معنی محزون
6 بازدید
[ مَ ] (ع ص) اندوهگین. (منتهی الارب) (غیاث) (ناظم الاطباء). غمنده. غمناک. اندوهگین. اندوهناک. مهموم. غمگین. غمین. غمگن. مغموم : هر آنچ از گردش این چرخ وارون رسد بر ما، نشاید بود محزون.ناصرخسرو. در کوی تو خاطری ندیدم محزون زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون.خاقانی. - محزون شدن؛ غمگین شدن. اندوهناک گشتن : باد فرومایگی وزید وزو صورت نیکی نژند و محزون شد. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «محزون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر