معنی واژه محبس
4 بازدید
[ مِ بَ ] (ع اِ) پرده ای با نقش که بر روی چیزها کشند. - جامه ای که بر روی فراش انداخته بر آن به خواب روند. (منتهی الارب). چادر شب. - جامهٔ گردپوش. حبس الفراش بالمحبس؛ پوشید فرش را به گردپوش. (منتهی الارب).[ مُ بَ ] (ع ص) اسبی که آن را در راه خدا وقف گردانند. (منتهی الارب). - در زندان کرده شده. (ناظم الاطباء).[ مُ بِ ] (ع ص) کسی که در زندان می اندازد. - کسی که در راه خدا وقف میکند. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ بْ بِ ] (ع ص) کسی که مِحبَس (پردهٔ بانقش) را به روی فراش میگستراند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). - حبس کنندهٔ عین و تسبیل کنندهٔ ثمره در راه خدا. واقف. - وقف کننده. (ناظم الاطباء). - بندکننده. بازداشت کننده. (منتهی الارب). حبس کننده. (ناظم الاطباء).[ مَ بَ ] (ع مص) حبس کردن. حبس. بازداشت و بند کردن کسی را. (از منتهی الارب).[ مُ حَ بْ بَ ] (ع ص) حبس شده. زندانی. در بند و قید. محبوس : در دام تو عاشقان گرفتار در بند تو دوستان محبس.سعدی.[ مَ بَ ] (ع اِ) بند و قید. (منتهی الارب). زندان و قید و بند. (ناظم الاطباء). زندان. (مهذب الاسماء). جای بازداشت. حبس. دوستاقخانه. دوستاخانه. بند. سجن. دوستاق. دوستاخ. جای حبس و زندان. (غیاث). ج، محابس : ایشان را نظری بر محبس او افتاد و بر حالت وی رقت آوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۱۵). مشورت می کرد شخصی با کسی کز تردد وارهد وز محبسی.مولوی. اول محبس و زندانی که به قم بوده است، حجره ای بوده از سرای یزد که آن دیوان بوده است. (تاریخ قم ص ۴۰).