معنی محتد
6 بازدید
[ مُ تَ دد ] (ع اِ) چاره. گزیر. بُدّ: ما لی منه محتد؛ مرا از آن گزیر نیست. (یادداشت مرحوم دهخدا) (از آنندراج). - (ص) مردی محتد؛ تیزشده در خشم. (یادداشت مرحوم دهخدا). خشم گیرنده. (از آنندراج). - سکین محتد؛ کارد تیز شده. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ تِ ] (ع اِ) اصل. یقال انه لکریم المحتد و هو فی محتد صدق. و مراد از اصل همان نسب است نه مطلق آن. (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). اصل. (دهار). اصل مردم. ج، محاتد. (مهذب الاسماء). اصل و طبع: فلان از محتد صدق است. (یادداشت مرحوم دهخدا): بر عرق طاهر و محتد زاهر وی فضائل ذات او دلیلی قاطع و برهانی ساطع بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۶). سلطان در قبول پیغام و اکرام رسول... طهارت محتد و نزاهت عنصر کریم خویش ظاهر گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۲۹). محتد طاهرش حلقه ای از سلسلهٔ قدس. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). کان الحریری صاحب المقامات، البصری بلداً و محتداً. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «محتد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تد» برای سرودن شعر