معنی محشی
5 بازدید
[ مَ شا ] (ع اِ) جای طعام در شکم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، محاشی.[ مِ ] (ع اِ) بالشچه ای که زنان بر پستان یا سرین بندند تا کلان نماید. ج، محاشی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مَ شی ی ] (ع ص) انباشته و آگنده. - خرمای پرگوشت. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ شْ شا ] (ع ص) محشا. نعت مفعولی از تحشیه. بیان شده و شرح کرده شده بواسطهٔ حاشیه. (ناظم الاطباء). حاشیه نوشته شده. حاشیه کرده. حاشیه نبشته. - دارای حاشیه. - آرایش داده شده : موشح به توقیع و طغرا و محشی به جبن و عجز. (جهانگشای جوینی). - محشی کردن؛ محشا کردن. حاشیه نوشتن بر کتابی. تحشیه : آنکه چون غنچه دلش را ز حقیقت بنهفت ورق خاطر از آن نسخه محشی (محشا) میکرد. حافظ.[ مُ حَ شْ شی ] (ع ص) نعت فاعلی از تحشیه. کسی که می آراید کنار جامه را با ریشه و یا حاشیه و یا یراق و طراز گلابتون. (ناظم الاطباء). - حاشیه نویسنده بر کتابی. آنکه برای توضیح متن بر کتابی حاشیه نویسد. حاشیه نویس: ابوطالب محشی سیوطی. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «محشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر