معنی محلت
5 بازدید
[ مَ حَ لْ لَ ] (ع اِ) محله. محلة. کوی. برزن. یک بخش از چند بخش شهر. قسمتی از شهر که در آن کویها و کوچه ها و برزن باشد: و فضل ربیع اسب بگردانید و به خانه باز شد، یافت محلت و سرای خویش را مشحون به بزرگان و افاضل. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۴). آن شب که وی را از محلت ما، سرآسیا از سرای پدر به کوشک امارت می بردند بسیار تکلف دیدم. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۹). کاهل وار برخاستند و خویشتن را بپای آن دیوارها افکندند که به محلت دیه آهنگران پیوسته است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۱). و این ناحیت مرودشت بعضی در میان اصطخر محلتهای شهر بوده است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۷). گفت پدر ندارم ولیکن مادرم به فلان محلت نشیند. (نوروزنامه). گفت برگوی و محلتهای گرگان را نام بر. (چهارمقاله چ زوار ص ۱۲۲). پس ابوعلی گفت از این محلت کویها برده. (چهارمقاله ص ۱۲۲). اندر شهر کوشکها بود و بعضی محلتها پراکنده و دور از یکدیگر باشند. (تاریخ بخارا ص ۶۳). طایفه ای از اوباش محلت با او پیوستند. (گلستان). چو زنبورخانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی.سعدی. خانه ای در کوی درویشان بگیر تا نماند در محلت زاهدی.سعدی.
کلمات همقافیه با «محلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر