معنی مجوف
4 بازدید
[ مُ جَ وْ وَ ] (ع ص) کاواک و میان تهی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). چیزی که جوف کرده شده و از اندرون خالی باشد. (غیاث). اجوف. تهی. میانه کاواک. میان تهی. پوک. آنچه میان آن تهی باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - عصب مجوف؛ عصب میان تهی : از همسایگی هر یکی [ هریکی از الزائدتان الشبیهتان بحلمتی الثدی در دماغ ] عصبی بیرون آمده است مجوف یعنی میان تهی و این عصب را بدین نام شناسند یعنی عصب مجوف گویند و میان تهیی آن چندانی است که سوزنی باریک بدو نگذرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به زایدتان شود. - ستوری که پیسگی تا شکم وی رسیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - رجل مجوف؛ مرد بی عقل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - رجل مجوف؛ مرد ترسو. (از اقرب الموارد).[ مُ جَ وْ وِ ] (ع ص) کاواک و میان تهی کننده. (آنندراج). کسی که میان تهی و کاواک می کند. (ناظم الاطباء). و رجوع به تجویف شود.[ مَ ] (ع ص) کلان شکم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مجوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر