معنی محصن
7 بازدید
[ مِ صَ ] (ع اِ) قفل. - زنبیل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ صَ ] (ع ص) رجل محصن؛ مرد پارسا. - مرد زن گرفته و نکاح کرده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). مردی که زن کند. (آنندراج). - محفوظ و نگاه داشته شده. (ناظم الاطباء). - در اصطلاح فقه شخص بالغ و عاقلی که زنی را به عقد دائم تزویج کرده است : بر مرد رجم واجب آید اگر محصن بود. (ترجمهٔ النهایه ج ۱ ص ۲۲۲).[ مُ صِ ] (ع ص) نگهبان. محافظ. (ناظم الاطباء). نگاهدارنده. (از منتهی الارب). - پارسا. پاکدامن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). - زن گرفته. (ناظم الاطباء). مرد زن گرفته. (از منتهی الارب). مردی که زن کند. (غیاث). - مادیان حصان زائیده. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ صْ صَ ] (ع ص) استوار. (از منتهی الارب): گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم کنجی که سر به حصن محصن درآورم. خاقانی. در حصن کرده. (از منتهی الارب). باحصن. محاطشده از دیوار. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ صْ صِ ] (ع ص) استوارکننده. (از منتهی الارب). کسی که استوار میکند. (ناظم الاطباء). - کسی که گرداگرد چیزی دیوار میکشد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - حافظ. نگهبان. - پارسا. - آنکه زن میگیرد و خود را پارسا نگه می دارد. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محصن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صن» برای سرودن شعر