معنی محبی
7 بازدید
[ مُ حِ ب ب ] (اِخ) تخلص شعری سلطان سلیمان بن سلطان سلیم عثمانی. او راست دیوانی به ترکی که احمدبن عبداللََّه نوری فراهم کرده است. رجوع به مجمع الخواص ص ۱۴ و معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۶۲۰ و آتشکدهٔ آذر ص ۲۹۸ شود.[ مُ حِ بْ بی ] (اِخ) (۱۰۶۱ -۱۱۴۵ هـ . ق.) محمد امین بن فضل اللََّه بن محب اللََّه بن محمد محبی حموی الاصل دمشقی، مورخ محقق و ادیب. او راست: خلاصةالاثر فی اعیان القرن الحادی عشر، نفحةالریحانة و رشحة طلی الحافة که بر منوال ریحانةالالباء خفاجی رفته است، قصدالسبیل بما فی اللغة من الدخیل، الامثال، دیوان شعر. (از الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۳ ص ۸۸۶).[ مُ حِ ب ب ] (اِخ) مولانا محبی بروجردی، مردی فقیر و خوش طبع است و این مطلع از اوست: به طبیب من که گوید مرض نهانیم را که به عرض او رساند غم ناتوانیم را. (تحفهٔ سامی ص ۱۶۸).
کلمات همقافیه با «محبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر