معنی محشور
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) مرد مطاع که مردمان به خدمت وی شتابند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ مَ ] (ع ص) حشر کرده شده. برانگیخته شده. (ناظم الاطباء). روز قیامت برانگیخته شده. (غیاث) (آنندراج). - محشور شدن؛ حشر کرده شدن. - - گرد آمدن. آمیزش یافتن. معاشر شدن. رفت و آمد پیدا کردن. گرد آمدن با کسی یا با کسانی در روز قیامت. - محشور کردن؛ گرد آوردن (روز قیامت). - - جمع کردن. همنشین کردن: خدا او را با پیغمبر محشور کند. - تیر بهم پیوسته پر. (منتهی الارب). (ناظم الاطباء). - گرد کرده و فراهم آورده. - کلان و بزرگ. - استوار. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محشور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر