معنی مجنب
6 بازدید
[ مَ نَ ] (ع مص) کشیدن اسب را به پالهنگ. جَنَب. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ مِ نَ / مُ نَ ] (ع اِ) چیزی بسیار. (منتهی الارب) (آنندراج). بسیار و فراوان. (ناظم الاطباء). بسیار از خیر و شر. (از اقرب الموارد).[ مِ نَ / مُ نَ ] (ع اِ) سپر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ مِ نَ ] (ع اِ) پرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - دروازه مانندی باشد که بالای آن برآمده عسل از زنبورخانه چینند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - پارو و آن بیلی باشد از چوب مانند شانهٔ بی دندان که بدان گل بر کناره های حوض و راه کشت و مانند آن بردارند. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پارو و بیل چوبین. (ناظم الاطباء).[ مُ نِ ] (ع ص) در باد جنوب درآینده. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عرضه شده در باد جنوب. - بیگانه و اجنبی. (ناظم الاطباء).[ مُ جَ نْ نَ ] (ع ص، اِ) اسب کتل. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اسب یدک. (از اقرب الموارد). یدک. جنیبه. جنیبت. مجنوب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - دور داشته. دور کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ جَ نْ نِ ] (ع ص) دوردارنده کسی را از کاری و چیزی. (آنندراج) (از منتهی الارب). کسی یا چیزی که دور میشود و یا دور می دارد. (ناظم الاطباء). - اسبی که کوزی ساقها دارد. (آنندراج) (از منتهی الارب). اسبی که ساقهای وی کوز باشد. - کسی که اسب کتل و یا اسیر می برد. (ناظم الاطباء). - آن که نسل شتران وی کم باشد، ضد مُیَسِّر. (از ذیل اقرب الموارد). خلاف میسر. (منتهی الارب ذیل یسر). و رجوع به میسر شود.[ مِ نَ ] (اِخ) کرانهٔ زمین عجم که به زمین عرب پیوندد. (منتهی الارب) (آنندراج). آخرین جزئی که محدود می کند عربستان را و نیز سرحد عربستان با ممالک دیگر. (ناظم الاطباء). دورترین بلاد عجم به زمین عرب و نزدیکترین زمین عرب به زمین عجم. (از اقرب الموارد). نامی است برای بلادی که بین سواد عراق و سرزمین یمن واقع است. (از معجم البلدان). به اراضی بین سواد عراق و یمن یعنی به نجد و دهنا اطلاق می شود. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «مجنب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نب» برای سرودن شعر