معنی محالة
5 بازدید
[ مَ لَ ] (ع اِ) دولاب و چرخ کلان چاه. ج، محال، محاول. (منتهی الارب ذیل م ح ل؛ ح ول). منجنون یعنی چرخ بزرگ چاه. بکرهٔ بزرگ. بکره. (یادداشت مرحوم دهخدا). چرخ دلو بزرگ. (منتهی الارب ذیل م ح ل). - استخوان پشت مازه. (یادداشت مرحوم دهخدا) (منتهی الارب ذیل ح ول). مهرهٔ پشت شتر. (منتهی الارب ذیل م ح ل). پشت مهره. (مهذب الاسماء). ج، محال. جج، مُحُل. (منتهی الارب). - حیله. (منتهی الارب ذیل ح ول). - لامحال و محاله؛ چار و ناچار: رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز بر تو کنندش بلامحال و محاله.ناصرخسرو. - لامحالة منه؛ نیست چاره ای از آن. (منتهی الارب). لابد و ناچار. (ناظم الاطباء).[ مَ لَ ] (ع اِ) چوب که گلکاران بر آن قرار گیرند در وقت گلکاری. (منتهی الارب ذیل م ح ل).[ مُ حالْ لَ ] (ع مص) فرود آمدن با کسی. (از منتهی الارب). با کسی فرود آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). - هم منزل شدن با کسی. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «محالة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر