معنی محاصره
4 بازدید
[ مُ صَ رَ ] (ع مص) گرداگرد گرفتن و حصاری کردن به جنگ. شهربند. شهربندان. دربندان. در حصار گرفتن. گرد چیزی یا کسانی را گرفتن چنانکه نتواند برون شدن. از گرداگرد بند کردن راه کسی را. (غیاث) (از ناظم الاطباء): ابوالقاسم فقیه را با جمعی از ارکان دعوت و ابنای دولت بمحاصرهٔ ایشان فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۸). طول ایام محاصره در صورت مکابرهٔ زیاد باعث شدت عداوت غازیان عاقبت اندیش زندیه با صاحبان استشاره است. (مجمل التواریخ گلستانه ج ۱ ص ۲۰۱). - (اِ) محل محصور. - بندان. احاطه. - اشتمال. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «محاصره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر