم a} بنابه روایتی بعثت آن حضرت در سن چهل سالگی و به روایتی دیگر چهل وسه سالگی بوده است که ده سال پس از بعثت را در مکه و ده سال دیگر را در مدینه گذرانید. ابن اسحاق روایت کند که حضرت رسول در چهل سالگی مبعوث گردید و سیزده سال در مکه و ده سال را در مدینه بسر برد و گویند که مدت سه سال پنهانی دعوت می فرمود و چون آیهٔ {/B«وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ »۱-۴۲۶:۲۱۴/} نازل گردید دعوت رسالت را آشکار فرمود. مشهور بین امامیه روز مبعث بیست و هفتم رجب است. ابوعمر گوید که بعثت روز دوشنبه هشتم ربیع الاول سال چهل و یکم عام الفیل بود و نخستین آیه ای که نازل گردید «اقرأ باسم ربک الذی خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم...» بوده و بعضی دیگر روایت کنند که نخستین آیه از قرآن آیهٔ {/B«یََا أَیُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ...»۱-۳۷۴:۱/} بوده و روایت دیگر آنکه آغاز تنزیل قرآن روز جمعه ماه رمضان و بدین آیه بوده {/B«شَهْرُ رَمَضََانَ اَلَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ اَلْقُرْآنُ ...»۱-۶۲:۱۸۵/} و خداوند می فرماید: {/B«وَ مََا أَنْزَلْنََا عَلی ََ عَبْدِنََا یَوْمَ اَلْفُرْقََانِ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعََانِ »۲۶-۳۵۸:۴۱/} و روز التقای دو گروه مسلمین و مشرکین در بدر صبح روز جمعه هفدهم ماه رمضان است. (رجوع به قرآن شود). دعوت حضرت محمد در مکه با مخالفت سران قریش روبرو شد و آنان در آن هنگام زمام تجارت این شهر را در دست داشتند و برای رونق کار خود از حمایت بتخانه و بت پرستان نیز دریغ نمی کردند. دعوت پیامبر اسلام که بر اساس توحید و بسط و نشر عدالت بود با منافع آنان سازگاری نداشت لذا تا آنجا که توانستند پیروان او را آزار دادند و آزردند اما بسبب حمایت ابوطالب تا وقتی که وی در حیات بود از آزردن رسول اکرم بیمناک بودند. چون ابوطالب در سال دهم بعثت و خدیجه پس از بیست وچهار سال و شش ماه همسری رسول اکرم (با اختلاف اقوالی که در تاریخ فوت او هست) درگذشتند، پس از مرگ این دو دوست و حامی و یاور، مصائب و گرفتاریها به آن حضرت روی آورد و مشرکان پیوسته حضرتش را می آزردند تا سرانجام پیامبر اسلام در بیست و هفتم ماه رمضان سال دهم بعثت به اتفاق زیدبن حارثه به طائف رفت و به دعوت ثقیف پرداخت اما آنان پذیرای وی نگشتند ناگزیر در بیست وسوم ذوالقعدهٔ همان سال به مکه بازگشت. {aمهاجرت اصحاب به حبشه a} چون آزار مشرکان نسبت به محمد (ص) و پیروان او شدت یافت رسول یاران خود را که از خویشاوندان او نبودند رخصت داد تا به سرزمین حبشه روند و این هجرت در سال پنجم بعثت بود هجرت به حبشه دوبار صورت گرفت (رجوع به هجرتان و رجوع به حبشه شود). {aهجرت رسول اکرم به مدینه a} در همان وقت که مردم مکه به مخالفت با اسلام و پیغمبر آن برخاسته بودند در شهر یثرب حوادثی در جریان بود. دو قبیلهٔ اوس و خزرج که در این شهر بسر می بردند بر اثر نزاع با یکدیگر فرسوده و خسته شده بودند در پی کسی بودند که سرپرستی شهر را بعهده گیرد و بدین جنگ خانگی پایان دهد. در موسم حج گروهی از مردم مدینه رسول (ص) را در مکه ملاقات کردند و دعوت او را شنیدند و او را تصدیق کردند و خبر به مردم شهر خود بردند و اسلام اندک اندک در شهر یثرب پراکنده شد و نمایندگان یثرب در دو نوبت با پیغمبر اکرم در عقبه بیعت کردند که به نام عقبهٔ اولی و عقبه ثانیه مشهور است. (رجوع به عقبه شود). پس از بیعت انصار و فشار و شکنجهٔ مشرکین به اصحاب حضرت دستور مهاجرت به مدینه را صادر فرمودند و خود به اتفاق ابوبکر در غاری به کوه ثور سه روز یا بیشتر مخفی شدند و از آنجا به مدینه رفتند. پس اقامت آن حضرت پس از بعثت در مکه بقولی ده سال و بقولی سیزده سال و بقول سوم پانزده سال بوده است و اکثر قول سیزده سال را پذیرفته اند. خروج حضرت از غار اول ربیع الاولی و ورود آن حضرت به مدینه دوازدهم همان ماه روز جمعه بوده است. رجوع به هجرت و هجرتان در این لغت نامه شود. {aحوادث پس از هجرت a} بنابروایتی حضرت رسول (ص) شخصاً در بیست ویک غزوه شرکت داشت (و به روایتی دیگر بیست وشش غزوه بوده است) نخستین آنها غزوهٔ ودان و آخرین آن غزوهٔ تبوک بوده است و سریه های آن حضرت از زمان ورود به مدینه تا سال رحلت سی وپنج سریه بوده است. رجوع به غزوه و ترکیبات آن و نیز رجوع به سریه شود. {aرحلت رسول اکرم (ص)a} مشهور بین امامیه رحلت آن حضرت روز بیست و هشتم صفر است اما روایات مختلفی در این باب آمده است که به اختصار آنها را در این جا می آوریم: در روز چهارشنبه دو شب به آخر ماه صفر مانده به سال یازدهم هجرت در خانهٔ میمونه بیمار شد و چون بیماری شدت یافت حضرت را به خانهٔ عایشه منتقل نمودند و ظهر روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول رحلت کرد و روز سه شنبه هنگام غروب آفتاب به خاک سپردند علی(ع) و عباس و اهل بیت بر جنازهٔ رسول اللََّه نماز گذاردند و به دنبال آنها مهاجرین و سپس انصار و آنگاه زنان و بعداً بردگان صلاة میت ادا نمودند و علی و فضل بن عباس و عباس و صالح (غلام رسول اکرم) و اوس بن خولی انصاری حضرت را غسل دادند و به روایتی اسامةبن زید و عبدالرحمن بن عوف. علی(ع) بدن را غسل میداد و عباس و فضل و قثم و اسامه و صالح آب می ریختند در هنگام غسل جامه های حضرت را از تن بیرون نیاوردند و جسد مبارک را در سه بُرد یمانی و بدون عمامه کفن نمودند. و علی و عباس و فضل و قثم و شقران و اسامةبن اوس بن خولی در قرار دادن رسول اکرم در مدفن با یکدیگر کمک کردند. غلام حضرت قطیفه ای را که بر آن جلوس می فرمود در زیر پهن کرد و از چهار آجر لحدی ساختند و پس از تسطیح بر روی قبر مبارک آب پاشیدند. سن رسول اکرم (ص) هنگام رحلت شصت وسه سال و به روایتی شصت و پنجسال و بقول دیگر شصت وشش سال بوده است اما روایت اول صحیح است. رجوع به اسلام و حجةالوداع و رجوع به هر یک از عناوین خاص اسلام و سیرت نبوی در این لغت نامه و رجوع به اصول کافی و اسدالغابه فی معرفةالصحابه و ابن اثیر (ج ۱ ص ۱۳ به بعد) و الاستیعاب فی اسماء الاصحاب تألیف قرطبی و ذیل الاصابة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمر بازیار. او راست: کتاب الجوارح. (الفهرست ابن الندیم و تاریخ الحکماء القفطی ص ۲۸۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمر اندلسی. رجوع به ابن صفار شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مالک. رجوع به ابن مالک محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد... رجوع به ابن بطوطه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن ابی الفضل مرسی سلمی، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به شرف الدین ادیب، نحوی، مفسر، محدث، فقیه از ادبای معاصر یاقوت. (متولد به شهر مرس در ۵۷۰ هـ . ق.). وی استادان بسیار در بغداد، خراسان، مرو شاهجان و نیشابور و هرات و مرو و حلب و کتابهای بسیار داشته است در تفسیر قرآن و فقه و بلاغت و صرف و نحو. تا سال ۶۲۴ هـ . ق. زنده بوده است. (معجم الادباء ج ۷ ص ۱۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن محمدبن یحیی... ملقب به سلامی و مکنی به ابوالحسن شاعری مشهور است و ثعالبی وی را به شاعری ستوده است. در ده سالگی شعر میگفت. در بغداد نشأت یافت و سپس به موصل رفت و گروهی از مشایخ شعرا را ملاقات کرد از جمله ابوعثمان خالدی و ابوالفرج بیغاء و ابوالحسن تلعفری و جز آنان و اینان از مهارت او در شعر تعجب کردند و او را به سرقت شعر متهم ساختند. خالدی گفت من حقیقت این کار را آشکار می سازم پس دعوتی ساخت و سلامی را با شاعران حاضر ساخت و چون شراب بدور درآوردند باران و تگرگی بارید که روی زمین بپوشانید. خالدی را نارنجی در پیش بود بر آن تگرگ افکند و گفت ای یاران از شما کس باشد که این منظره را وصف تواند کرد؟ سلامی ارتجالا بگفت: للََّه در الخالدی الاوحدالندب الخطیر اهدی لماء المزن عند جموده نار السعیر حتی اذا صدر العتاب الیه عن حرالصدور بعثت الیه بعذره عن خاطری ایدی السرور؟ لاتعذلوه فانه اهدی الخدود الی الثغور حاضران او را بفضل بستودند و به حذاقت وی اعتراف کردند جز تلعفری که همچنان بر انکار بماند تا آنکه سلامی در هجو او این ابیات بگفت: سما التلعفری الی وصالی و نفس الکلب تکبر عن وصاله ینافی خلقه خلقی فتأیی فعالی أن تضاف الی فعاله فصنعتی النفیسة فی لسانی و صنعته الخسیسة فی قذاله فان اشعر فما هو من رجالی و ان یصفح فما انا من رجاله. و سلامی را در هجو تلعفری اشعار بسیار است. ولادت سلامی آخر روز جمعه ششم ماه رجب سال ۳۳۶ هـ . ق. در کرخ بغداد بود و به روز پنجشنبه چهارم جمادی الاولی سال ۳۹۲ درگذشت. نسبت وی به دارالسلام بغداد است. رجوع به وفیات الاعیان ابن خلکان ج ۳ صص ۱۰۳-۱۰۵ و ج ۴ ص ۴۰۳، ۴۰۹) شود. و نیز رجوع به سلامی محمدبن عبداللََّه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن حمدویهٔ حاکم. رجوع به ابن بیع حاکم ابوعبداللََّه محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد، مکنی به ابوعبدالرحمان و مشهور به عتقی فیریابی منجم قرن چهارم هجری اهل آفریقا بود و در مصر اقامت گزید و در اغلب علوم نظر داشت و تخصصش در نجوم بود با ابوتمیم قیروانی که بر مصر تسلط یافت بسر می برد. کتابی در تاریخ بنی امیه و بنی عباس نوشته است و به همین سبب توسط وزیر عزیزبن معز در سال ۳۷۷ هـ . ق. زندانی شد و در سال ۳۸۵ هـ . ق. درگذشت. وی در فنون مختلف خاصه در نجوم آثاری دارد. (از گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن موسی کرمانی، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به ابوعبداللََّه محمد و معجم الادباء ج ۷ ص ۱۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن محمد هاشمی بغدادی شاعر. رجوع به ابن سکره شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مره جبلی باطنی از مردم قرطبه و باطنی است و در فلسفهٔ «انباذ قلس» رنج فراوان برد و در آن براعت یافت. (از طبقات قاضی صاعد اندلسی) (عیون الانباء ص ۳۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مسعودبن احمد مسعودی، مکنی به ابوعبداللََّه متوفی در چهارصدوبیست واند هجری قمری به مرو. فقیه شافعی از مردمان دانشمند و پرهیزگار مرو بود. فقه را نزد ابوبکر قفال آموخت و کتاب «مختصر» مزنی را شرح کرد. امام غزالی در کتاب الوسیط از او مطالبی نقل کرده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۱۳ -۲۱۴ ).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن موسی بن سعید مرزبانی. رجوع به ابوعبداللََّه مرزبانی خراسانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن میمون قداح. پس از مرگ عبداللََّه بن میمون (از رؤسای اسماعیلیه) به جای پدر نشست و پس از مردن محمد پیروان او به دو فرقه گشتند. فرقه ای برادر او را احمدبن عبداللََّه به خلیفتی برداشتند و فرقهٔ دیگر پسر او را که باز احمد نام داشت و ملقب به ابوشلعلع بود خلیفه شمردند. (از الفهرست ابن الندیم).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن هبةاللََّه بن مظفر ملقب به عضدالدین از احفاد رفیل و از خاندان آل الرفیل است و در ایام المستضی ء عباسی (۵۶۶ تا ۵۷۳ هـ . ق.) دو بار وزارت کرده است. وی سرانجام در سفر خانهٔ خدا به دست باطنیان مقتول گردیده. رجوع به ذیل ترجمهٔ ابن المسلمة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه خراسانی. رجوع به ابن طاهر ابوالعباس شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بلعمی رجوع به ابوالفضل محمدبن عبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه صیرفی. رجوع به ابن صیرفی ابوبکر محمد و ابوبکر صیرفی محمدبن عبداللََّه... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۱۹۹ ترجمهٔ شماره ۵۷۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه محب الدین. رجوع به ابن هشام محب الدین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک زیات... رجوع به ابن زیات ابوجعفر محمدبن عبدالملک و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۹۴-۱۰۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالواحد. رجوع به ابوعمرزاهد، محمدبن عبدالواحد. و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۲۹ - ۳۳۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به ابوعلی جبائی محمدبن عبدالوهاب و رجوع به جبائی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۶۷ -۲۶۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به قزوینی محمدبن عبدالوهاب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدکان... رجوع به ابن عبدکان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدون جیلی طبیب معروف. ابن البیطار در مفردات از او روایت کند از جمله در کلمهٔ (طلق، حرف) مدتی در بصره و زمانی به مصر در ۳۴۷ هـ . ق. به امر بیمارستانی اشتغال و به صناعت منطق اهتمام داشت و این علم را از ابوسلیمان محمدبن طاهر سجستانی فراگرفت. در ۳۶۰ هـ . ق. به اندلس شد و طبیب خاص مستنصر باللََّه و مؤید باللََّه بود. وی پیش از آموختن طب به علم حساب و هندسه اشتغال داشت و در اعمال کسریه تألیفی نفیس دارد و هیچکس در طب به پای او نرسیده است. (یادداشت مرحوم دهخدا). و نیز رجوع به عیون الانباء شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبده کاتب به گفتهٔ نظامی عروضی در چهارمقاله «دبیر بغراخان بود و در علم تعمقی و در فضل تنوقی داشت و در نظم و نثر تبحری و از فضلا و بلغاء اسلام یکی او بود» و این شرح را در خلال حکایتی که مربوط به سؤال محمود غزنوی از بغراخان ملک ماوراالنهر شده است آورده است و جای دیگر نیز وقوف برنامه های محمد عبده را از شروط دبیری دانسته است . درباب صحت انتساب نامه به محمود و مخاطب آن بغراخان یا دیگری رجوع کنید به حواشی چهارمقاله (ص ۲۶ تا ۲۹). محمد عبده از مردم اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم است و علاوه بر دبیری شاعری نیز می کرده و از اشعار او در ترجمان البلاغهٔ محمدبن عمر رادویانی و حدائق السحر رشید وطواط آمده است. از آنجمله است: چنانکه نیست نگاری چو تو دگر نبود چو من صبور و چو من رازدار برنائی ترا و من رهی و خواجه را کسی بجهان بحسن و صبر و سخاوت ندید همتائی.و نیز او راست: گویند مرا چرا گریزی از صحبت و کار اهل دیوان گویم زیرا که هوشیارم دیوانه بود قرین دیوان . و نیز این بیت از اوست: سهی سروم از ناله چون نال گشته سها مانده از غم سهیل یمانی. مؤلف ترجمان البلاغه یک بیت از قطعهٔ منسوب به فردوسی را که در آن بیتی از ابوطاهر خسروانی آورده است، به محمد عبده نسبت می دهد و می گوید: محمد عبده گوید (متقارب): بیاد جوانی همی مویه دارم بر آن بیت بوطاهر خسروانی جوانی به بیهودگی یاد دارم دریغا جوانی دریغا جوانی.محمد عبده.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه... رجوع به ابن تعاویذی ابوالفتح محمدبن عبیداللََّه بن عبداللََّه و رجوع به ابوالفتح محمدبن تعاویذی، و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۶۶ تا ۴۷۳ و معجم الادباء چ اروپا ج ۷ ص ۳۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن یحیی بن خاقان، مکنی به ابوعلی. رجوع به ابن خاقان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن بلبل، مکنی به ابوعبداللََّه لغوی و نحوی. سیرافی و ابوعلی فارسی را ملاقات نمود در شعر و ادب زبردست بود و در سال ۴۱۰ هـ . ق. درگذشت. (معجم الادباء ج ۷ ص ۳۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن مسیح، مکنی به ابوبکر معروف به جعد، شیبانی نحوی ادیب و لغوی متوفی به سال سیصدوبیست واند. او راست: کتاب الالفات، الناسخ و المنسوخ، کتاب القراآت، کتاب المختصر، کتاب المقصور و الممدود و جز آن. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۳۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عثمان معروف به ابن اقرب، مکنی به ابوالملیح و متوفی به سال ۷۷۴ هـ . ق. او راست: الرعایة فی تجرید مسائل الهدایة. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عثمان خراسانی (نورالدین) دانشمند و متقی ساکن شیراز متوفی به سال ۷۴۰ هـ . ق. او راست: لطائف التفسیر، الزبدة فی احادیث سیدالمرسلین. (شدالازار ص ۷۸ به بعد).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عربی، ابوبکر محیی الدین بن علی اندلسی. رجوع به ابن عربی ابوبکر محمد... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۹۶ -۲۹۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علاءالدین تکش، ملقب به علاءالدین (۵۹۶ تا ۶۱۸ هـ . ق.) ششمین از خوارزمشاهیان. پس از مرگ پدر به تاریخ بیستم شوال ۵۹۶ بجای او نشست. ابتدا به دفع برادرزادهٔ خود هندوخان پسر ارشد ناصرالدین ملکشاه که مدعی جانشینی تکش بود برخاست و هندوخان شکست خورد و به غیاث الدین و شهاب الدین از ملوک غوریه پناهنده شد ولی آنان هم از سلطان محمد شکست خوردند و سلطان محمد سرانجام در ۶۱۲ دولت غوریان را منقرض کرد و بر هرات و فیروزکوه و غزنه دست یافت. در ۶۰۶ نیز مازندران را فتح کرده بود و در ۶۰۷ سلاجقهٔ کرمان را برانداخت. خوارزمشاهیان از عهدی که اتسز مغلوب گورخان شده بود هر سال به قراختائیان خراجی می پرداختند و ایل ارسلان و تکش هرقدر خواستند او را از زیر این بار رها سازند توفیق نیافتند بخصوص که تکش در موقع کشمکش با برادر خود سلطان شاه این خراج سالیانه را به قراختائیان پذیرفته بود. سلطان محمد در سال ۶۰۷ هـ . ق. رسول گورخان را که برای وصول خراج آمده بود در آب انداخت و در آخر همین سال هم به عزم تصرف ماوراءالنهر به آن جانب حرکت نمود. مردم بخارا مقدم سلطان محمد را احترام فراوان کردند و در رسیدن به سمرقند خاقان آنجا نصرت الدین عثمان خان ملقب به سلطان السلاطین که با گورخان قراختائی صفائی نداشت به خدمت خوارزمشاه آمد و قبول نمود که به نام سلطان محمد خطبه بخواند و سکه بزند سلطان به عزم تسخیر ممالک اصلی قراختائیان از شط سیحون گذشت و در ربیع الاول ۶۰۷ اردوی تانیگو والی شهر طراز سردار گورخان را شکست داد و او را به اسیری گرفت و به خوارزم آورد و کشت، از آن تاریخ به بعد سلطان محمد به لقب اسکندر ثانی ملقب گردید. پس از آنکه قراختائیان از میان رفتند و مانع بزرگی که میان بلاد آباد ماوراءالنهر و مساکن اقوام وحشی تاتار وجود داشت برطرف شد مغولان با ممالک خوارزمشاهی مجاورت پیدا کردند و با آنکه چنگیز میخواست با خوارزمشاه روابط دوستانه داشته باشد به عللی که در تاریخ نوشته شده است با او در نزاع افتاد و پس از آنکه در ۶۱۵ کوچلک را از کاشغر راند و دولت قوم نایمان را منقرض کرد برای حمله به ممالک خوارزمشاهی به تهیاتی عظیم مشغول شد و در پائیز ۶۱۶ با تمام پسران و سرداران خود به ماوراءالنهر ریخت و پس از فتح و خرابی شهرهای آباد این ناحیه خوارزم و خراسان را نیز تسخیر ساخت و خوارزمشاه همچنان از مقابل او میگریخت تا عاقبت به مازندران پناه برد و چون شنید که مغول به عقب او می آیند به جزیرهٔ کوچک آبسکون در مقابل دهانهٔ نهر گرگان در بحر خزر رفت و در آنجا از شدت کوفتگی و اندوه جان سپرد (شوال ۶۱۷ هـ . ق.)، در حالی که کفن نداشت و از جامهٔ یکی از همراهان او را کفنی ترتیب دادند. سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه در عهد خود یکی از مشهورترین و عظیم الشأن ترین پادشاهان اسلام بود چه فتوحات بزرگی که در مدت بالنسبه قلیل به دست او انجام یافت و سلسله هائی که به توسط او برافتاد همه از وقایع بزرگی بود که کمتر پادشاهی را میسر شده بود و دولت او بعد از دولت سلاجقه یکی از وسیع ترین دولتها بود چه علاوه بر تمام ایران و ماوراءالنهر و خوارزم قسمتی از ترکستان و هندوستان را نیز شامل میشد و بقیهٔ ملوک آن زمان هم فرمان خوارزمشاه را گردن نهاده بودند و او خود دیندار و عالم و علم و ادب دوست بود اما سخت کش بود و بی تدبیری داشت و مادرش ترکان خاتون نیز در بیرحمی و خودخواهی سرآمد زنان بود و سخت کشی های سلطان و مادر و بستگانش از عوامل مهم شکست و برافتادن دولت خوارزمشاهی با همهٔ استعداد و انتظامات لشکری و پهناوری قلمرو حکومت گشت. رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال آشتیانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علاءالدین ملقب به سیف الدین از پادشاهان غوری (۵۵۶ - ۵۵۸ هـ . ق.). بعد از پدر به تخت نشست ابتدا دعات اسماعیلی را که به دعوت پدرش پرداخته بودند کشت و هر جا از اسماعیلیان نشان یافت به قتلشان فرمان داد سپس دو پسر عم خود غیاث الدین محمد و شهاب الدین محمد را که به دست پدرش محبوس شده بودند خلاص کرد ولی هنوز یکسال و کسری بیشتر از سلطنتش نگذشته بود که گرفتار تعرضات ترکمانان غز گردید. سیف الدین محمد به جنگ ایشان رفت لیکن سپهسالار اردوی او که به علت قتل برادرش به دست سلطان از او کینه ای در دل داشت نیزه ای بر او زد و سیف الدین از اسب به زیر افتاد و غزان او را هلاک کردند.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابن سراج محمدبن علی بن عبدالرحمن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابن المعلم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوالحسن محمدبن علی بن سهل... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۰۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابن هانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوالحسین بصری محمدبن علی... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۳۷۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوجعفر محمدبن علی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوعبداللََّه بن ازرق... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوطالب مکی محمدبن علی بن عطیه... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۴۰۳ و ۴۰۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوعبداللََّه داستانی و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۷۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ابوغالب محمدبن علی... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ ص ۱۱۳ و ۱۱۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... (امام جواد...). رجوع به جواد محمدبن علی بن موسی الرضا (ع) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به ترمذی محمدبن علی بن حسن بن شیرالمؤذن الحکیم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به جواد اصفهانی محمدبن علی بن ابومنصور و ابوجعفر محمدبن علی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به شاشی محمدبن علی بن اسماعیل قفال و رجوع به قفال شاشی محمدبن علی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... (خواجه...) ملقب به قوام الدین و صاحب عیار وزیر شاه شجاع. رجوع به صاحب عیار محمدبن علی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به شلمغانی ابوجعفر محمدبن علی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به فاکهی محمدبن (احمدبن) علی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به فستقه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به قطب الدین محمدبن علی بن عبدالوهاب لاهیجی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم بن حسن بن ابی جمهور. رجوع به ابن ابی جمهور و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۷۳۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی... رجوع به مبرمان... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم بن زبرج النحوی معروف به عتابی و مکنی به ابومنصور. در نحو و لغت و فنون ادب معرفتی داشت و خطی ملیح و صحیح می نوشت. ادب را از شریف ابوالسعادات هبةاللََّه بن شجری و ابومنصور موهوب بن جوالیقی و جز این دو فراگرفت و حدیث از مشایخ وقت خود بشنید. ولادت وی در ماه ربیع الاول سال ۴۸۴ هـ . ق. بود و شب سه شنبه بیست و پنجم جمادی الاولی به سال ۵۵۶ هـ . ق. درگذشت. نسبت او به یکی از محله های بغداد است در جانب غریی که ابومنصور از آنجا برفت و در جانب شرقی سکونت جست. (وفیات الاعیان ج ۲ ص ۹۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم فارسی استرابادی (میرزا...) (متولد ۱۰۲۸ هـ . ق). عالم، فاضل، محقق، مدقق و عارف به حدیث بود. او راست: کتاب الرجال الکبیر و المتوسط و الصغیر. شرح آیات الاحکام. حاشیهٔ التهذیب و رسائل دیگر. (از معجم المطبوعات العربیة).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب (ع). رجوع به ابن حنفیه محمدبن علی بن ابیطالب(ع) و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۲ صص ۲۱ -۲۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد ادفوی. رجوع به ادفوی ابوبکر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن امیه. رجوع به ابوحشیشه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بابویه قمی. رجوع به ابن بابویه ابوجعفر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسن بن عمر واسطی. رجوع به ابن ابی صقر ابوالحسن شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حمزه... رجوع به ابن حمزه عمادالدین ابوجعفر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن قاسم حسنی همدانی، مکنی به ابوالحسن و ملقب به وصی. صاحب جعفربن محمدبن نصیرخلدی و وصی امیرنوح سامانی صاحب خراسان و ماوراءالنهر بود. او از ابومحمد جلاب و از او حاکم ابوعبداللََّه و ابوسعید گنجرودی حدیث شنیده است و در بخارا به سال ۳۹۵ هـ . ق. درگذشته است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سهل ماسرجسی. رجوع به ابوالحسن محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه بن العباس بن عبدالمطلب. پدر سفاح و منصور خلیفهٔ عباسی است. در سال ۹۸ هـ . ق. در شام ابوهاشم فرزند محمد حنفیه با وی بیعت کرد و او را گفت خلافت در تو و اولاد تو خواهد بود و کتب خویش بدو داد و شیعه به او متمایل شدند. چون محمد را به شام مرگ دررسید فرزند خویش ابراهیم امام را جانشین ساخت. ولادت محمد به سال شصتم هجری بود. ابن حمدون در تذکره آرد که ولادت محمد به سال ۶۲ هـ . ق. بود و به سال ۱۲۶ هـ . ق. بمرد و برخی ۱۲۲ گفته اند و در این سال مهدی بن ابی جعفر منصور پدر هارون در «شراة» متولد شد و گفته اند در ۱۲۵ هـ . ق. بود. طبری در تاریخ گوید محمدبن علی در مستهل ذوالقعدهٔ سال ۱۲۶ بسن شصت وسه سالگی بمرد. و نیز در تاریخ سال ۹۸ هـ . ق. گوید ابوهاشم عبداللََّه بن محمدبن حنفیه بر سلیمان بن عبدالملک بن مروان درآمد سلیمان وی را اکرام کرد و ابوهاشم به فلسطین رفت. وی کسی را فرستاد تا بر سر راه او نشست و شیری مسموم بخورد او داد، چون ابوهاشم احساس مرگ بکرد به محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس گفت که خلافت با فرزند او عبداللََّه بن الحارثیه (یعنی سفاح) است و کتب دعات به وی سپرد و او را برآنچه در حمیمه میکرد واقف ساخت. طبری از ابراهیم بن امام نام نمی برد و همهٔ مورخین متفقند بر ابراهیم، جز آنکه کار او نگرفت و امر او پایان نیافت. (وفیات الاعیان ج ۲ ص ۲۷ و ۲۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبدالواحد زملکانی، مکنی به ابوالمعالی و ملقب به کمال الدین شافعی و متوفی به سال ۷۲۷ هـ . ق. او راست البرهان فی اعجاز القرآن. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابن دهان فخرالدین ابوشجاع محمدبن علی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ ص ۱۲ و ۱۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عبیداللََّه بن ودعان. حاکم موصل. متوفی به سال ۵۹۴ هـ . ق. مکنی به ابونصر و مدون اربعین الودعانی که چهل خطبه در آن گرد آورده است. (از کشف الظنون).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عمربن محمد تمیمی مازری، مکنی به ابوعبداللََّه فقیه مالکی و محدث. او راست: شرح صحیح مسلم به نام «کتاب المعلم بفوائد کتاب مسلم» و ایضاح المحصول فی برهان الاصول و غیره. وفات او در سال ۵۳۶ در ۸۳سالگی بوده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۸۵). و نیز رجوع به ابوعبداللََّه محمدبن علی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن عمربن حسین بن مصباح. رجوع به ابن عسکر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن فارس. رجوع به ابن معلم ابوالغنایم محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن لیث، مکنی به ابوعلی (محرم ۲۹۸ -ذی الحجه ۲۹۸ هـ . ق.) بعد از اسیر شدن لیث بن علی مردم سیستان با برادر او ابوعلی محمد بیعت کردند محمد در این تاریخ فقط بر سیستان و قسمت شرقی ممالک صفاری یعنی بست و کابل و غزنین امارت داشت چون خبر جلوس محمد به مقتدر رسید نامه ای به احمدبن اسماعیل سامانی نوشت و به او دستور داد که لشکر به سیستان بفرستد و آنجا را فتح و به ممالک خود ضمیمه نماید. احمد هم حسین بن علی مرورودی را به سپهسالاری اردو فرستاد. حسین بن علی پس از جنگ سختی شهر زرنج را گشود و محمد از آنجا به بست گریخت. بعد از چندی امیرسامانی بسیستان آمد و بر برادر ابوعلی محمد که هنوز در قلعه ای از شهر سیستان مقاومت میکرد دست یافت و ابوعلی را هم یکی از سرداران او در بست دستگیر کرد و به این ترتیب سیستان از دست آل صفار بیرون رفت و سیمجور از طرف احمدبن اسماعیل بن سامانی در تاریخ دوم ذی الحجه ۲۹۸ هـ . ق. به حکومت آنجا برقرار گردید. و رجوع به صفاریان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بصری. رجوع به ابوالحسین بصری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی بن محمدبن حسن ظهیری کاتب سمرقندی بهاءالدین ملقب به ظهیری دبیر طمغاج خان از ملوک خانیه. او راست: انشاء کتاب سندبادنامه که به نام قلج طمغاج خان بن قلج قراخان کرده است و آن به اهتمام احمد آتش در ۱۳۲۸ هـ . ق. در اسلامبول به طبع رسیده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی خسروی سرخسی، مکنی به ابوبکر. رجوع به خسروی.... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی قشیری. رجوع به ابن دقیق السعید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن علی نطنزی. شرح احوال وی ذیل ترجمهٔ ادیب نطنزی آمده است. رجوع به ادیب نطنزی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمر... رجوع به ابوبکر محمدبن عمربن حفصربن فرخان طبری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمر... رجوع به رازی محمدبن عمربن حسین بن حسن بن علی و فخررازی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمربن عبدالعزیزبن مازه ملقب به شمس الدین صدر جهان رئیس بخارا. وی در سنهٔ ۵۵۹ هـ . ق. هجوم ترکان قرلق را بر بخارا به لطایف الحیل به تعویق افکند تا جغری خان بن حسن تگین که از جانب خطا والی سمرقند و بخارا بود برسید و شر ایشان را دفع نمود. سوزنی شاعر معروف در حق او مدایح بسیار گفته است از جمله: صدر جهان رسید به شادی و خرمی در دوستان فزونی و در دشمنان کمی... سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۲۹۸). وی از خاندان آل برهان است که نام خاندانی است بزرگ از بخارا معاصر سلاجقه و خوارزمشاهیان. و این خاندان به بنی مازه نیز معروفند که هر دو شهرت به اعتبار نام مؤسس آن برهان الدین عبدالعزیزبن مازه می باشد. رجوع به آل برهان و حواشی مرحوم قزوینی بر لباب الالباب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمربن محمد معروف به ابن برغوث از متخصصین علم نجوم و ریاضیات بود و در نحو و معرفت قرآن و فقه براعت داشته است و از علمای قرن پنجم هجری در اندلس به شمار می رود و وفاتش در سال ۴۴۴ هـ . ق. اتفاق افتاده است. (گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمران بن موسی بن سعید مرزبانی، مکنی به ابوعبداللََّه کاتب خراسانی الاصل و بغدادی المولد ادیب و مؤلف و محدث ثقه که تمایل به مذهب تشیع داشت. نخستین کس بود که دیوان یزیدبن معاویةبن ابی سفیان اموی را گرد آورد. مرزبانی در سال ۲۹۷ یا ۲۹۶ هـ . ق. تولد یافته و در سال ۳۸۴ و بقولی در ۳۷۸ هـ . ق. درگذشته است اما تاریخ اول درست تر بنظر می آید. پس از آنکه ابوبکر خوارزمی بر او نماز گزارد در خانهٔ او، واقع در شارع عمرو رومی به بغداد در جانب شرقی دفن گردید. گروهی از وی روایت کرده اند همانطور که او از ابن درید و ابن الانباری و دیگران روایت کرده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۳۵۴). و نیز رجوع به ابوعبداللََّه مرزبانی خراسانی محمدبن عمران بن موسی بن سعید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمر رادویانی. او راست کتاب ترجمان البلاغه در علم بدیع و این کتاب اصل کتاب حدائق السحر رشیدالدین وطواط است. سابقاً به غلط به فرخی شاعر سیستانی نسبت کرده بودند و آن به اهتمام احمد آتش به سال ۱۹۴۹ م. در اسلامبول از روی نسخهٔ ۵۰۷ هـ . ق. به طبع رسیده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمرو... رجوع به ابوالقاسم محمد المعتمد علی اللََّه بن عباد المعتضد... و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۲۱ - ۳۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمرو... رجوع به واقدی محمدبن (عمرو...) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمروبن حزم انصاری، مکنی به ابوالقاسم (یا ابوسلیمان) در سال دهم هجرت در نجران به دنیا آمد و پدرش عامل رسول اکرم(ص) در آن منطقه بود و گویند که نامگذاری محمد به روی به دستور پیامبر بوده است. مردی فقیه و فاضل و از فقهای مسلمانان بود که از پدر خود و گروهی دیگر از صحابه و مردم مدینه روایت کرده است محمد در یوم الحرة در سال ۶۳ هـ . ق. در زمان یزیدبن معاویه به دست مردم شام به قتل رسید و پسری داشت به نام ابوبکر که او نیز مردی فقیه بود. (از اسدالغابة ج ۴ ص ۳۲۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمید... رجوع به ابن عمید ابوالفضل محمدبن العمید و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عنین... رجوع به ابن عنین ابوالمحاسن محمدبن نصر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عیسی... رجوع به ابوعیسی محمدبن عیسی بن سورة و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۷۸ و ترمذی محمدبن عیسی بن سورة... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عیسی بیتی است از بیوت آل عیسی و رئیس آنها. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۵).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن غالب رفاء اندلسی رصافی شاعر، ملقب به ابوعبداللََّه. از شعرای به نام و مشهور اندلس بود و در سال ۵۷۲ هـ . ق. در شهر مالقة درگذشته است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۴۳۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فتوح ابی نصربن عبداللََّه بن حمیدبن یصل ازدی حمیدی اندلسی میورقی حافظ مشهور. اصل او از قرطبه از ربض رصافه از مردم جزیرهٔ میورقه است. از ابن حزم اندلسی و یوسف بن عبداللََّه مؤلف کتاب الاستیعاب روایت بسیار کند. وی در سال ۴۴۸ هـ . ق. به شرق اسلامی سفر نمود و پس از انجام مراسم حج در بغداد اقامت کرد. مردی پارسا و طالب علم و کمال بود. او راست: کتاب «الجمع بین الصحیحین البخاری و مسلم» «جذوةالمقتبس» در شرح حال دانشمندان اندلس و کتاب «وفیات الشیوخ». ولادت او قبل از سال ۴۲۰ بوده است و در سال ۴۸۸ هـ . ق. در بغداد وفات کرده، اما سمعانی در کتاب الانساب تاریخ فوت او را ۴۹۱ هـ . ق. نوشته است و در کتاب ذیل انساب سمعانی تاریخ وفات حمیدی را ۱۷ ذی الحجهٔ سال ۴۸۸ نوشته و محل دفن او را در مقبرهٔ باب ابرز نزدیک ابواسحاق شیرازی. در سال ۴۹۱ به مقابر باب حرب منتقل گردید و در جوار بشربن حارث معروف به بشرحافی مدفون شده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۸۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فخرالدوله. رجوع به ابن جهیر عمیدالدوله محمدبن فخرالدوله شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فخرالدین عبدالعزیز کوفی. رجوع به ابوسعیدبن فخرالدین و حواشی مرحوم قزوینی بر لباب الالباب چ لیدن منقول در ص ۶۰۹ چ مرحوم نفیسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فضل. رجوع به ابوالقاسم محمدبن ابوالعباس فضل بن احمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فضل بن احمدبن محمدبن احمدبن ابوالعباس صاعدی فراوی نیسابوری، ملقب به کمال الدین و مکنی به ابوعبداللََّه. محدث فقیه و مناظر و واعظ بود در مجلس درس امام الحرمین جوینی حاضر می شد. پس از سفر به مکه و مدینه و بغداد و افاضه در این شهر مجدداً به نیسابور بازگشت و به تدریس در مدرسهٔ ناصحیه و امامت مسجد مطرز مشغول شد. فراوی از بسیاری از دانشمندان حدیث شنید و به روایت چندین کتاب از تألیفات حافظ بیهقی منفرد بود و دربارهٔ او گویند «الفراوی»، «الف راوی». ولادت وی در سال ۴۴۲ یا ۴۴۱ هـ . ق. در نیشابور و وفات او به سال ۵۳۰ بوده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فورک... رجوع به ابن فورک محمدبن حسن... و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۷۲ و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فلاح بن هبةاللََّه موسوی. رجوع به آل مشعشع شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن فیصل... رجوع به ابن سعود محمدبن فیصل شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم... رجوع به ابوبکر محمدبن قاسم ابی محمدبن محمد... انباری و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۴۱ - ۳۴۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم... رجوع به ابوبکر محمدبن قاسم ابی محمدبن بشار... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن خلاد... رجوع به ابوالعیناء محمدبن قاسم بن خلادبن یاسر...، مکنی به ابوعبداللََّه اهوازی... و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۴۳- ۳۴۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم... رجوع به عمرانی محمدبن قاسم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم... رجوع به واسطی محمدبن قاسم... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بن علی بن عمربن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب. مادرش صفیه دختر موسی بن عمربن علی بن حسین(ع) است. کنیهٔ او ابوجعفر و شهرتش الصوفی است زیرا پیوسته جامه ای از پشم سفید بر تن میداشت. مردی دانشمند و فقیه و اصولی و پرهیزگار بود. در اصول به مذهب معتزله و در امامت معتقد به رأی جارودیه بود. طبری در حوادث سال دویست و نوزدهم هجری حادثهٔ قیام محمدبن قاسم را ذکر کرده گوید که در طالقان خراسان ظهور نمود و مردم را به رضا از آل محمد دعوت میکرد و گروهی دعوت او را پذیرا شدند. در طالقان و کوههای اطراف آن میان وی و فرماندهان محمدبن طاهر جنگی رخ داد و محمد توانست به اتفاق یاران خود به نسا فرار کند، عامل شهر نسا او را دستگیر کرد و نزد عبداللََّه بن طاهر فرستاد و او محمد را نزد المعتصم گسیل داشت. معتصم او را در شهر سامراء در زندان مسرور خادم بزرگ محبوس نمود اما به روایت ابوالفرج توانست شبانه فرار کند و تا پایان خلافت معتصم و الواثق ناپدید بود تا آنکه در عهد المتوکل درگذشت و گویند که او را مسموم نمودند. (از مقاتل الطالبیین ص ۵۷۷ به بعد و حاشیه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم بصری نسابه. رجوع به ابوالحسن محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم فقیه، مکنی به ابوالحسن از مشایخ ثعلبی. او راست تفسیر النبی (ص) که ثعلبی گوید از مصنف آن مقداری شنیدم و در روایت باقی مرا اجازت داد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم ملقب به محیی الدین. او راست تعلیقه بر تفسیر بیضاوی. رجوع به اخوین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاضی کمال الدین شهرزوری، ملقب به محیی الدین و مکنی به ابوحامد. وی برای تحصیل علم به بغداد رفت و در خدمت شیخ ابومنصور رزاز فقه آموخت و از آنجا به شام رفت و به نیابت از پدر خود قاضی کمال الدین شهرزوری فقیه در دمشق و حلب به قضاوت پرداخت (۵۵۵ هـ . ق.) و پس از فوت پدر در نزد حاکم حلب الملک الصالح اسماعیل بن نورالدین مقرب گشت و تدبیر سیاست و امور حلب بدو تفویض شد (۵۷۳ هـ . ق.) اما طولی نکشید که بر اثر سعایت خانه نشین شد و به موصل آمد و در مدرسهٔ پدر خویش و نیز در مدرسهٔ نظامیهٔ موصل به تدریس پرداخت و در نزد حاکم موصل، عزالدین مسعود زنگی، مقرب شد و بر تمام شئون موصل مستولی گردید و چندین مرتبه از طرف او رسولانی به بغداد رفتند. ولادت او در حدود سال ۵۱۰ هـ . ق. بوده است و عماد کاتب در الخریده تاریخ تولد او را ۵۱۹ می نویسد. محیی الدین شهرزوری در سال ۵۶۸ هـ . ق. درگذشت و در خانهٔ خود در محلهٔ قلعه موقتاً مدفون گشت آنگاه وی را به مدینهٔ منوره انتقال دادند. او را فرزندی بود به نام عمادالدین احمد که در سال ۵۶۹ به رسالت از طرف حاکم موصل به بغداد رفت. (از وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۴۶ -۲۴۸ چ بیروت).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قدامه... رجوع به ابن قدامه شمس الدین محمدبن احمد مقدسی حنفی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قریعة. رجوع به ابن قریعة قاضی ابوبکر محمدبن عبدالرحمن و محمدبن عبدالرحمن و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۸۲ -۳۸۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قوطیة... رجوع به ابن قوطیه ابوبکر محمدبن عمر... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ ص ۳۶۸ تا ۳۷۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قیسر... رجوع به شمس الدین محمدبن قیس رازی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قیسرانی... رجوع به ابن قیسرانی ابوالفضل شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قیم... رجوع به ابن قیم الجوزیة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن کثیر فرغانی. رجوع به ابن کثیر محمدبن کثیر... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن کیزانی... رجوع به ابن کیزانی محمدبن ابراهیم... و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۴۶۱ و ۴۶۲ ترجمهٔ شماره ۶۷۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن کیسان... رجوع به ابن کیسان ابوالحسن محمدبن احمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن لره. رجوع به ابن لره محمد اصفهانی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ماجه... رجوع به ابن ماجه ابوعبداللََّه محمدبن یزید... قزوینی و ابوعبداللََّه... و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۲۷۹ چ بیروت شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مبارک... رجوع به ابن الخل ابوالحسن محمدبن مبارک... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مبشربن ابوالفتوح نصربن ابویعلی بن ابوالبشائربن ابویعلی بن مبشر. از فضلا و علمای ریاضی است که در نجوم و فلسفه ماهر بود و امور علاءالدین ابونصر محمدبن ناصرالدین با او بوده است. در سال ۶۱۸ هـ . ق. در بغداد وفات یافت و در طرف قبر موسی بن جعفر(ع) مدفون گشت. (گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محرزبن محمد وهرانی، ملقب به رکن الدین (یا جمال الدین) و مکنی به ابوعبداللََّه (وفات ۵۷۵ هـ . ق.). یکی از فضلا و ظرفا و از مردم مغرب اسلامی است به روزگار صلاح الدین از وهران به مصر آمد. و صنعت او انشاء بود و لیکن چون بدین شهر درشد و قاضی فاضل و عماد اصفهانی کاتب بدید دانست که از طبقهٔ آنان نیست پس از راه جد بگردید و راه هزل پیش گرفت و خواب نامه ها و رسائلی بساخت که بدو منسوب است که بر روح سبک و طبع روان و کمال ظرافت وی دلالت کند. در شهرها به سیر و سیاحت پرداخت و روزگاری به دمشق اقامت جست و منصب خطابهٔ داریا از دیه های دمشق را بیافت و به سال ۵۷۵ هـ . ق. در این قریه درگذشت و بدر تربت شیخ ابوسیلمان دارانی به خاک سپرده شد. (از وفیات الاعیان ج ۴ ص ۳۸۵ چ بیروت). و رجوع به الاعلام زرکلی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابن جهیر فخرالدوله... و ابونصر محمدبن محمدبن جهیر و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۵ صص ۱۲۷ -۱۳۴ و تجارب السلف و دستورالوزراء شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد. رجوع به ابن نباته قاضی جمال الدین ابوبکر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابن علقمی ابوطالب... محمدبن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابوالمعالی محمدبن محمدبن ایوب و الملک الکامل و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۷۹ -۹۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابوالوفاء محمدبن محمدبن یحیی... بوزجانی و وفیات الاعیان ج ۵ ص ۱۶۷ و ۱۶۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابوحامد غزالی زین الدین محمدبن محمدبن... طوسی و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۱۶ - ۲۱۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابومنصور مروی طوسی و محمدبن محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به ابونصر محمدبن محمدبن اوزلغ بن طرخان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به انوری اوحدالدین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به شرف الدین محمدبن محمد فراهی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد... رجوع به قطب الدین رازی محمدبن محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن هِمَماه رامشی نیشابوری، مکنی به ابونصر. عالم در علم نحو و علوم حدیث و قراءات و لغت. حدیث را از اصحاب اصم و غیره فراگرفت و ادب را از ابوالعلاء مصری و دیگران آموخت و در نیشابور املای حدیث می نمود. ولادت او ۴۴۰ و وفاتش ۴۸۹ هـ . ق. است و اشعاری از او باقی مانده است. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۱۰۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن [ احمد ] یا محمد عمیدی. فقیه حنفی مذهب سمرقندی، ملقب به رکن الدین در فن مسائل خلافی و بحث و تحقیق استاد و نخستین کسی است که در این فن کتاب نوشت وی در خدمت رضی الدین نیشابوری بود و یکی از ارکان چهارگانه ای بودند که در خدمت رضی الدین در فن خلاف تبحر یافتند و همه را رکن الدین لقب دادند: رکن الدین طاوسی، رکن الدین امام زاده. عمیدی را آثاری است از جمله: الارشاد، النفائس. عمیدی در سال ۶۱۵ هـ . ق. در بخارا درگذشته است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۵۷ - ۲۵۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد بلعمی الوزیر. رجوع به بلعمی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن جهیر. رجوع به ابن جهیر فخرالدوله محمدبن... و تجارب السلف ص ۲۵۲ و ۲۵۶ و ۲۸۳ و دستورالوزراء ص ۸۴ و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۱۲۷ -۱۳۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خضر زبیری مقدسی. رجوع به ابن هشام محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن شحنه. رجوع به ابن شحنه ابوالولید... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن داود صنهاجی. رجوع به ابن آجروم شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عباد بغدادی، مکنی به ابوعبداللََّه نحوی و عالم در قراءات و علوم عربیت از شاگردان سیرافی. او راست: کتاب الوقف و الابتداء. وی در سال ۳۳۴ هـ . ق. وفات یافت. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۹۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه. رجوع به ابن ناظم بدرالدین محمد... و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۱۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمر اخسیکتی. رجوع به اخسیکتی محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن سعدبن عبداللََّه بروی شافعی فقیه، مکنی به ابومنصور. از ائمهٔ فقهاء شافعی در فقه و علم کلام و وعظ بود. فقه را از محمدبن یحیی آموخت. در خلاف راه تازه ای دارد. او راست: کتاب «المقترح فی المصطلح» در جدل. بروی در سال ۵۷۶ هـ . ق. به بغداد آمد و مورد استقبال خاص و عام گردید و در مدرسهٔ بهائیه نزدیک نظامیهٔ بغداد روزانه چند نوبت به تدریس می نشست و در مسجد جامع قصر خلیفه حلقهٔ مناظره داشت و در مدرسهٔ نظامیه بوعظ می نشست و در آن هنگام مدرس نظامیه ابونصر احمدبن عبداللََّه شاشی بود. تولد او سال ۵۱۷ هـ . ق. به طوس بود و در سال ۵۶۷ هـ . ق. به بغداد درگذشت و المستضی بأمراللََّه در مسجد قصر بر وی نماز گزارد و در جوار ابواسحاق شیرازی در باب ابرز دفن گردید. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۲۵ -۲۲۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن مواهب بن محمد، مکنی به ابوالعز معروف به ابن الخراسانی متولد به سال ۴۹۴ و متوفی به سال ۵۷۶ هـ . ق. نحوی، عروضی، شاعر و کاتب است و شعر بسیار از او مانده است. و تألیفاتی در عروض و ادب دارد. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۱۰۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن نعمان معروف به شیخ مفید. رجوع به شیخ مفید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یزید ملقب به ابن ماجه. رجوع به ابن ماجه ابوعبداللََّه... و روضات الجنات ص ۶۹۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف میدانی. رجوع به میدانی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۸۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد ادریسی، مکنی به ابوعبداللََّه و ملقب به شریف ادریسی. رجوع به ادریسی ابوعبداللََّه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد ادریسی صقلی. رجوع به ادریسی ابوعبداللََّه محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد بروی طوسی. رجوع به محمدبن محمدبن سعدبن عبداللََّه بروی شافعی. و رجوع به ابومنصور بروی طوسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد جزری ملقب به شیخ شمس الدین. رجوع به ابن جزری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد صفی الدین بن نفیس الدین حامد. رجوع به عمادالدین کاتب شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد مرادی بخارائی، مکنی به ابوالحسن یا ابوالحسین. ثعالبی در یتیمةالدهر گوید: ابوالحسن محمدبن محمد مرادی شاعری بخارائی بود و او را شعر بسیار است مدون و از اخبار مشهور او آن است که امیر سعید نصربن احمد روزی به چوگان بازی سوار شد، باران آمد و زمین را نمناک کرد چون به خانه رفت مرادی نزد وی شد و گفت: اشهد ان الامیر نصرا یخدمه الغیث و السحاب رش تراب الطریق کی لا یوذیه فی المرکب التراب لا زال یبقی له ثلاث العز و الملک و الشباب. مرادی بجز شعر تازی شعر پارسی نیز سروده است که در کتاب معیارالاشعار از وی نقل شده است و در یتیمةالدهر ثعالبی نیز چند قطعه از او آمده است. نظامی عروضی در چهارمقاله در مقالت دوم که اسامی شعرای سلف را می شمرد مرادی را از شعرای سامانیان به شمار می آورد و رودکی او را در قصیده ای مرثیه گفته است: مرد مرادی نه همانا که مرد مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج ۲ صص ۵۱۲ -۵۱۴ و ج ۳ صص ۸۰۸ -۱۳۰۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمد، مکنی به ابویعلی معروف به ابن هباریة. و رجوع به ابن هباریة شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمود... او راست کنزالحکمة و الشجرةالالهیة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به شهرزوری شمس الدین محمدبن محمود شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمودبن سبکتکین، مکنی به ابواحمد (از ربیع الاول تا شوال ۴۲۱ هـ . ق.). سلطان محمود در مرض موت پسر خویش محمد را که در این تاریخ والی جوزجانان و بلخ بود به جانشینی معین کرد و پسر دیگر، مسعود را که سابقاً ولیعهد کرده بود به علت رنجشی که از او داشت از این حق محروم نمود. محمد پس از فوت پدر از بلخ به غزنه آمد و با لقب جلال الدوله بر جای پدر نشست. محمد مردی ضعیف النفس و عشرت دوست و نسبت به امور ملکی بی اعتنا بود بهمین جهت جمعی از سران سپاهی و اکابر دولت پنهانی با مسعود که در این تاریخ در ری بود ساختند و او را به سلطنت و گرفتن مقام پدر خواندند و مسعود به دعوت ایشان از ری به نیشابور آمد و در آنجا جمعی از خواص محمودی و امرای لشکری به مسعود پیوستند و او را به سلطنت تبریک گفتند. و در همین تاریخ از جانب قادر خلیفهٔ عباسی نیز فرمان رسمی به نام مسعود رسید و مسعود با قوت قلب تمام به جانب غزنین رهسپار شد. محمد، حاجب بزرگ علی بن ارسلان را که از منسوبین نزدیک سلطان محمود بود با عم خود یوسف بن سبکتکین به سرداری لشکر اختیار نمود اما آنان دانستند که مقاومت با مسعود مثمر ثمر نخواهد بود به همین جهت امیرمحمد را در ۱۳ شوال ۴۲۱ هـ . ق. گرفتند و به قلعهٔ کوهتیز بازداشتند و چون امیر مسعود به هرات رسید و عزم بلخ کرد تا زمستان آنجا بماند دستور داد امیرمحمد را به حبس قلعهٔ مندیش بردند، در آن حال یکی از ندیمان امیر محمد که شعر و ترانهٔ خوش گفتی بر بدیهه این دو بیت بگفت: ای شاه چه بود اینکه ترا پیش آمد دشمنت هم از پیرهن خویش آمد از محنتها محنت تو بیش آمد از ملک پدر بهر تو مندیش آمد. ظاهراً امیر محمد را بعدها از حبس قلعهٔ مندیش به قلعهٔ «نغر» در هند برده اند زیرا در غرهٔ صفر ۴۳۲ هـ . ق. امیر ایزدیار فرزند امیر مسعود از نغر باز می آید و همان شب امیر محمد را محرمانه به قلعت غزنین می آورند و چهار پسرش احمد و عبدالرحمان و عمر و عثمان را نیز و امیر حرس بر او موکل می شود و سپس از چهار پسر او بیعت ایمان می گیرند که ناراستی نکنند و خلعت می پوشانند و در این حال امیر مسعود با خزانه و حرم عازم هند می شود و برادر را با خود می برد (احتمالاً امیر محمد در این هنگام کور بوده است) غلامان در کنار شط سند به طمع جواهراتی که مسعود همراه داشته به غارت خزائن می پردازند و او را می کشند و محمد را با تهدید بار دیگر به امارت می نشانند و چهار ماه (از ربیع الاخر تا شعبان) امارت می کند و آنگاه به دست برادرزادهٔ خود مودود کشته می شود. وزارت محمد را در هفت ماه امارتش خواجه ابوسهل احمدبن حسن حمدوی داشت که از بزرگان منشیان و فضلا و ادب پروران زمان خود بود. رجوع به تاریخ مفصل عباس اقبال چ دبیرسیاقی ص ۲۶۸ و تاریخ بیهقی و لباب الالباب عوفی ج ۲ صص ۲۵ -۲۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مراغی... رجوع به ابن مراغی ابوالفتح محمدبن جعفر... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۸ و ابوالفتح محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مردینش... رجوع به ابن مردینش محمدبن احمد... و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مرزوق... رجوع به ابوعبداللََّه بن مرزوق شمس الدین احمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۵۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مستنیر. رجوع به قطرب محمدبن مستنیر نحوی لغوی و ابوعلی محمدبن... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۱۲ -۳۱۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مسلم بن عبیداللََّه بن عبداللََّه بن شهاب... مکنی به ابوبکر. از فقها و محدثان و اعلام تابعین مدینه است. ده تن از صحابه را بدید. جماعتی از ائمه از او روایت کنند، که از آنجمله مالک بن انس و سفیان بن عیینه و سفیان ثوری. عمربن عبدالعزیز دربارهٔ او بنوشت بر شما باد به ابی شهاب که مردی را داناتر به سنت از وی نخواهید یافت. وی در رمضان سال ۱۲۴ یا ۱۲۳ یا ۱۲۵ هـ . ق. به سن هفتادودوسالگی درگذشت. و گفته اند مولد وی سال پنجاه و یک بود. (وفیات الاعیان چ تهران ص ۲۴ ج ۲ و چ بیروت ج ۴ ص ۱۷۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مسلم بن قتیبه. رجوع به ابن قتیبه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مسلمةبن خالدبن مجدعة... انصاری اوسی حارثی، مکنی به ابوعبدالرحمن یا ابوعبداللََّه. او در تمام جنگها و مواقع در رکاب پیامبر بود مگر در واقعهٔ تبوک. در زمان عمر اگر کسی از عاملی شکایت میکرد حال او را از محمد میپرسید پس از قتل عثمان خانه نشین شد و شمشیری از چوب برای خود بساخت تا وارد فتنه نشود. محمد در سال ۴۶ یا ۴۸ هـ . ق. در ۷۷سالگی در شهر مدینه درگذشت. (از اسدالغابة ج ۴ ص ۳۳۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مظفربن محتاج چغانی از امیران آل محتاج. کنیت او ابوبکر است. امیرنصربن احمد سامانی به سال ۳۲۱ هـ . ق. سپاهسالاری عساکر خراسان و هم حکمرانی آن ناحیت به وی مفوض داشت و تا آخر عمر آن منصب داشت و در پایان عمر به علت بیماری طویل شغل او را به پسر وی ابوعلی احمد دادند. وفات محمد در چغانیان به سال ۳۲۹ هـ . ق. بود. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به آل محتاج شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن معلم. رجوع به ابن معلم ابوالغنائم محمدبن علی بن فارس... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۵ -۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن معن... رجوع به ابویحیی محمدبن معن بن محمدبن... و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۳۹ -۴۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مفضل... رجوع به ابوالطیب ضبی محمدبن مفضل بن سلمة... و وفیات الاعیان ج ۶ ص ۲۰۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مقله... رجوع به ابن مقلة ابوعلی... و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۵ صص ۱۱۳ -۱۱۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن مکی... رجوع به شمس الدین محمدبن مکی بن حامد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ملکشاه بن الب ارسلان ملقب به غیاث الدین و مکنی به شجاع. چون ملکشاه مرد سه فرزند او محمد و برکیارق و سنجر ملک او را تقسیم کردند با بودن برکیارق محمد و سنجر را اهمیتی بود برکیارق سلطان بود و آن دو چون پیروان وی، میان محمد و برکیارق اختلاف افتاد و محمد و سنجر به بغداد شدند و امام المستظهر باللََّه آنان را خلعت داد. و محمد را خلعت های هفتگانه که به سلاطین دهند بدادند و طوق و تاج و سوارین بپوشاندند و خلیفه او را به دست خویش لوا بست و دو شمشیر بر وی حمایل ساخت و او را پنج اسب با زین ببخشید و به سنجر برادر او نیز خلعتی شایسته پوشاندند و در جامع بغداد خطبهٔ سلطنت به نام محمد خواندند و خطبهٔ برکیارق ترک گفتند. محمدبن عبدالملک همدانی در تاریخ خویش گوید: این واقعه به سال ۴۹۵ هـ . ق. بود. صاحب تاریخ سلجوقی گوید: در هفدهم ذوالحجهٔ سال ۴۹۲ هـ . ق. در بغداد خطبه به نام سلطان محمد خواندند و دیگران نیز با این مورخ در این داستان موافقت کرده اند. آنگاه همدانی گوید: اتفاق عجیب اینکه خطیب جامع قصر در بغداد خطبه خواند و چون به نام سلطان برکیاروق رسید زبان وی به خطا به نام سلطان محمد بگردید و او را دعا گفت. اصحاب برکیاروق سرزنش بکردند و خطیب بدین گناه از کار بازشد و پسر وی را این رتبت بدادند آنگاه چند روز از این واقعه برنگذشت که خطبه به نام سلطان محمد خوانده شد. سلطان محمد برازنده ترین پادشاهان سلجوقی بود. آثاری پسندیده و روشی نیکو و معدلتی شامل داشت. وی روز پنجشنبه ۲۴ ذوالحجهٔ سال ۵۱۱ هـ . ق. در اصفهان به سن سی وهفت سال وچهارماه وشش روز درگذشت و در مدرسهٔ عظیمیه مدفون گشت و آن مدرسه وقف طائفه حنفی بود. (از وفیات الاعیان ج ۲ صص ۱۵۶ -۱۵۸). و رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال آشتیانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن منصور. رجوع به ابونصر کندری و عمیدالملک محمدبن منصوربن محمد کندری و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۱۳۸ -۱۴۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن منذر. رجوع به ابن منذر محمدبن ابراهیم نیشابوری شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن شاکر، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع به بنوموسی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن موفق... رجوع به ابوالبرکات نجم الدین خبوشانی محمدبن الموفق... و وفیات الاعیان ج ۴ ص ۳۳۹ و ۳۴۰ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ناصربن محمد، مکنی به ابوالفضل بغدادی و معروف به سلامی حافظ ادیب. ادب را از خطیب تبریزی ابوزکریا فراگرفت و دارای خطی بسیار نیکو بود. بسیاری از ائمه از او روایت کرده اند و از جملهٔ آنان ابوالفرج بن الجوزی است و سمعانی نام او را در کتابهای خود آورده است. ولادت او در سال ۴۶۷ هـ . ق. و وفاتش به سال ۵۵۰ هـ . ق. بوده است. وی در باب الحرب در زیر سدره در جوار ابومنصور ابن الانباری واعظ دفن گردید. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۹۳). و رجوع به ابوالفضل محمدبن ناصر سلامی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن میکال... رجوع به طغرل بیک محمدبن میکال بن سلجوق و ابوطالب محمدبن میکال و وفیات الاعیان ج ۵ صص ۶۳ -۶۸ چ بیروت شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن نجار... رجوع به ابن نجار ابوالحسین محمدبن جعفر و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن نصرالدین بن نصر... بن عنین. رجوع به ابن عنین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن نعمان رجوع به شیخ مفید محمدبن نعمان شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن نقطه... رجوع به ابن نقطه ابوبکر محمدبن عبدالغنی و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۴ صص ۳۹۲ -۳۹۳ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن نقیب... رجوع به ابن نقیب جمال الدین ابوعبداللََّه محمد و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۰۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن واصل... رجوع به ابن واصل محمدبن سالم و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۹۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن وراق... از فرزندان مصعب بن الزبیر از قبیلهٔ عبدالعزی است. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۷).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ورقاء. رجوع به ابن ورقاء اودنی ابوبکر محمدبن عبداللََّه بن محمد... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۰۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ولید... رجوع به ابن زندقة ابوبکر محمدبن ولید... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۲۶۲ -۲۶۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هارون. رجوع به امین محمدبن هارون الرشید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هارون وراق. رجوع به ابوعیسی محمدبن هارون شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هانی بن محمد... ازدی اندلسی. رجوع به ابن هانی ابوالقاسم (یا ابوالحسن) ... و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۴۲۱ -۴۲۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هباریة. رجوع به ابن هباریه شریف، ابویعلی محمدبن محمدبن صالح هاشمی عباسی. و رجوع به ابویعلی و شریف ابوعلی و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۴۵۳ -۴۵۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هذیل. رجوع به ابوالهذیل محمدبن هذیل معروف به علاف و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۲۶۵ -۲۶۷ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هشام بن عوف تمیمی شیبانی سعدی لغوی. رجوع به ابن هشام ابومحلم محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن همام الدین سیواسی. رجوع به ابن همام کمال الدین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هندوشاه بن سنجر عبداللََّه صاحبی نخجوانی. منشی پسر هندوشاه مؤلف تجارب السلف. او راست دستورالکاتب فی تعیین المراتب که در عهد سلطان اویس بهادرخان (۷۵۷ -۷۷۶ هـ . ق.) تألیف کرده و کتابی در لغت دارد به نام صحاح الفرس که در ۷۲۷ هـ . ق. تألیف کرده است و در طهران به تصحیح دکتر طاعتی در عداد نشریات بنگاه ترجمه و نشر کتاب چاپ شده است و آن (به استثناء فرهنگ قطران) سومین فرهنگ موجود فارسی است یعنی پس از لغت نامهٔ اسدی (تألیف بعد از ۴۵۸ هـ . ق.) و فرهنگ قواس (تألیف بعد از ۶۹۰ هـ . ق.) و حدود ۲۳۰۰ لغت دارد. (از یادداشت مرحوم دهخدا و یادداشت لغت نامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن هیثم... رجوع به ابن هیثم ابوعلی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی ابی البغل. رجوع به ابی البغل شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن ابان یکی از بنومنجم. حسن الادب، حسن البلاغه، فصیح اللسان، صاحب کتب مدونه و اخبار است و معرفتی تمام به غناء و نجوم داشت و کتبی داشته است از جمله کتاب اخبارالشعراء. (از الفهرست ابن الندیم).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن عمر. رجوع به قرافی محمدبن یحیی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن منده، مکنی به ابوعبداللََّه عبدی حافظ ثقهٔ مشهور مؤلف کتاب «تاریخ اصفهان » از خاندان ابن منده که شخصیتهای بزرگ علمی از آن برخاسته اند. مادرش برة دختر محمد از عبدیالیل بوده و لذا عبدی به خالوهای خویش منسوب گردید. عبدی در سال ۳۰۱ هـ . ق. درگذشت. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۸۹). و رجوع به بنی مندة و ابوعبداللََّه محمدبن یحیی... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن محمدبن شفیع قزوینی. او قاموس فیروزآبادی را به سال ۱۱۱۷ هـ . ق. به امر شاه سلطان حسین صفوی به فارسی ترجمه کرده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی... رجوع به ابوسعد محمدبن یحیی بن ابی منصور نیشابوری و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۲۳ و ۲۲۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی... رجوع به ذهلی محمدبن یحیی بن عبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن هشام خزرجی انصاری. رجوع به ابن هشام محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی... رجوع به صولی ابوبکر محمدبن یحیی و رجوع به ابوبکر محمدبن یحیی و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۵۶ -۳۶۱ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یحیی، ملقب به مرتضی و مکنی به ابوالقاسم، یکی از ائمه رسیه زیدیه در سعدای یمن است. (۲۹۸ - ۳۰۱ هـ . ق.) (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یزید. رجوع به مبرد محمدبن یزید و وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ صص ۳۱۳ -۳۲۲ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یزدادبن سوید. رجوع به ابن یزداد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عمربن علی بن منیرة کفر طابی، مکنی به ابوعبداللََّه نحوی ساکن شیراز. او راست: بحرالنحو در رد اصول نحویین. نقدالشعر. غریب القرآن. وی در سال ۴۵۳ هـ . ق. درگذشته است. (از معجم الادباء ج ۷ ص ۱۴۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن محمدبن قائد، ملقب به موفق الدین بحرانی شاعر مشهور، مکنی به ابوعبداللََّه. اصل و منشأ وی از اربل و مولد او بحرین است. در علم عربیت امامی مقدم و در انواع شعر مفنن و از داناترین مردم به عروض و قوافی و حاذق آنان به نقد شعر و شناساترین مردم در تشخیص شعر نیک از بد بود. وی شب یکشنبه سوم ربیع الاخر سال ۵۸۵ هـ . ق. در اربل درگذشت و در جانب قبلی بست در مقبرهٔ خانوادگی مدفون گشت. (وفیات الاعیان چ تهران ج ۲ صص ۱۲۸ -۱۲۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن مطربن صالح بن بشر فربری، مکنی به ابوعبداللََّه. راوی صحیح بخاری است. و برای استماع این کتاب نزد وی می آمدند. ولادت او در سال ۲۳۱ هـ . ق. و وفاتش به سال ۳۲۰ هـ . ق. بوده است و او آخرین کسی بود که جامع صحیح را از بخاری روایت کرده است. (از وفیات الاعیان چ بیروت ج ۴ ص ۲۹۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف عامری نیشابوری، مکنی به ابوالحسن عامری تلمیذ ابوزید احمدبن سهل بلخی (۲۳۴ -۳۲۲ هـ . ق.) و استاد ابوعلی احمدبن محمد مسکویه متوفی به سال ۴۲۱ هـ . ق. و از معاصرین ابوحیان توحیدی است. دانش حکمت در خراسان آموخته و سپس درک خدمت ابن العمید کرده و در صحبت وی به بغداد رفته (۳۶۴ هـ . ق.) و مدتی ساکن ری بوده است. وفات وی به سال ۳۷۱ هـ . ق. است. رجوع به ابوالحسن عامری و معجم الادباء و ملل و نحل شهرستانی و اخبار الحکماء شهرزوری و مقابسات ابوحیان توحیدی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن واقد. رجوع به فیریابی کبیر محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف ابوعمر. رجوع به ابوالحسین محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابوبکر خبازبلدی. رجوع به خبازبلدی محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابوحرب... رجوع به ابوحرب بختیار محمد و تعلیقات دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابوالعبر هاشمی. رجوع به ابوالعبر هاشمی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) اخشیدبن طغج فرغانی اولین کس از آل اخشید در مصر. او به سال ۳۱۸ هـ . ق. از طرف خلیفه نامزد حکومت مصر شد و در ۳۲۳ هـ . ق. بدانجا رفت و در ۳۲۷ هـ . ق. لقب اخشیدی (عنوان رسمی امرای فرغانه) اختیار کرد و در ۳۳۰ هـ . ق. شام و حرمین شریفین را نیز به متصرفات خویش ملحق ساخت و در سنهٔ ۳۳۴ هـ . ق. درگذشت. و رجوع به آل اخشید شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) افضل الدین. رجوع به افضل الدین (خواجه...) محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابوهاشم. رجوع به ابوهاشم محمد شریف مکه و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) افندی. رجوع به بیومی محمد افندی و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) المرتضی... رجوع به ابوالقاسم محمدالمرتضی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) السعیدبن عبدالعزیز، مکنی به ابوزیان (محمد ثالث). هجدهمین از امرای بنی مرین مراکش (۷۷۴ -۷۷۶ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۲۲)
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) المؤیدبن ابی القاسم. دومین از ائمهٔ صنعا (۱۰۲۹ -۱۰۵۴ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۸۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) المهدی. اولین از امرای حمودی جزیرةالخضراء (۴۳۱ -۴۴۰ هـ . ق.).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الناصر چهارمین از موحدین (۵۹۵ -۶۱۱ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۱۳).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) المهدی بن احمدبن الحسن. ششمین از ائمهٔ صنعا (۱۰۹۷ - ۱۱۲۸ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۸۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الناصر. ناصرالدین بن قایتبای. بیستمین از ممالیک برجی (۹۰۱ - ۹۰۴ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۶۴).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الواثق. مکنی به ابوزیان (محمدالرابع بن ابی الفضل) بیست و سومین از امرای بنی مرین مراکش (۷۸۸ - ۷۸۹ هـ . ق.) (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۲۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الناصر. هشتمین از ائمهٔ صنعا (۱۱۲۶ -۱۱۲۸ هـ . ق.). زامباور در معجم الالقاب و الاسرات (ص ۱۸۹) نام الناصر محمدبن الحسین را در فترت حکومت ششمین و هفتمین از ائمهٔ صنعا آورده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الهادی بن اسماعیل پنجمین از ائمهٔ صنعا (۱۰۹۲ -۱۰۹۷ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۸۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) الهادی المجیدبن علی بن الحسین(؟) نهمین از ائمهٔ صنعا (۱۱۳۹ -۱۱۴۰ هـ . ق.). (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۱۸۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) امام محمد باقر(ع)... رجوع به امام محمد باقر و باقر (امام محمد...) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) بدرالدین سبطالماردینی، ریاضی دان مشهور. وی در حدود سال ۸۲۶ هـ . ق. متولد شده است و دارای مؤلفاتی چند در هندسهٔ عالی و جیوب قوسها و قطع و مقنطرات ارتفاع می باشد که در کتابخانهٔ خدیویهٔ مصر موجود است و نیز کتاب تحفةالالباب فی علم الحساب در کتاب متفکرین اسلام تألیف «گارادود». وفاتش ۹۰۰ هـ . ق. ضبط شده است. (از گاهنامه).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) اولجایتو... خدابنده (سلطان ...) پادشاه مغولی. رجوع به خدابنده و رجوع به اولجایتو، سلطان محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) بیرم... رجوع به بیرم خامس و الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۷۴ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) بیرونی. رجوع به ابوریحان بیرونی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) جلال الدین اکبر... رجوع به جلال الدین محمداکبر پادشاه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) جلال الدین... رجوع به جلال الدین محمد آگهی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی. رجوع به جمال الدین محمد... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) جنیدی. رجوع به جنیدی ابوعبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) (حاج آقا...) شیرازی معروف به منور علیشاه مرجع و مقتدای دراویش نعمت اللهی و عمّ میرزاکوچک رحمت علیشاه و جانشین وی بود. در سال ۱۲۲۴ هـ . ق. متولد شده و در سال ۱۳۰۱ هـ . ق. درگذشته است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) حاج سید محمد امام جمعهٔ تهران پسر حاج سید زین العابدین امام جمعه و نوهٔ دختری دوستعلی خان معیرالممالک (نظام الدوله) بوده است. تحصیلاتش را در نجف انجام داده و از شاگردان آخوند ملامحمدکاظم خراسانی بوده و در اواخر سال ۱۳۲۶ هـ . ق. به تهران آمده و نسبت به مشروطه خواهان مساعدت کرده و پس از فتح تهران به جای برادرش حاج میرزا ابوالقاسم امام جمعه که از زمرهٔ مستبدین بود انتخاب گردیده است.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) حاج محمد آقای نخجوانی فرزند حاج علی عباس نخجوانی. از فضلا و مطلعین آذربایجان بود. در سال ۱۲۹۷ هـ . ق. در تبریز متولد شد. با وجود اشتغال به تجارت علاقهٔ خاصی به جمع آوری کتب بخصوص کتب خطی داشت، به مرور کتابخانهٔ بزرگی فراهم آورد و در سال ۱۳۳۵ خورشیدی تمام آن را که در حدود ۳۷۰۰ مجلد بود به کتابخانهٔ ملی تبریز واگذار کرد. از تألیفات او یکی فهرست کتب خطی کتابخانهٔ تربیت و دیگری تصحیح و چاپ دیوان حکیم قطران تبریزی است. وفاتش در ۱۵ مرداد ۱۳۴۱ هـ . ش. اتفاق افتاد.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) حسینی. رجوع به قطب الدین شیرازی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) حاج محمدمیرزا چای کار پسر محمدحسن میرزا. رجوع به کاشف السلطنه و رجال بامداد ج ۳ ص ۲۷۵ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) خویشی خلیل... رجوع به خویشی خلیل رومی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رستمی... رجوع به رستمی محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رضی... رجوع به رضی (سید) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) (سید...) فرزند امام علی النقی امام دهم و برادر بزرگ امام حسن عسکری امام یازدهم شیعیان. مزار او نزدیک شهر بلد در چند فرسخی سامراء و زیارتگاهی است مشهور. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) (سید...) معروف به مجاهد متولد ۱۱۸۰ هـ . ق. پسر سیدعلی طباطبائی مجتهد اصفهانی (متوفی ۱۲۳۱ هـ . ق). سید محمد هم به واسطهٔ شهرت پدر و هم به علت وجههٔ علمی صاحب جلال و نفوذ خاصی در میان مردم بود. از سوانح زمان حیات وی گرفتاری به دست عمال انگلیسی و اعلان جهاد او علیه قشون روس است. جنگی که به شکست سپاه ایران و کشته شدن بسیاری از نفوس ایرانی و سرانجام انعقاد عهدنامهٔ ترکمانچای شد. وی پس از بازگشت از جنگ درگذشت و جنازه اش را به کربلا بردند.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین. رجوع به صدرالدین محمدبن قاضی قطب الدین... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین... رجوع به صدرالدین محمدالحسینی دشتکی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین. رجوع به صدرالدین محمدبن عبدالطیف شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین. رجوع به صدرالدین محمدباقر رضوی قمی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین. رجوع به صدرالدین محمدبن فخرالملک... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین شیرازی. رجوع به صدرا (ملا...) شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) صدرالدین (مولانا)... رجوع به صدرالدین محمد شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) عبداللََّه... رجوع به ابومحمد عبداللََّه بن احمد معروف به ابن بیطار شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) غفاری، ملقب به کمال الملک، فرزند میرزابزرگ کاشانی. از استادان بزرگ فن نقاشی در ایران. وی در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه در سال ۱۲۶۸ هـ . ق. در کاشان متولد شد. در سن ۱۳سالگی از کاشان به تهران آمد و وارد دارالفنون گردید در دیداری که ناصرالدین شاه از دارالفنون کرد با دیدن تابلوی علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه وزیر علوم از نقاش آن تابلو پرسید، میرزامحمد کاشی (کمال الملک) را معرفی کردند، شاه نسبت به او ابراز تفقد کرد و مقرری برایش معین کرد. پس از چند روز جزء پیشخدمتان و نقاشباشی های دربار درآمد. از کارهای مهم وی تابلوی (تالار آینه) است که مدت پنج سال در آن صرف وقت شده است. در سال ۱۳۱۰ هـ . ق. از طرف ناصرالدین شاه ملقب به کمال الملک گردید. چون عازم اروپا بود شروع به خواندن زبان فرانسه کرد و در زمان مظفرالدین شاه (سال ۱۳۱۴) عازم اروپا شد. دیری در ایتالیا و فرانسه مخصوصاً موزهٔ لوور به بررسی آثار نقاشی جهان پرداخت تا آنکه مظفرالدین شاه در پاریس او را در موزهٔ لوور دید و امر کرد به ایران برگردد، کمال الملک به ایران آمد و مدرسهٔ صنعتی تهران را تأسیس کرد سپس به مشهد رفت و در نیشابور به علت سانحه ای از یک چشم نابینا شد و به تهران برگشت و به مداوای چشم دیگر خود پرداخت. پس از بهبود در نیشابور در حسین آباد ملک شخصی خود اقامت کرد در مرداد ۱۳۱۹ خورشیدی در حدود ۹۵سالگی جهان را بدرود گفت و در جوار شیخ فریدالدین عطار به خاک سپرده شد. و رجوع به کمال الملک شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) فاتح... سلطان محمدخان ثانی ملقب به فاتح. از سلاطین عثمانی است. وی در ۸۵۵ یا ۸۵۴ هـ . ق. / ۱۴۵۳ م. قسطنطنیه را مسخر کرده است. رجوع به آل عثمان و عثمانی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) غزالی. رجوع به غزالی و نیز رجوع به ابوحامد غزالی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) فخری اصفهانی ملقب به شمس الدین و مشهور به شمس فخری. از شعرای دربار شیخ ابواسحاق است و معیار جمالی را در فنون عروض و قوافی و بدیع و لغت در ۷۴۵ هـ . ق. به نام جمال الدین شیخ ابواسحاق نوشته است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) قاسمی... رجوع به قاسمی دمشقی محمد سعید... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) قطب الدین. رجوع به قطب الدین انوشتکین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) کافیجی... رجوع به کافیجی محمدبن... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) کیدری. رجوع به قطب الدین کیدری محمدبن حسین شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) مستعلی. رجوع به محمد ثانی از امرای بنی حمود مالقه شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) مستنصر. رجوع به ابوعبداللََّه محمد اول مستنصر شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) معتز. رجوع به ابوعبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ممقانی، معروف به حجةالاسلام. از بزرگان علمای شیخیه و از شاگردان شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی و رئیس فرقهٔ شیخیهٔ آذربایجان بود. بعد از سید رشتی ادعای خلافت وی کرد و به سال ۱۲۶۸ هـ . ق. درگذشت. (از رجال بامداد ج ۳ ص ۲۹۰).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) مناوی. رجوع به عبدالرؤف مناوی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) مقتفی. رجوع به ابوعبداللََّه... شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) منصور. هفتمین از شاهان ارمنیه (۵۹۴ -۶۰۳ هـ . ق.) (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۱۵۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) منصور اول. دومین از ایوبیان حماة (۵۸۷ -۶۱۷ هـ . ق.) (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۶۸).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) منصور ثانی. پنجمین از ایوبیان حماة (۶۴۲ -۶۸۳ هـ . ق.) (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۶۹).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) منوکه. رجوع به شمس الدین تاج الافاضل نسوی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) میانجی. کنیت او ابوعبداللََّه و متخلص به عطار. شاعر فارسی است. رجوع به عطار ابوعبداللََّه... شود. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) میبدی. رجوع به ابومنصور خطیرالملک شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) میرزا محمد طبیب معروف به حکیم قُبُلی ََ پسر عبدالصبور آذربایجانی، از فضلا و ادبا و اطباء و معاصرین عباس میرزا نایب السلطنه و از اطباء مخصوص محمدشاه و حکیم باشی ناصرالدین شاه است. حکیم قبلی چندین تألیف سودمند دارد از آن جمله خلاصهٔ عباسی است و تعلیم نامه در عمل آبله کوبی که ترجمه ای است از کتاب دکتر کرمیک انگلیسی، مجمع الحکمتین و جامع الطبین به نام محمدشاه قاجار نوشته و نیز کتاب مبسوطی در علم تشریح که به نام ناصرالدین شاه تألیف کرده و با صور و اشکال در تهران چاپ شده است. (از رجال بامداد ج ۲ ص ۲۴۱).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) میرزاسید محمد طباطبائی، معروف به سنگلجی. رجوع به طباطبائی در همین لغت نامه و رجال بامداد ج ۳ ص ۲۷۹ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناظم الاسلام کرمانی. رجوع به ناظم الاسلام کرمانی در همین لغت نامه و رجال بامداد ج ۳ ص ۲۷۸ شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) میرزا محمد دکتر یا دکتر محمدخان کرمانشاهی، معروف به کفری فرزند پیر محمدزار. در ۱۲۴۵ هـ . ق. در کرمانشاه زاده شد. در آغاز به علوم ادبی و دینی روی آورد پس از آن به تهران آمد و در دارالفنون به تحصیل طب و فلسفه پرداخت و به تشویق دکتر تولوزان عازم پاریس شد و در دانشگاه پاریس به اخذ درجهٔ دکتری نائل گردید، پس از مراجعت به تهران طبیب مخصوص شاه گردید و ریاست بیمارستان ابن سینا و معلمی دارالفنون را عهده دار گشت. دکتر محمدخان صاحب تألیفاتی گوناگون در طب است از آنجمله بیماریهای مقاربتی و امراض اطفال. (از رجال بامداد ج ۳ ص ۲۷۶).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصر... رجوع به ناصر محمد قایتبای شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصرالدین، ملقب به روشن اختر. دوازدهمین از سلاطین بابری هند (۱۱۳۱ -۱۱۶۱ هـ . ق.) وی با نادرشاه افشار جنگیده و مغلوب شده است. (معجم الانساب و الاسرات زامباور ص ۴۴۲).
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصرالدین محمد. رجوع به ناصرالدین محمد ملقب به الملک الکامل شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصرالدین.. رجوع به ناصرالدین محمد مغولی شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصرالدین... رجوع به ناصرالدین محمد صالح شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ناصرالدین. رجوع به ناصرالدین محمدالملک المنصور شود.
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) نزار. رجوع به ابوالقاسم محمد نزار و وفیات الاعیان ج ۴ صص ۱۹-۲۰ شود.

کلمات هم‌قافیه با «محمد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید