معنی مجد

معنی مجد

6 بازدید
[ مَ ] (ع مص) به بزرگواری غلبه کردن. (المصادر زوزنی). کسی را غلبه کردن به شرف. (تاج المصادر بیهقی). چیره شدن بر کسی در مجد و بزرگی. (آنندراج) (از منتهی الارب). - بزرگوار شدن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن) (غیاث) (از اقرب الموارد). بزرگوار و گرامی گردیدن. مجادة. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). - در چراگاه بسیار گیاه افتادن شتران و به سیری و فراخی رسیدن. مجود. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - چهار پای را علف تمام دادن. (تاج المصادر بیهقی). علف دادن ستور را تا فربه شود. (المصادر زوزنی). سیر خورانیدن شتران را یا پر شکم یا نیم شکم علف دادن آنها را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سیر خورانیدن شتر را از علف. (ناظم الاطباء).
[ مَ ] (ع اِمص) بزرگی و بزرگواری و جوانمردی و ابن السکیت گوید شرف و مجد؛ در پدران است و گویند: رجل شریف ماجد، یعنی مردی که پدران او در شرف متقدمند و حسب و کرم در مرد است اگر چه پدران او دارای مجد و شرف نباشند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). عز و رفعت. (اقرب الموارد). بزرگی و بزرگواری و جلال و سرفرازی و عزت و شکوه و عظمت. (ناظم الاطباء). بزرگی. (غیاث). شرف. سُؤدَد. سیادت. جوانمردی. شرف واسع. بزرگی. بزرگواری. بزرگی و کرم و جوانمردی در پدران. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): امیرا خانهٔ مجد و مروت ز عقل و عدل تو بنیاد دارد.امیرمعزی. ای وزارت را جلال و آفرینش را کمال ای جهان را صدر و دین را مجد و دنیا را مجیر. انوری. اقضی القضات حجةالاسلام زین دین کاثار مجد او چو ابد باد مستدام.خاقانی. در ازل آن کعبه بود قبلهٔ دین هدی تا ابد این کعبه باد قبلهٔ مجد و سنا.خاقانی. ز آن سوی فلک به دیدهٔ وهم مجدت نگرم سنات جویم.خاقانی. به افشین که مقر عز و مثابهٔ مجد او بود رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۱). دین را سور و یا خود سوار است و ملک را مرخ و یا عفار و عزت را رکن و یا غرار و مجد را نور یا عرار. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۴۳). - زید مجده (جملهٔ دعایی)؛ افزون باد بزرگواری و جلال او. (ناظم الاطباء). - صاحب مجد؛ باشکوه و بزرگوار و با جلال. (ناظم الاطباء). - (ص) در بیت زیر از خاقانی در معنی وصفی بکار رفته یعنی بزرگوار و مجید: خود مدیحت را به گفت او کجا باشد نیاز مصحف مجد از پر طاوس کی گیرد بها. خاقانی.
[ مُ جَ دد ] (ع ص) نو و تازه. (ناظم الاطباء).
[ مُ جِ دد ] (ع ص) کوشش کننده در کار. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از غیاث). کوشنده. کوشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): در قمع اهل الحاد مجد و متشمر. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۸). او را گفت از شرق تا غرب زیر فرمان تو خواهد بود، کار را مجد و مجتهد باش و پاس مردم دار. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۴۲). بدین سبب اهالی شهر در کار مجدتر شدند و بر مقاومت و مبارزت صبورتر گشتند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ص ۱۰۰). - به درستی کاری را کننده. (ناظم الاطباء). - نوکننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - رونده بر زمین جدد، و جدد به معنی زمین هموار و درشت است. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «مجد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید