معنی محرف
6 بازدید
[ مِ رَ ] (ع اِ) محراف. مسبار. میل که بدان غور و عمق جراحت دانند. ج، محارف و محاریف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به محراف شود.[ مَ رِ ] (ع اِ) جای بازگشتن. یقال ما لی عنه محرف؛ ای مصرف. - جای کسب کردن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ حَ رْ رَ ] (ع ص) سخن گردانیده. (از تاج المصادر بیهقی). تحریف شده. رجوع به تحریف شود. تحریف و مقلوب شده. (ناظم الاطباء). کلام محرف؛ سخن از جای بگردانیده. - نزد محدثین مرادف مصحف است و برخی گفته اند هر دو متباین یکدیگر باشند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). حرف یا حروفی از یک کلمه که تغییر داده شده باشد مثلا «استوسه» (به معنی عطسه) محرف «شنوسه». - کج و معوج و ناراست. (ناظم الاطباء). برگردانیده شده از راستی. - چسبیده. (یادداشت مرحوم به خط دهخدا). متمایل. میل کننده. گردنده. - شکسته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صاحب آنندراج گوید: محرف با لفظ زدن و نوشتن و تراشیدن مستعمل است. - قلم محرف؛ خامهٔ کج زده. قلم کژزده. (یادداشت مرحوم دهخدا). قلم سرکژ. (مهذب الاسماء) (مقدمهٔ لغت شریف جرجانی). قط کج زده (قلم): و قلم محرف باید از سوی راست تازی و پارسی و عبری را و زبان دری را قلم محرف بر چپ باید. (نصیحةالملوک ص ۱۹۲). - محرف تراشیدن؛ کج تراشیدن. - محرف تمام؛ یکی از سه قسم قلم و دو قسم دیگر «مستوی» و «محرف تمام و مستوی» است : این آلت (قلم)... سه گونه نهاده اند یکی محرف تمام و آن خط کز آن قلم آید آن را لجینی خوانند یعنی خط سیمین و دیگر مستوی و آن خط کز آن قلم آید آن را عسجدی خوانند یعنی خط زرین و سوّم محرف تمام و مستوی و آن خط کز آن قلم آید آن را لؤلؤی خوانند یعنی خط مرواریدین. (نوروزنامه، چ اوستا، ص ۹۲). رجوع به ترکیب محرف تمام و شاهد آن شود. - محرف زدن؛ کژ زدن. رجوع به ترکیب محرف قط زدن شود: نگاهی کز تو می پیچد عنانش زند مژگان محرف بر میانش.حکیم زلالی. - - کنایه از زخم کاری باشد چون در محرف زدن شمشیر برش بسیار می کند. (آنندراج). - محرف قط زدن؛ کژ قط زدن قلم : چشمت به پندنامهٔ ما وانمیشود تا کی قلم جلی و محرف زنیم قط. ملانظیری نیشابوری (از آنندراج). - محرف نوشتن؛ کج نوشتن. (آنندراج). - در اصطلاح لفظی را در حروف بیان کردن چنانکه به جای «می» دو حرف «م» و «ی» موزون سازند. (آنندراج): شوخ من چون پا نهد در باغ با آن ری و خی دختر خود را کند از شرم پنهان ری و زی ری و زی گر بشنود کان گل سری دارد به بزم برگ خود را شیشه می سازد برای میم وی میم وی از خون سودائی چسان گردد خلاص کز فراق لعل او دارد همیشه تی و بی تی و بی از رشک بر بستر فکنده هاله را گشته تا عنبرفشان در دور ماهش خی و طی خی و طی چون از لب شیرین او شد کامیاب تلخ شد بر طوطی فردوس شین و کاف و ری بسته ام در عشق او بر خلق راه اختلاط بیوفائی بین که نگشاید به پیشم ری و خی رمزجویان گلستان سخن را مژده باد کاین ترنم سر زد از طغرا به ری و میم و زی . ملاطغرا (از آنندراج). - (اصطلاح شعرا) لفظی را که به حروف تهجی خوانند و غرض از آن حروف لفظ باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون).[ مُ رِ ] (ع ص) خداوند مال افزوده و به اصلاح آمده گردنده. - کسی که شتر را لاغر میکند. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - ورزه کننده و کسب کننده برای عیال خود. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - پاداش نیکی یا بدی دهنده. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مُ حَ رْ رِ ] (ع ص) گردانندهٔ سخن از جای. (از منتهی الارب). تحریف کننده. (ناظم الاطباء). و رجوع به تحریف شود. - قط کج زننده بر قلم. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر