معنی محتبس
8 بازدید
[ مُ تَ بِ ] (ع ص) نعت فاعلی از احتباس. بازدارنده. (آنندراج). ضبطکننده. حبس کننده. خود را بازدارنده و منع کننده. (ناظم الاطباء). - بازداشت کننده. بندکننده. (آنندراج).[ مُ تَ بَ ] (ع ص) نعت مفعولی از احتباس. بندآمده. بازایستاده. بازداشته و بندگردیده. (آنندراج). بندشده. حبس شده: بول محتبس؛ بندآمده. (یادداشت مرحوم دهخدا). - زندانی. محبوس. بندی : در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر و خلت ملتبس. مولوی (دفتر ششم ص ۴۰۲). - محتبس شدن؛ بازداشت شدن. زندانی شدن : و مستی را از آن سکر گویند که فهم فروبندد بر صاحب خرد و عقل محتبس شود. (کشف الاسرار ص ۵۱۵ ج ۲). - آنچه از وظیفه و مقرری که در توقف دارند ضبط کنند و به ارباب آن باز ندهند: دفتری که چون بخواندی جز... المحتبس من ادرار شیخ ندیدی. (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ۸۱).
کلمات همقافیه با «محتبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر