معنی محرور
5 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نعت مفعولی از حَرّ. مرد گرم شده از خشم و جز آن. (منتهی الارب). گرم شده از آتش تب و خشم و جز آن. گرم و تندخوی و خشمناک. (از ناظم الاطباء). - گرم مزاج. (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه بر مزاج او حرارت غلبه دارد. آنکه مزاجش گرم است. آنکه مزاج حار دارد. با مزاج گرم. که طبعش گرم است. که طبع و مزاج گرم دارد. مقابل مبرود. آنکه مزاج و طبیعت گرم دارد. آنکه گرمیش کرده است. (یادداشت مرحوم دهخدا): و از جهت مردم محرور دانگی کافور و درم سنگی صندل... با وی بسرشند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اینها همه سرد باشد و مردم محرور را شاید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شراب مویزی... میل به خنکی دارد و موافق است محروران را. (نوروزنامه). مگو مغرور غافل را برای امن او نکته مده محرور جاهل را برای طبع او خرما. سنائی. بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی قرصهٔ کافور کرد از قرصهٔ شمس الضحی. خاقانی. خورد خواهد شاهد و شاه فلک محروروار آن همه کافور کز هندوستان افشانده اند. خاقانی. یعنی محروران بحران یرقان ظلم و... (سندبادنامه ص ۶). خاصه در این بادیهٔ دیوسار دوزخ محرورکش تشنه خوار.نظامی. ای پیکر منور محرور خوی چکان ثعبان آتشین دم رویینه استخوان. خواجوی کرمانی. محروری و تو دفع حرارت کنی به آب لیکن ترا ز فرط رطوبت بود زیان. خواجوی کرمانی. - محرور کردن؛ گرم کردن. گرم مزاج کردن : و آتش نعل او به دی نشگفت گر مزاج هوا کند محرور. مسعودسعد (دیوان ص ۲۶۷). - امثال: محرور را خرما مده . (یادداشت مرحوم دهخدا). - لاغر. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «محرور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر