معنی مجدح
7 بازدید
[ مِ دَ ] (ع اِ) کبچهٔ پِست شور. (منتهی الارب) (آنندراج). چمچه ای که بدان پست شورانند. (ناظم الاطباء). چوبی که در سر آن دو چوب دیگر بر هم سوار شده قرار دارد و بدان سویق را بهم زنند. (از اقرب الموارد). - (اِخ) گویند که سه ستاره است که به «مجدح» ماند. و رجوع به مادهٔ بعد شود. - (ع اِ) داغی است که بر ران شتر کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - مفرد مجادیح است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به مجادیح شود.[ مِ دَ ] (اِخ) دبران که منزلی است ماه را یا ستاره ای است خرد میان دبران و ثریا. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). دبران یا ستارهٔ کوچکی که بین دبران و ثریا واقع است و «حادی نجوم» نامیده می شود. (از اقرب الموارد). دبران است که منزل چهارم از منازل قمر باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ دَ ] (اِخ) دبران، یا ستاره ای است خرد میان دبران و ثریا. (منتهی الارب) (آنندراج). منزلی از منازل ماه که دبران نیز گویند و یا ستاره ای خرد مابین دبران و ثریا. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ قبل شود.[ مُ دِ ] (ع ص) شورانندهٔ پِسْت. (آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مِجدَح شود.[ مُ جَ دْ دَ ] (ع ص) شراب مجدح؛ شراب آمیخته. (منتهی الارب) (آنندراج). شراب آمیخته و جنبانیده شده با چوب. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مجدح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دح» برای سرودن شعر