معنی مجیدن
4 بازدید
[ مَ دَ ] (مص) بسودن. مالیدن. دست مالیدن. لمس کردن. برمجیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ضغوث؛ اشتر که کوهانش بمجند تا فربه است یا نه. (مهذب الاسماء، یادداشت ایضاً). المجس؛ آنجا که طبیب بمجد از دست. (محمودبن عمر، یادداشت ایضاً). النبض؛ آنجا که طبیب بمجد از دست. (مهذب الاسماء، یادداشت ایضاً). - شستن و پاک کردن و پاکیزه کردن. - بریان نمودن و برشته کردن. - تیز و به شتاب رفتن. - گرفتن و به زور گرفتن. - کندن و از بیخ کندن. - نشکنج گرفتن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «مجیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر