معنی مجاملت
4 بازدید
[ مُ مَ / مِ لَ ] (ع مص) نکویی کردن. (غیاث). با کسی نیکویی کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مجاملة شود. - (اِمص) نیکویی. نیک رفتاری. خوش رفتاری. حسن معاشرت. مدارات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هزار دینار و سه هزار اسب با مشایخ و قضات فرستاده آید و کار قرارگیرد و مجاملت بماند و فتنه بر پا نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۸۹). مجاملتی در میان آوردند و حاکم مطوعی را خدمت کردند با معذرت بی اندازه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۹). ما چون ولیعهد پدریم این مجاملت واجب می داریم تا جهانیان دانند که انصاف تمام داده ایم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۴). از ایشان جز مال حق نستانند و آن نیز به مدارا و مجاملت طلب کنند. (سیاستنامه). آفت ملک شش چیز است، حرمان ... و بکار داشتن مناقشت به جای مجاملت. (کلیله و دمنه). اصحاب رأی ... دفع مناقشت به مجاملت اولیتر شناسند. (کلیله و دمنه). و رضا(ع) با آن همه مصالحت و مجاملت سلامت هم نیافت تا حجت بلیغتر باشد. (کتاب النقض ص ۳۶۵). هرکس که شار را خدمت فرماید و با او نه بر طریق مجاملت معامله کند سزای او این باشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۴۶). اگر بر این نمط میسر نشود و به مواسا و مجاملت آن جماعت سر بر خط ننهند. (جهانگشای جوینی). تا به مدارا و مجاملت پیش آید. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «مجاملت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر