معنی محسر
6 بازدید
[ مَ سَ / مَ سِ ] (ع اِ) باطن و درون مرد. ضد منظر: یقال فلان کریم المحسر. (منتهی الارب). مَخبَر. (ناظم الاطباء). - سینه. (منتهی الارب). - روی. - طبیعت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ سِ ] (ع ص) کسی که مانده و خسته میکند و خیره مینماید چشم خود را از دیدن دور. (ناظم الاطباء). حرالبصر؛ آنکه مانده شود و فروماند بینائی او از دیدن دور. - مانده کننده شتران را به راندن. (از منتهی الارب). آنکه مانده می کند شتر را از راندن. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ سْ سَ ] (ع ص) مرد آزرده و حقیر. (منتهی الارب). آزرده و حقیر و ذلیل. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ سْ سِ ] (اِخ) بطن محسر؛ نزدیک مزدلفه است. (منتهی الارب). نام وادیی است بین منی و مزدلفه که نه از این است و نه از آن بنا برقول مشهور، و گویند نام موضعی است بین مکه و عرفه و نیز گفته اند جایی است میان منی و عرفه. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «محسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر