معنی محرابی
6 بازدید
[ مِ ] (ص نسبی) آنکه اهل محراب و ملازم آن است. - زاهد محرابی؛ پارسا که پیوسته ملازم محراب و مقیم محراب است : رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی. منوچهری. - نوعی از شمشیر. (غیاث) (آنندراج). قسمی از شمشیر. (ناظم الاطباء). - مسجد. (غیاث) (ناظم الاطباء). - قوسی. کمانی. (یادداشت مرحوم دهخدا). - ابروان محرابی؛ کمانی : نماز در خم آن ابروان محرابی کسی کند که به خون جگر طهارت کرد. حافظ. - هر چیز که به شکل محراب باشد. - ریش محرابی؛ همانند محراب در هیأت.
کلمات همقافیه با «محرابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر