معنی محلق
6 بازدید
[ مِ لَ ] (ع اِ) استره. (منتهی الارب). تیغ که بدان موی تراشند. موسی. ستره. (از یادداشت مرحوم دهخدا). استره. (مهذب الاسماء). - گلیم درشت کانه یحلق الشعر. ج، محالق. (منتهی الارب).[ مُ حَ لْ لِ ] (ع ص) خنور اندک خالی. - رطب اندک رسیده. - گوسپند لاغر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ حَ لْ لَ ] (ع ص، اِ) خرما که دو ثلث وی پخته باشد، محلقة یکی. - جایی از منی که در آنجا سر تراشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - جای سر تراشیدن. (ناظم الاطباء). - محل پرواز به بالا و دور زدن : چون خسرو از شکارگاه بازآمد، شاهین همت را پرواز داد و طایر و واقع گردون را معلق زنان از اوج محلق خویش در مخلب طلب آورد. (مرزبان نامه ص ۳۳۱). رجوع به تحلیق شود. - تراشیده شده و سترده شده و مقراض شده. (ناظم الاطباء). رجوع به تحلیق شود.[ مُ حَ لْ لَ ] (اِخ) لقب عبدالعزی بن خیثم بن شداد و بدین جهت وی را بدین لقب خوانند که اسبش گونهٔ او را به دندان گرفت و جای آن چون حلقه ای برگونه اش جای گرفت و دیگر آنکه تیری به او اصابت کرد و او را با حلقه داغ کردند. (از منتهی الارب). و رجوع به عقدالفرید ج ۳ ص ۳۰۳ و ج ۶ ص ۱۷۷ و البیان والتبیین ج ۲ ص ۲۲ شود.[ مُ حَ لْ لِ ] (ع ص) کسی که می تراشد موی سر خود را. (ناظم الاطباء): {/Bلَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرََامَ إِنْ شََاءَ اَللََّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ . ۷-۱۵۴۸:۲۷/}(قرآن ۴۸/۲۷). رجوع به تحلیق شود.
کلمات همقافیه با «محلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر