معنی واژه محبر
5 بازدید
[ مِ بَ ] (ع اِ) محبرة [ مَ / مِ بَ رَ ] . (منتهی الارب). سیاهی دان. دوات. (دهار). دوات و مرکب دان. (ناظم الاطباء).[ مُ بِ ] (ع ص) در بیت ذیل از منوچهری به جای مُحَبِّر آمده است به معنی خط نیکو نویسنده : به زیر پر قوش اندر همه چون چرخ دیباها به پر کبک بر خطی سیه چون خط محبرها. منوچهری. - نشان کننده و علامت گذارنده. - کسی که شادی کند. (ناظم الاطباء).[ مُ حَ بْ بِ ] (ع ص) کسی که نیکو و آراسته میکند چیزی را. (ناظم الاطباء). - نیکو خط نویسنده. - آرایندهٔ سخن و شعر: و بعد چنین گوید محرر این تألیف و محبر این تصنیف. (المعجم شمس قیس ص ۱).[ مُ حَ بْ بِ ] (اِخ) لقب ربیعة شاعر عرب که پدرش سفیان نام داشت. (از منتهی الارب).[ مُ حَ بْ بِ ] (اِخ) لقب طفیل بن عوف غنوی شاعری از عرب. (منتهی الارب).[ مُ حَ بْ بَ ] (اِخ) نام اسب ضراربن ازور که قاتل مالک بن نویره است. (منتهی الارب).[ مُ حَ بْ بَ ] (ع ص) کسی که بر بدن او نشانه های گزیدگی کیکها باقی باشد. - تیر نیکو تراشیده. - برد محبر؛ چادر منقش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). راه راه. مخطط. برد مخطط. برد مخطط به دو رنگ یا خاصة مخطط به خط سیاه و زرد. (یادداشت مرحوم دهخدا): ثم علاه و شرفه بزبرالحدید و النحاس المذاب و جعل خلاله عرقاً من نحاس اصفر فصار کانه برد محبر من صفرة النحاس و سوادالحدید. (یاقوت در صفت یأجوج و مأجوج). از صوف رقعه ای به مختم رسانده اند وز حبر کاغذی به محبر نوشته اند. نظام قاری (دیوان ص ۲۳). محبر بجست و مخیل بخواند حریری و شرب مقفل بخواند. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۸۱).