معنی محص
6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) خالص کردن زر را به گداز. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پاک کردن زر و جز آن. (تاج المصادر بیهقی). - گریختن از کسی. - دویدن آهو. - درخشیدن سراب و برق. - جلا دادن نیزه را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). - کوشیدن در رفتن. (منتهی الارب). نیک دویدن. (تاج المصادر بیهقی). - پا برزدن مذبوح. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - پای بر زمین زدن. (منتهی الارب). - سرگین انداختن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ مَ حِ ] (ع ص) رسن ریشه برافتادهٔ نرم و سست شده: حبل محص. (منتهی الارب). ریسمان مستعمل و نرم و سست شده. (ناظم الاطباء).[ مَ ] (ع ص) فرس محص؛ اسب توانا. - اسب استواراندام. (منتهی الارب).[ مُ حِ ص ص ] (ع ص) کسی که بهره و حصهٔ دیگری میدهد. - آنکه کسی را از کار معزول میکند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «محص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حص» برای سرودن شعر