معنی مثنی

معنی واژه مثنی

5 بازدید
[ مَ نا ] (ع ص، ق) دو دو. (ترجمان القرآن). دوگان دوگان. (دهار). دو دو و گویند جاؤا مثنی، ای اثنین اثنین و اثنتین اثنتین . (از محیط الحیط) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء): {/Bقُلْ إِنَّمََا أَعِظُکُمْ بِوََاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلََّهِ مَثْنی ََ وَ فُرََادی ََ ثُمَ تَتَفَکَّرُوا مََا بِصََاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ . ۱-۱۶۳۴:۴۶/}(قرآن ۳۴/۴۶).{/B اَلْحَمْدُ لِلََّهِ فََاطِرِ اَلسَّمََاوََاتِ وَ اَلْأَرْضِ جََاعِلِ اَلْمَلاََئِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَثْنی ََ وَ ثُلاََثَ وَ رُبََاعَ یَزِیدُ فِی اَلْخَلْقِ مََا یَشََاءُ إِنَ اَللََّهَ عَلی ََ کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ. ۱-۲۷۳۵:۱/}(قرآن ۳۵/۱). - (اِ) نام تاری از چهار تار بر بط که بعد از مَثلَث است. (مفاتیح العلوم). تار دوم عود. ج، مثانی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). و رجوع به مثانی شود. - جای گشت وادی. (منتهی الارب) (آنندراج). خم رود و جای گشت وادی. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). - دو زانوی ستور و دو آرنج آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - مثنی الایادی؛ اعادهٔ احسان بار دوم یا زیاده از آن. - بخشهای زیاد آمده از جزور قمار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
[ مَ نی ی ] (ع ص، اِ) دو تا ثوب. (السامی). اسم پارچه ای است که آن را دو تا و دو تاه گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جامهٔ دوتاه. - شتر عقال بسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ مُ ثَ نْ نا ] (ع ص) دوبار کرده شده. (غیاث) (آنندراج). - مضاعف. (ناظم الاطباء). دو برابر: گرگ چون مراد خویش مثنی یافت به طمع آن سر برداشت. (کتاب النقض ص ۱۷۴). سلطان از این سبب در خشم شد و نیت غزو مثنی کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹). از فیض فضل ایزد اقسام این مؤلف روزی که شد مثنی گفتم شود مثلث. (از حبیب السیر چ قدیم تهران، ج ۳ ص ۲). - کوکب مثنی؛ دوکوکب که به علت کمال قرب به چشم بیننده یک ستاره نماید. کوکب مزدوج. کوکب مزدوجه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مأخوذ از تازی، نسخهٔ دوم از هر مکتوبی و سواد و مسودهٔ آن و المثنی نیز گویند. (ناظم الاطباء). - (در علم استیفاء) عبارت است از مکتوب دوم که بر امضای برات یا تعلیق و ذکر نویسند وقتی که عامل یا محصل دعوی کند که برات یا تعلیق ضایع شد و در آنجا ذکر کند که پیش از این در حوالت فلانی چندین دینار حوالت کرده براتی نوشته بودم و در تاریخ فلان نمودند که آن وجوه نرسید و برات ضایع شد باید که آن وجوه که نرسانیده باشند برسانند و حکم آن برات و این مکتوب مثنی یکی دانند و ذکر تسلیم در تعلیق و مثنی نیز واجب باشد و نشاید که حاکم بر مثنی برسانند یا بدهند بنویسد بلکه بر این جمله روند و امثال آن باید نوشتن. (نفایس الفنون، قسم اول ص ۸۴). - دوم گردانیده شده. (غیاث) (آنندراج). دوبار. مکرر: تا مثنی بشنوم من نام تو عاشقم بر نام جان آرام تو.مولوی. و رجوع به مثنا شود. - اسم تثنیه شده. (ناظم الاطباء). اسمی که به آخر آن الف یا یاء ما قبل مفتوح و نون مکسور افزوده شده باشد. (از تعریفات جرجانی). و رجوع به تثنیه شود. - دوتاه. دولاه. (ناظم الاطباء). دو تا کرده. بخم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - چون پدر و پسر هر دو دارای یک نام باشند پسر را مثنی گویند مانند «الحسن المثنی». (ناظم الاطباء). و رجوع به مثنی (اِخ) شود.
[ مُ ] (ع ص) ثناگو. آنکه ثنا گوید: و ایشان داعی و ذاکر و مثنی و شاکر به بلاد و دیار خود مراجعت نمودند. (ظفرنامهٔ یزدی چ امیرکبیر ج ۲ ص ۴۰۱). و رجوع به اثناء شود.
[ مُ ثَ نْ نی ] (ع ص) کسی که دو تا می کند و مضاعف می نماید. (ناظم الاطباء). و رجوع به تثنیه شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) رجوع به ابوعبداللََّه المثنی بن صباح شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) لقب حسن بن حسن بن علی (ع). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) رجوع به ابومحمد مثنی القطان شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) رجوع به ابوغفار المثنی بن سعد الطائی بصری شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) ابن اسد خیاط از مشایخ شیعه و روات فقه از ائمه. (ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) رجوع به ابومنازل مثنی بن مأوی العبدی شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) رجوع به ابومنصور مثنی شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) ابن حارثهٔ شیبانی. وی در دورهٔ جاهلیت سیادت داشته و در عصر اسلام نیز از فرماندهان سپاه بود و قسمتی از سواد را فتح کرد. (از الانساب سمعانی). ابن حارثةبن سلمةبن ضمضم الربعی الشیبانی (متوفی به سال ۱۴ هـ .ق) از صحابه و از فاتحان اسلام و از سرداران بزرگ است. به سال نهم هجری اسلام آورد و در زمان ابوبکر در سواد عراق به غارت پرداخت و ابوبکر خالدبن ولید رابه یاری وی فرستاد و چون خلافت به عمر رسید وی نیز ابوعبیدبن مسعود ثقفی پدر مختار رابا سپاهی به یاری او گسیل داشت و ابوعبید در جنگ کشته شد و مثنی مجروح گردید و عمر دوباره سپاهی به سرداری سعدبن ابی وقاص به کمک وی روانه کرد اما مثنی پیش از آنکه سعد به وی پیوندد بر اثر جراحتهایی که برداشته بود درگذشت. (از اعلام زرکلی). و رجوع به تجارب السلف ص ۲۶ و تاریخ گزیده چ لندن ص ۱۷۰ و ۱۷۱ و تاریخ اسلام تألیف فیاض چ ۱ ص ۱۲۲، ۱۲۳، ۱۲۶ شود.
[ مُ ثَ نْ نا ] (اِخ) ابن عمران العائذی مردی شجاع بود و هنگامی که ضحاک بن قیس در عراق خروج کرد با وی بود، ضحاک او را فرمانروایی کوفه داد وهبیره آهنگ وی کرد و زمانی با هم جنگ کردند و سر انجام مثنی کشته شد. (۱۲۷ هـ .ق) (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۳۴).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید