معنی محلول
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) گداخته شده و حل شده. ذوب شده. (ناظم الاطباء). حل کرده شده. (غیاث) (آنندراج). حل شده چنانکه قند یا کلوخ در آب. آب کرده: قند محلول؛ قند آب کرده؛ محلول گنه گنه. (یادداشت مرحوم دهخدا): به مشک سودهٔ محلول در عرق ماند که بر حریر نویسد کسی به خط غبار. سعدی. - محلول گردیدن؛ باز شدن. حل شدن : جز عهد و وفای تو که محلول نگردد هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی. سعدی. رجوع به حل شود. - در اصطلاح پزشکی و شیمی ماده ای که مولکولهایش در مایعی به نام حلال با مولکولهای حلال مخلوط و یکی شده است بطوری که ظاهراً هر دو یک ماده بنظر آیند، مانند محلول قند در آب و محلول یُد در الکل. ج، محلولات.
کلمات همقافیه با «محلول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر