معنی مجرب
23 بازدید
[ مُ جَ رْ رَ ] (ع ص) مرد آزموده. (منتهی الارب). آزموده و مرد آزموده. (آنندراج). مرد کارآزموده. مردی که کار وی را آزموده و استوار کرده باشد. (ناظم الاطباء). کارکشته. کرده کار. کار افتاده. کاردیده. کار آزموده. ورزیده با آزمون. تجربه کار. پر تجربه.با تجربه. استوار خرد و به تجربه. پخته. جهاندیده. سرد و گرم چشیده. مدرب. حنیک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ولیکن اوستادان مجرب چنین گفتند در کتب اوایل.منوچهری. تجربت کردم و دانا شدم از کار تو من تا مجرب نشود مردم دانا نشود.منوچهری. اکنون نگاه باید کرد در کفایت این عبدالغفار دبیر بخرد مجرب در نگاهداشت مصالح این امیرزاده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۳). ما را به فتح مژده همی داد آن راستگو خروس مجرب. مسعودسعد. تا چون راهی دراز ببریدم در بلاد اهواز رسیدم. مسکنی دیدم مرتب و ساکنانی یافتم مهذب و مجرب. (مقامات حمیدی). که دانند اهل تجارب که بهتر مجرب به هر حال از نامجرب. کمال الدین اسماعیل. - نامجرب؛ نا آزموده. بی تجربه : که دانند اهل تجارب که بهتر مجرب به هر حال از نامجرب. کمال الدین اسماعیل. - امثال: من جرب المجرب حلت به الندامة. نظیر آزموده را آزمودن خطاست. (امثال و حکم ص ۱۷۴۰): گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی من جرب المجرب حلت به الندامه. سنائی (از امثال و حکم). هر چند آزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه. حافظ (از امثال و حکم). - زیرک و قابل. - آزموده و تجربه شده. هر چیز آزموده شده. (ناظم الاطباء). آزموده شده؛ این دوا مجرب است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). شیر درنده. (آنندراج).[ مُ جَ رْ رِ ] (ع ص) دانای کارها. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مرد آزمایندهٔ امور و دانای آنها. - آزماینده و تجربه کننده. (ناظم الاطباء). آزمایشگر. آزماینده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ رِ ] (ع ص) صاحب شتران گرگین. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مجرب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رب» برای سرودن شعر